دلتنگی های یه دختر برای روز پدر
بابایی می دونی فردا روز زن و روز مادر. با اینکه روز عزیزه اما من دلم بدجوری گرفته چطور من و همه دخترا از یه هفته پیش به فکر ماماناشونن و یا آقایون به فکر خانوماشون اما دخترایی که تا اسم روز مادر میاد چشهاشون پر اشک میشه و من کاملا اینا رو درک می کنم و من نمی تونم جلوی اشکم را بگیرم آخه روز پدر که میشه همه برای باباهاشون کادو میگیرند و اون روز صورت باباهاشون را غرق بوسه می کنند و من اون روز بدترین روز زندگیمه آخه من از روزی که بدنیا اومدم تورا ندیدم که حتی برای یک بار هم بغلت کنم و صورت مثل ماهت را ببوسم وقتی می بینم دخترایی رو که یه دستشون تو دست باباهاشونه و تودست دیگشون یه دسته گل را با حسرت و خون دل نگاه می کنم دلم را به درد میاره و این روزا اصلا دلم بدجوری میگیره و روز پدر میاد جلوی چشم و بی اختیار اشکم جاری میشه و نیستی که من من این روز رو بهت تبریگ بگم و ما این روز را بدون تو هستیم ...و من از همه دلتنگتر