آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی؟

به مصداق داستان دقت نکنید ، مفهوم اش مهمه :

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت: بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم !
دوستش دوباره پرسید: خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود...
به شیراز رفتم: دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا، ولی من او را هم نخواستم ،چون زیبا نبود...
ولی آخر به تبریز رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه، خیلی دانا، خردمند، تیزهوش و با کلاس بود...
ولی با او هم ازدواج نکردم !!
دوستش کنجاوانه پرسید: ملا چرا ؟!
ملا گفت: برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت، که من میگشتم...
هیچ کس کامل نیست.

بهتر است اینگونه نگاه کنيم:

مرد را به عقلش نه به ثروتش.
زن را به وفايش نه به جمالش.
دوست را به محبتش نه به کلامش.
عاشق را به صبرش نه به ادعايش.
مال را به برکتش نه به مقدارش.
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش.
اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش.
دانشمند را به علمش نه به مدرکش.
مدير را به عمل کردنش نه به جایگاهش.
نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش.
شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش.
ملا را به آئینش نه به عمامه درازترش.


منبع ::: صفحه فیسبوک یکی از دوستان

رتبه بندی ادراک و فهم انسانها

داشتم توی فیسبوک گشت می زدم که این جمله ها رو دیدم به نظر منطقی اومد:

انسان هاي بزرگ درباره ی عقاید سخن مي گويند انسان هاي متوسط درباره ی وقایع سخن مي گويند انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند انسان هاي كوچك بي دردند

انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند انسان هاي متوسط پرسش هایي مي پرسند كه پاسخ دارد انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه ی پرسش ها را مي دانند

انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند انسان هاي كوچك مسئله ندارند

انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

عوامل عقب ماندگی ایرانیان از دیدگاه مصطفی ملکیان


مصطفی ملکیان (متولد۱۳۳۵در شهرضا) فیلسوف و روشنفکر ایرانی‌ست. پژوهش‌های او عمدتاً در حوزه اخلاق، دین، فلسفه دین، معنای زندگی، روان‌شناسی، علوم انسانی، روش تحقیق و روشنفکری است.

نظریه عقلانیت و معنویت از مهم‌ترین نظریات اوست. مصطفی ملکیان به اولویت فرهنگ بر سیاست معتقد است و بنابراین وظیفه روشنفکر را بیشتر نقد فرهنگی جامعه می‌داند تا نقد سیاسی دولت. روشنفکران و مصلحان اجتماعی به جای اینکه همیشه مجیز مردم را بگویند و فکر کنند تمام مشکلات متوجه رژیم سیاسی است، باید از مجیزگویی مردم دست بردارند و به مردم بگویند چون شما اینگونه‌اید حاکمان هم آنگونه‌اند.

 حاکمان زائیده این فرهنگند، جامعه‌ای که فرهنگش این باشد ناگزیر سیاستش هم آن می‌شود و اقتصادش هم آن می‌شود. خطاست که برای روشنفکران و مصلحان اجتماعی برای دست یافتن به محبوبیت اجتماعی مجیز مردم را بگویند و بگویند که مردم هیچ عیب و نقصی ندارند چرا که رژیم سیاسی ناشی از مردم است و رژیم سیاسی بهتر به فرهنگ بهتر نیاز دارد.

ملکیان به عوامل و عناصری اشاره می کند که موجب عقب‌ماندگی ایرانیان شده است:
پیشداوری:اولین خصوصیتی که در ما وجود دارد، پیشداوری‌های فراوان نسبت به بسیاری از امور است. اگر هر کدام از ما به درون خودمان رجوع کنیم پیشداوریهای فراوان می‌بینیم.

جزمیت و جمود:نوعی جزمیت (دگماتیسم) و جمود در ما ریشه کرده است. ممکن است ما معتقد باشیم که فلان گزاره درست است. این سالم است، اما اگر معتقد باشیم که فلان گزاره محال است که درست نباشد؛ این محال است انسان را تبدیل به انسان دگمی می‌کند.

خرافه‌پرستی: ویژگی دیگر ما خرافه‌پرستی است هم خرافه در بافت دینی و مذهبی و هم در بافت‌های غیر دینی و مذهبی، خرافه در بافت مذهبی یعنی چیزی که در دین نبوده و در آن وارد شده است.

 اما مهم‌تر این است که به معنای سکولار آن هم خرافه‌پرست هستیم. خرافی به معنای باور آوردن به عقایدی که هیچ شاهدی به سود آن وجود ندارد ولی ما همچنان آن عقاید را در کف داریم. راه‌حل درمان این سه عامل اول، تقویت روحیه استدلال‌گرایی است.

