بذار جون بگيرم از حرم نفسهات طلوعي به پا کن با آتيش دستات
تو بودي که عشقو به قلبم سپردي منو تا به جشن شب و آينه بردي
تو که باشي دنيا قشنگه هميشه ديگه حتي پرواز برام ساده ميشه
تو همزاد نوري يه نور مقدس به تو دل سپردن چه آسون و ساده است
کمک کن که از عشق ترانه بسازم هزار بار ديگه به تو دل ببازم

 


اي مرغ آفتاب
از صدهزار غنچه نيز.. يكي وا نشد
دست نسيم با دست من آشنا نشد
گنجشكها دگر نگذشتند از اين ديار
وان برگهاي رنگين، ‌پژمرد در غبار
واين دشت خشك و غمگين
افسرد بي‌بهار
اي مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد
آزاد و شاد، پاي به هر جا توان نهاد

 

 

تن درستان را نبا شد درد ريش
جز به همدردي نگويم درد خويش
گفتن از زنبور بي حاصل بود
 با يكي در عمر خود ناخورده نيش
سوز من با ديگري نسبت مكن
 او نمك بر دست و من برعضو خويش