بهادادن به داوری‌های دیگران نسبت به خود
همرنگی با جماعت
تلقین‌پذیری:یعنی رایی را بیان کردن و آرای مخالف را بیان نکردن و مخاطب را در معرض همین رای قرار دادن. تلقین‌پذیری یعنی قبول تک‌آوایی

القاپذیری:با تلقین‌پذیری متفاوت است. در القا یک رای آنقدر تکرار می‌شود تا تکرار جای دلیل را بگیرد.

تقلید:یعنی اینکه من آگاهانه یا ناآگاهانه تحت‌الگوی شخصی باشم.

تعبد:یعنی سخنی را پذیرفتن صرفاً به این دلیل که فلان شخص آن را گفته است

شخصیت‌پرستی:کمتر مردمی به اندازه ما شخصیت‌پرستند و شخصیت‌پرستی جز این نیست که شخصیتی خود را بر خود عرضه می‌کند و خوبی‌هایی که در زندگی اطراف خودمان نمی‌بینیم از سر توهم به او نسبت می‌دهیم و او را به دست خودمان بزرگ می‌کنیم.

تعصب:به معنی چسبیدن به آنچه که داریم و نگاه نکردن به چیزهای فراوانی که نداریم.

اعتقاد به برگزیدگی: اینکه گمان می‌کنیم به نوعی مورد لطف خدا هستیم

تجربه نیندوختن از گذشته:انسان‌های سالم کسانی هستند که در درونشان می‌توانند بزرگترین دشمنان خود را از لحاظ عاطفی ببخشایند، چرا که از لحاظ عاطفی باید بخشود اما از لحاظ ذهنی نباید فراموش کرد. اما متأسفانه ما عکس این عمل می‌کنیم،از لحاظ عاطفی نمی‌بخشیم و کینه‌جویی در ما زنده است، اما به لحاظ ذهنی فراموش می‌کنیم چرا که حافظه تاریخی ملت ما بسیار کند و تار است.

جدی نگرفتن زندگی:سقراط از ما می‌خواست که در عین شوخ‌طبعی زندگی را جدی بگیریم کسانی زندگی را جدی می‌گیرند که دو نکته را باور کنند:۱-باور به مستثنی بودن از قوانین حاکم بر جهان؛ دلیل هر جدی نگرفتن مستثنی ندانستن خود از قوانین هستی است.۲-نسبت‌سنجی در امور: انسان‌هایی که زندگی را جدی نمی‌گیرند چیزهای مهمتر را برای چیزهای مهم رها می‌کنند

دیدگاه مبتذل نسبت به کار: دیدگاه کمتر مردمی نسبت به کار تا حد دیدگاه ما نسبت به کار مبتذل است. ما کار را فقط برای درآمد می‌خواهیم و بنابراین اگر درآمد را بتوانیم از راه بیکاری هم به دست آوریم از کار استقبال نمی‌کنیم.

قائل نبودن به ریاضت:ریاضت به معنای آنکه باید چیزهایی را فدا کرد تا چیزهای باارزش‌تری را به دست‌آورد. ما می‌خواهیم همه چیز را داشته باشیم و وقتی دیدگاهمان نسبت به کار آنگونه است، نسبت به مصرف هم دیدگاهمان این‌گونه می‌شود و باعث می‌شود دچار مصرف‌زدگی شویم. کدام یک از ما برای آرمان‌های خود حاضر است به قدر ضرورت اکتفا کند؟ این مصرف‌زدگی ما را به دنائت می‌کشد. اگر به ضروریات زندگی قانع بودیم، مجبور به کرنش کردن نبودیم.

از دست رفتن قوه تمیز بین خوشایند و مصلحت:مردمی که منافع کوتاه‌مدت را ببینند و قدرت دیدن منافع درازمدت را نداشته باشند در معرض فریب‌خوردگی هستند.

زیاده‌گویی:ما ملت پرسخنی هستیم و آسان‌ترین کار برای ما حرف‌زدن است.

زبان پریشی:بدتر از پرسخنی ما زبان‌پریشی ما است. زبان‌پریشی به این معنا است که انسان حرف خود را خودش هم متوجه نمی‌شود.
ظاهرنگری:ظاهرنگری به دلیل غلبه روحیه فقهی در دین بر کل کارهایمان سایه افکنده است. یعنی به جای آنکه ما به ارزش و انگیزه کار توجه کنیم فریفته ظاهر می‌شویم.

منبع :::
http://www.boursenews.ir/fa/pages/?cid=110347

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

 

قرآن (خواندنی) از دکتر شریعتی

قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است
و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن
هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه
اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که
این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و
تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و
اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد
شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند
وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح
ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،
======================
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه
مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم.

۱۰ دلیل مهم برای رد متقاضیان استخدام از سوی کافرمایان در مصاحبه استخدامی

۱۰ دلیل مهم برای رد متقاضیان استخدام از سوی کافرمایان در مصاحبه استخدامی

- نداشتن صلاحیت – سعی نمایید در رزومه خود صلاحیت خود را آنچه واقعا هست نشان دهید، وگر نه در مصاحبه معلوم خواهد شد.

-  نداشتن علاقه به کار – باید علاقه‌تان را شغل مورد نظر نشان دهید.

-  حس همکاری ضعیف – شاید روی کاغذ عالی به نظر بیایید، اما اگر نتوانید به خوبی با یک گروه کار کنید، انتخاب نخواهید شد.

-  طرز تفکر “چه گیر من می‌آید” – هر کارفرمایی می‌خواهد بداند شما چه کارهایی می‌توانید برای آن انجام دهید.

-  اهداف شغلی نامشخص – بدانید بدنبال چه هستید. اگر هنوز مطمئن نیستید چه می‌خواهید، در مصاحبه، صحبتی از آن نکنید.

-  بدگویی در مورد کارفرمایان قبلی – سعی نکنید برای ایجاد حس همدردی در مصاحبه کننده و یا تصفیه حساب با رئیس قبلیتان، او را ظالم و نالایق معرفی کنید. بدگویی شما را خراب می‌کند، نه کارفرمایتان را.

-  ظاهر نامناسب – رفتار ناخوشایند، ظاهر نامناسب و یا ظاهر بیش از حد راحت، ممکن است باعث شود مصاحبه کننده نام شما را حذف کند.

-  نشان ندادن خود – خود را بالا ببرید و از نقاط قوت خود آگاه باشید. شما بهترین تبلیغ برای خود هستید.

-  آماده نبودن برای مصاحبه- آماده نبودن متقاضی برای مصاحبه همیشه آشکار است. داشتن اطلاعات در مورد کار شرکت، همیشه مصاحبه کننده را تحت تأثیر قرار می‌دهد. هر چه بیشتر درباره‌شان بدانید بهتر است.

-  بر ملا کردن نقاط ضعف – فقط بهترین خصوصیاتتان را عرضه کنید. همه نقطه ضعف دارند، اما داوطلب شدن برای در میان گذاشتن آنها با مصاحبه کننده کار اشتباهی است.

منبع ::: کتاب شکار کار در قرن بیست و یکم

بهترین چیزها تو زندگی رایگان هستن

جملات زیبای مشاهیر...

همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.
   لئو تولستوی


ما از جنس رویاهایمان هستیم.
   ویلیام شکسپیر


در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند.
   رنه دکارت


مانند آسمان بخشنده ومانند زمین افتاده باش ، رمز زندگی همین است.
   مولیر


با گفتن واژه هایی همانند نمی توانم ! و یا نمی شود ! هر روز پس تر می روید .
   (( ارد  Orod ))


هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی، اول خودت را به جای او بگذار! .
   ژول ورن


پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.
   مهاتما گاندی


دانای روشندل کسی است که به فرمان دیو از راه یزدان پاک جهان آفرین برنگردد.
   (( بزرگمهر  Bozorgmehr ))


به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند .
   (( ارد  Orod ))


صرفه جویی بخودی خود هنر و منبع درآمد است.
   سه نه ک

 

بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده‌ای بیشتر افسوس می‌خوری تا بابت کارهایی که کرده‌ای. بنابراین روحیه تسلیم‌پذیری را کنار بگذار. از حاشیه امنیت بیرون بیا. جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن.
   مارک تواین


نبوغ ، جوهر تفکر است .
   ژان پل ساتر


آنکه ثروت خود را باخت ، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است .
   سروانتس

منبع : bbbbbb.persianblog.ir

تبدیل تهدید به فرصت  !!!

تبدیل تهدید به فرصت  !!!
.
http://26.media.tumblr.com/tumblr_l97y68teJ11qzbr0xo1_400.gif

رکورد‌های زندگی را می‌توان شکست – داستان کوتاه


در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن ۵ کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد.

پس از او خواستند وزنه ای که ۵ کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می‌رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.

او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع ۵ کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان ۵ کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می‌دانست.

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی‌توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». نخواهید توانست بیش از آنچه باور دارید«می‌توانید» انجام دهید. «نورمن وینست پیل»

به نقل از وبسایت حکایات و ضرب المثل‌ها

دانلود کتاب ذهن ناآرام

دوستان عزیزی که از ارادتمندان مولانا جلال الدین محمد بلخی هستند حتما این کتاب رو دانلود کرده و بخوانند:

نام کتاب: ذهن ناآرام

نويسنده: مهندس هادي بيگدلي

نوع : روانشناسی

تعداد صفحات: 106

فرمت کتاب: PDF

زبان کتاب: فارسي

حجم: 2.3 مگابایت

پسورد : www.toopfun.com

ذهن ناآرام

آنتونی رابینز :

موفقیت نتیجه تشخیص درست است.

تشخیص درست نتیجه تجربه است.

تجربه نیز اغلب نتیجه تشخیص نادرست است.

چهل مورد از کم هزینه ترین لذت‌های دنیا ...

1-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.
3-  تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
4 -  با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
6 -  بیشتردعا كنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.
8-  هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
9-  لذت عطسه كردن را حس كنیم.
10-  قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
11-  زیر دوش آواز بخوانیم.
12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14-  با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15-  برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!
16-  از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
17-  برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
18-  مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.
19-  در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20-  گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21-  گاهی از درخت بالا برویم.
22-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23-  گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
24-  بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
25-  وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.
27-  سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
28-  رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29-  وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.
30-  زیر باران راه برویم.
31-  كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..
32-  قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33-  چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34-  اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
35-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
37-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
38-  گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
40-  از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.

منبع : 0101:::دنیای رایانه:::0101

اینگونه به زندگي نگاه کنيد...

 اینگونه به زندگي نگاه کنيد...


مرد را به عقلش نه به ثروتش.


زن را به وفايش نه به جمالش.

دوست را به محبتش نه به کلامش.

عاشق را به صبرش نه به ادعايش.

مال را به برکتش نه به مقدارش.

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش.

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش.

غذا را به کيفيتش نه به کميتش.

درس را به استادش نه به سختیش.

دانشمند را به علمش نه به مدرکش.

مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش.

نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش.

شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش.

دل را به پاکیش نه به صاحبش.

جسم را به سلامتش نه به لاغریش.

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش.

.
.
.
در انتشار آنچه خوبيست و ردي از عشق در آن هست
آخرين نفر نباشيد!

گاهی لازم است ...

گاهی لازم است از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
گاهی لازم است از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟
گاهی لازم است از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
گاهی لازم است در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ انسان امیدواری یا نه؟
گاهی لازم است درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
گاهی لازم است تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟
گاهی لازم است سکوت کنی و ببینی که آیا حرف نزدنت می تواند برایت سود آور باشد یا نه؟
گاهی لازم است که تصمیات را تو نگیری و بگذاری و ببینی که آیا دیگران هم می توانند برای آینده شان تصمیم بگیرند یا نه؟

گاهی لازم است پای کامپیوترت نباشی، تلویزیون و گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شی، با خانواده ات گپ بزنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ برقی است یا نه؟

گاهی لازم است، آدم باشی ببینی می‌شود یا نه؟

منبع : خانه مدیران جوان

داستان آموزنده “تاجر و باغ زیبا”


مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم…

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم

‏(چارلی چاپلین) ‏

شجاعت یعنی چه؟

يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر شریعتی

وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو...

وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن...
وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه. .

به خودم قول مي دهم
 
به حدی قوی باشم که هیچ چیز نتواند آرامش ذهنم را بهم بزند
در مورد سلامتی ، شادی و رفاه با هر فردی که می بینم صحبت کنم 
باعث شوم تا تمام دوستانم باور کنند که چیز با ارزشی دروجود آنها ست
به سمت روشن هر چیز نگاه کنم
و کاری کنم که خوش بینی ام به حقیقت بپیوندد
 به بهترین فکر کنم
برای بهترین تلاش کنم
و انتظار بهترین را داشته باشم
به همان اندازه که مشتاق موفقیت خودم هستم ، خواهان موفقیت دیگران باشم
اشتباهات گذشته را فراموش کنم
وبرای پیروزیهای بزرگتری در آینده قدم بردارم
 همیشه حالت بشاش و شادابی داشته باشم
و به هر موجود زنده ای لبخندی تقدیم کنم
  وقت زیادی برای بهتر شدنم صرف کنم
که وقتی برای انتقاد از دیگران نداشته باشم
کاملتر از آن باشم که نگرانی داشته باشم
 نجیب تر از آن باشم که خشمگین شوم
قوی تر از آن باشم که ترس بر من غلبه کند
 شادتر از آن باشم که به غم اجازه خودنمایی بدهم
در مورد خودم خوب فکر کنم و این را به جهان اعلام کنم
نه در قالب کلمات
بلکه بصورت اعمالی بزرگ
  با این عقیده زندگی کنم که تمام دنیا با من است
مادامی که با بهترین وجه وجودی ام صادق هستم

نعمت های خداوندی

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشستند. به محض شروع حرکت قطار، پسر که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن." 

 مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

در ردیف مقابل آنها ، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره با هیجان فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، پرنده ها و ابرها با قطار حرکت می‌کنن."

زوج جوان پسر را گاهی با دلسوزی و گاهی با تمسخر نگاه می‌کردند.

 باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و دوباره فریاد زد: "پدر قطره های باران را نگاه کن همه جا هستن."

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌"چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟"

مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

خدایا خودت کمک کن تا قدر نعمتهاتو بدونیم.

منبع : montazeran-uut.blogfa.com

دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا ...

همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی ازگفتگوهای «من وشما» ،با خداست .
 
*گفتم: خسته‌ام *
*گفت: لاتقنطوا من رحمة الله *
* .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. *

*گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! *
*گفت: فاذکرونی اذکرکم *
* .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.*

*گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ *
* گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا *
* .:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.*

*گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ *
* گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله*
* .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.*
*گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه! *
*گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم *
* .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.*

*گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ *
*گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم *
* .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.*
ادامه نوشته

سلف سرویس...

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!» امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم. 

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي

شناسايي شخصيت آدم‌ها از روي ميوه‌ها

آيا مي‌دانيد كه مي‌توانيد از روي ميوه‌هاي انتخاب شده شخصيت آدم‌ها را شناسايي كنيد و براساس ميوه‌هاي موردنظر ‌بگوييد كه شرايط روحي و رواني اشخاص مختلف چگونه است؟ ‌

پرتقال: از بين ميوه‌ها اگر پرتقال ميوه محبوب شماست، شما آدمي پرقدرت و بسيار صبوريد و دوست داريد كارها را به آرامي و‌با متانت، اما در عين حال با درايت كامل و جسارت به انجام برسانيد. سخت كوش، پرتلاش و كمي خجالتي هستيد؛ اما در ‌دوستي مي‌توان به شما اعتماد كرد. شما دوستان خود را با دقت انتخاب كرده و با تمام وجودبه آنها عشق مي‌ورزيد و از ‌درگيري و تنش به هر قيمت پرهيز مي‌كنيد. ‌

سيب: ‌چنانچه سيب ميوه محبوب شماست، فردي اسراف‌كار و بسيار رك‌گو هستيد. اگرچه ممكن است شخصاٌ بهترين سازمان‌دهنده ‌و مدير نباشيد، اما مي‌توانيد رهبر يك تيم كوچك باشيد كه با تلاش زياد، تيم را به موفقيت‌هاي بزرگ مي‌رسانيد. در بيشتر ‌موقعيت ‌ها مي‌توانيد به سرعت و به درستي تصميم بگيريد؛ شما از سفرهاي كوتاه و غيرمنتظره لذت مي‌بريد. زماني كه با ‌شريك زندگي خود به سر مي‌بريد، جذاب و خونگرم به نظر مي‌آييد و به شدت عاشق زندگي به مفهوم واقعي آن هستيد.

‌‌آناناس: ‌اگر آناناس ميوه‌ مورد علاقه‌ شماست، بسيار سريع تصميم مي‌گيريد ‌و سريع‌تر از آن عمل مي‌كنيد. در تغيير شغل و خطر ‌كردن در زمينه‌ اجتماعي شجاع و بي‌باك هستيد. شما داراي يك توانايي ‌‌استثنايي در مديريت مي‌باشيد و نمي‌گذاريد كار ‌‌روي دستتان بماند. ‌‌دوست داريد مورد اعتماد ديگران باشيد، معمولا خيلي سريع با ديگران ‌ارتباط دوستانه برقرار نمي‌كنيد، ولي به محض انجام ‌اين كار دوستتان را براي هميشه براي خود نگه مي‌داريد. به ندرت به دنبال زندگي رمانتيك مي‌رويد و شريك شما غالبا به ‌واسطه اين صفات ممتاز تحت تاثيرتان قرار مي‌گيرد، اما از توانايي شما ‌در نشان دادن اين احساسات نااميد است. ‌‌ ‌

موز: ‌‌ ‌عاشقان موز افرادي دوست داشتني، آرام و طبيعتا گرم و با احساس هستند. شما غالبا از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتي ‌‌بودن در رنج هستيد. ديگران از طبع آرام و شيرينتان سوء‌استفاده كرده و ‌‌سعي مي‌كنند به اين وسيله براي خود ‌موقعيت‌هاي جالبي را رقم بزنند. عاشق شريك زندگي خود در تمام زمينه‌ها هستيد و اين عشقبه خاطر زيبايي جسمي و ‌‌‌روحي اوست! به خاطر روشي كه داريد روابط شما با او همواره در يك هماهنگي كامل است. ‌

نارگيل: ‌دوستداران اين ميوه سنگين و كمياب افرادي جدي، بافكر و باشعور هستند. شما از روابط اجتماعي لذت مي‌بريد و به ويژه روي ‌همراهان و دوستان خود حساسيت خاصي داريد. ممكن است كمي خودخواه به نظر آييد، اما لزوما چنين صفتي در شما ‌برجسته نمي‌شود. شما فردي سريع الانتقال، آگاه و گوش به‌زنگ هستيد كه در زمينه‌ شغلي هميشه در بالاترين رده قرار ‌داشته و به بهترين نحو كارها را انجام مي‌دهيد. شما نياز به شريكي عاقل داشته و عقل و احساس را با هم در اين مسئله ‌دخالت نمي‌دهيد. ‌

گيلاس: ‌چنانچه گيلاس ميوه محبوب شماست، زندگي هميشه به شيريني كه در نظر ‌داريد خود را به شما نشان نمي‌دهد. فراز و فرود ‌در زندگيتان زياد است، به ويژه در موقعيت‌هاي حرفه‌اي و كاري. شما هميشه و در هر پروژه‌اي كمي پول به دست مي‌آوريد ‌و نه به مقدار زياد. ذهني فعال و خلاق داشته و غالبا به دنبال چيزهاي نو هستيد. شما شريكي صميمي و وفادار مي باشيد، اما ‌اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده‌اي نيست. خانه‌تان براي شما به ‌منزله بهشت است و هيچ چيزي را بيشتر از اين ‌دوست نداريد كه در منزل باشيد و دوستان، آشنايان و افراد خانواده، شما را ‌دوره كنند. ‌

انگور سياه: ‌به طور كلي آدمي مودب و خوشرو هستيد، اما گاهي اوقات سريعو به ‌شدت عصباني مي‌شويد، هر چند به همان سرعت نيز ‌‌ ‌عصبانيت شما فروكش مي‌كند. از زيبايي‌ها به هر شكلي كه باشد، لذت ‌مي‌بريد. بسيار محبوب و موردعلاقه ديگران هستيد ‌و اين محبوبيت به علت طبيعت گرم شماست. شور، شوق و علاقه وافري به ‌زندگي داريد و ازهر كاري كه مي‌كنيد، لذت ‌مي‌بريد؛ اعم از لباس پوشيدن، خوردن و خوابيدن. شريك شما بايد در تمام ‌شور و علاقه شما سهيم باشد تا بتواند ازتمام ‌چيزي كه به او هديه مي‌دهيد، لذت ببرد! ‌

هلو: ‌درست مثل هلو شما از عصاره زندگي لذت مي‌بريد. فردي رك گو بوده و ‌روشي دوستانه داريد. در بخشش و در فراموش ‌كردن نظير نداريد و براي دوستي‌ها ارزش بسيار زيادي قائل هستيد. حس ‌استقلال‌طلبي در شما بسيار قوي مي‌باشد و اين امر‌ ‌از شما فردي راستگو ساخته است. ‌عاشقي ايده‌آل، صبور، صميمي و يكرنگ هستيد. با اين حال به هيچ وجه دوست نداريد احساسات خود را در ملاء عام بروز دهيد. ‌

گلابي: ‌چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاري مي‌كنيد، مي‌توانيد آن را با ‌موفقيت به انجام برسانيد. شما دوست داريد كه نتيجه ‌تلاش‌هايتان را به سرعت ببينيد. از انگيزه‌هاي مفيد ذهني لذت برده و ‌دنباله‌رو آن هستيد. كمي خجالتي به نظر مي‌رسيد و ‌در بيان احساسات خود چندان راحت نيستيد. زماني كه به دنبال شريك ‌زندگي هستيد به هوش سرشار، ديد وسيع و دل ‌دريايي‌اش اهميت مي‌دهد.‌

چطور خودتان را فردی تحصیل کرده نشان دهید

 


 
با کمک این مقاله میتوانید یاد بگیرید که چطور احترام دیگران را در محل کار، مدرسه، دانشگاه یا اجتماعات دیگر به دست آورید.

مراحل
1. موقع حرف زدن با دستورزبان صحیح صحبت کنید. جملات را کامل بیان کنید، در مواقع مناسب مکث کنید، و کلمات اضافی را از حرفهایتان حذف کنید.
2. در حرف زدنتان از کلمات تکراری پشت سر هم استفاده نکنید. دایره لغاتتان را گسترش دهید تا بتوانید با حداقل کلمات به بهترین صورت منظورتان را برسانید.
3. از عبارات عامیانه مخصوصاً عباراتی که موجب ناراحتی کسی می شود، استفاده نکنید.
4. صادق باشید.
5. قسم نخورید/فحش ندهید.
6. قبل از ارائه نظراتتان، مخصوصاً وقتی می خواهید توصیه ای بکنید، خوب و با دقت به حرف طرف مقابل گوش دهید.
7. از کسی به خاطر اطلاعاتی که نمی خواهد عنوان کند، پرس و جو نکنید.
8. ظاهری آراسته و مرتب داشته باشید. لباسهایتان را اتو بزنید، دقت کنید که همه دکمه هایتان بسته باشد، موهایتان را تمیز و مرتب نگه دارید، کفش هایتان را واکس بزنید و ناخن ها و دندانهایتان را هم تمیز نگه دارید.
9. سروقت سر قرارها حاضر شوید.
10. عادات بد مثل ناخن جویدن یا دست کردن در موهایتان را کنار بگذارید.
11. قبل از برداشتن وسایل دیگران حتماً اجازه بگیرید.
12. وسایلتان را تمیز و مرتب نگه دارید.
13. زنگ موبایلتان را طوری انتخاب کنید که وقتی به صدا درمی آید در حضور دیگران احساس خجالت نکنید.
14. مودب باشید. از الفاظ مودبانه مثل، "سلام"، "لطفاً"، "متشکرم" و "عذر می خواهم" استفاده کنید.
نکات
· این قوانین را در خانه آنقدر تمرین کنید تا برایتات شکل عادت بگیرند.
· به اطراف خود خوب دقت داشته باشید.
· همیشه لبخند روی لبهایتان داشته باشید.
· دو برابر آنچه حرف می زنید، گوش دهید.
· به جای "آره" از "بله" استفاده کنید.
هشدارها
· هیچوقت وانمود نکنید کسی هستید که نیستید.
· هیچوقت سعی نکنید خودتان را برتر و بالاتر از طرف مقابل نشان دهید.
· سعی کنید دیگران را اذیت نکنید.
· به مقدسات بی حرمتی نکنید.
· اگر چیزی را متوجه نمی شوید، قبل از اینکه طرف مقابل درمورد آن از شما سوال کند، بلافاصله توضیح بیشتر بخواهید.
· غیبت نکنید.
· قبل از تعریف یک لطیفه یا خاطره با خودتان فکر کنید که مبادا کسی را آزار دهد.
· وقتی می خواهید بحثی را تغییر دهید، مراقب باشید که بی ادبانه جلوه نکند.
· هیچوقت ارزشهایتان را به خطر نیندازید.

روشی متفاوت برای ابراز علاقه...

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد :
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسر پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی . از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خودبه مادرم و من بود.

بخوان ما را…

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذ ره اي نا چیز
صدايم كن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من ھديه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از توبه تو
اينك صدايم كن
رھا كن غیر ما را، سوي ما باز آِ
منم پرو د گار پاك بي ھمتا
منم زيبا، كه زيبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پرورد گارت با تو مي گويد
تو را در بیكران دنیاي تنھايان
رھايت من نخواھم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رھا كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا، من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي يا صدايي، میھمانم كن
كه من چشمان اشك آلو ده ات را دوست میدارم
قسم بر روز، ھنگامي كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما د ور
رھايت من نخواھم كرد
بخوان ما را
كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خداي ديگري داري؟
رھا كن غیر ما را
آشتي كن با خداي خود
تو غیر از ما چه مي جويي؟
تو با ھر كس به جز با ما، چه مي گويي؟
و تو بي من چه داري؟ھیچ!
بگو با من چه كم داري عزيزم، ھیچ!!
تو اي محبوب تر مھمان دنیايم
نمي خواني چرا ما را؟؟
مگر آيِا كسي ھم با خدايش قھر میگردد؟
اگر در روزگار سختیت خواندي مرا
اما به روز شاديت، يك لحظه ھم يادم نمیكردي
به رويت بنده من، ھیچ آوردم؟؟
اين منم پرور دگار مھربانت، خالقت
اينك صدايم كن مرا،با قطره اشكي
به پیش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
لیك غوغاي دل بشكسته ات را من شنیدم
غريب اين زمین خاكیم
آيا عزيزم، حاجتي داري؟
به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است
براي درك آغوشم
شروع كن
يك قدم با تو
تمام گامھاي مانده اش، با من

این متن زیبا رو آقای ابراهیم میرلو برام ایمیل زدند. از ایشون بخاطر این متن زیباشون کمال تشکر را دارم. امیدوارم همیشه و در همه حال به یاد خدا باشیم .

جملات قابل تامّل

اين را بدان كه تك تك انسانها هدفند پس انها را هرگز وسيله ي اهداف خود قرار نده .

براي اينكه بتوانيد بدون دغدغه و ناراحتي خيال زندگي كنيد راز خود را به كسي نگوييد.

راز دوستی در این است که از سعادت دوستان شاد باشی و هرگز خود  وضعیت را با بد بینی به وضعیت آنها مقایسه نکنی.

هر حرکتي که چيزي به وجود شما نيافزايد، چيزي از آن خواهد کاست و حرکتي که اثرش خنثي باشد وجود ندارد .

دنيا دار مكافات است هر كس آسايش ندارد بايد به ديروزش بنگرد .

هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی، اول خودت را به جای او بگذار .

اگر دلت آتشفشان باشد چگونه انتظار داری بر دهانه ی آن بنفشه بروید ؟!

براي اينكه بزرگ و پر ارزش شويد، هنگامي كه اشكهاي شما مي خواهد بريزد، تبسم كنيد .

اگر بدي ها را زير پا له كنيم از انها براي خود نردبان ساخته ايم .

آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن ، آستینها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست بکار شده اند .

عفو از كساني نيكوست كه توانايي انتقام دارند .

هيچ كس نمي تواند ما را بهتر از خودمان فريب دهد .

تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي كنيم .

فرق امر حقیقی و اعتباری به نور عقل

عاقل کسی است که نور ایمان و یقین به قلبش بتابد ، بزرگش کند ، بزرگ که شد تمام اوضاع دنیا را میفهمد که بازیچه و لهو و لعب است ، این چهلچراغ مال تو یا او باشد صرف اعتبار ، وهم و خیال است. وقتی میخوابی ، در حمام لخت میشوی ، در غسالخانه که ترا عریان کردند میخواهند لباس کهنه ات را از برت در آورند ، با لباس متری فلان مبلغ گزاف چه فرق میکند؟
تو در بانک یک میلیون داشته باشی یا هیچ نداشته باشی چیزی نیست که در ذات تو باشد ، در ذات تو همان است که به گور می بری.

 آنکه همیشه با تو است دارائیست نه آنکه در بانک و صحرا و مغازه است.

"سید عبدالحسین دستغیب"

درس نابی که این عکس به من و تو می‌دهد

 

 این تصویر امروز بر روی وب سایت معتبر نشنال جیوگرافیک قرار گرفته و در شمار ۵ تصویر برتر هفته جای دارد.

 عکس فوق تصویر سرزمین سوخته‌ای را در استرالیا نشان می‌دهد که کمتر از سه ماه پیش (۹ فوریه ۲۰۰۹) این چنین در آتش سوخت و با خود جان ۱۷۳ انسان را هم گرفت و بیش از دو هزار خانه را سوزاند … اما امروز دوباره دارد می‌روید و تو می‌توانی شوق رویش دوباره و برق آن رنگ سبز دوست‌داشتنی را باز هم بر خاکستر آن زمین نفرین شده ببینی و اوج بکشی. اگر که یادت باشد، زندگی همواره و در سخت‌ترین شرایط  کوره ‌راه‌هایی از امید دارد تا به آدم‌های مثبت‌اندیشش ارایه دهد.

و البته این تصویر می‌تواند هم چنان حامل پیام‌های بیشتری هم باشد:

این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیده‌اید؛ حتی اگر در تیره‌‌ترین یا کسل‌کننده‌ترین دوران زندگی‌تان قرار گرفته‌اید …

این که زندگی بسیار مهربان‌تر از آن چیزی است که گمان می‌کنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید …

این که همیشه می‌توان از دل سیاه‌ترین و سوزان‌ترین رخدادها، زیباترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید …

این که مزه‌ گس و استثنایی حیات را نمی‌توان و نباید با هیچ مزه‌ دیگری برابر دانست …

این که رویش دوباره‌ عشق می‌تواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد …

فقط کافی است نگاه‌مان را عادت ندهیم به بد دیدن!

و یادمان بماند که:

فردی که کوه را از میان برداشت، همان کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه‌ها کرده بود!

همین.!؟

مثــل مــداد بــاش !

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

مشکلات زندگی ...

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...
 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است ...

قدرت انديشه

قدرت انديشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

 

هيـچ گاه...

براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

چه بخوريم تا تمرکز فکري بهتري داشته باشيم  

چه بخوريم تا تمرکز فکري بهتري داشته باشيم

نظريه هاي مختلفي درباره نوشيدني ها و غذاهايي که تمرکز را بالا مي برند، وجود دارد. از کافئين قهوه گرفته تا شکر و پروتئين که معتقدند تمرکز را افزايش مي دهد. حتي کار به جايي رسيده است که مکمل هاي غذايي خاصي براي اين منظور به بازار آمده اند تا حافظه ، توجه و عملکرد مغز را بهبود ببخشند. اما واقعا در شرايطي که بايد تمام ذهن متمرکز يک موضوع مهم باشد چه کمکي مي توان به مغز و ذهن رساند؟ آيا واقعا مواد غذايي خاصي باعث تقويت هشياري و آگاهي مي شوند و ما مي توانيم با مصرف آنها و با خيال راحت در امتحان ، مصاحبه شغلي يا کنفرانس شرکت کنيم؟! اگر به صحبتها و گزارش هاي متخصصان توجه کنيم ، با اخبار خوب و بدي در اين باره مواجه مي شويم. اول اين که نمي توان از تاثير غذا روي ذهن و قدرت تفکر چشم پوشي کرد و حتما تاثيراتي وجود دارد و اما دوم اين که هيچ غذاي جادويي خاصي وجود ندارد که بتواند قدرت ذهني افراد را به صورت معجزه آسا افزايش دهد. بنابراين بايد واقعگرا بود و به صورت مبالغه آميز با اين مساله برخورد نکرد. اما يک خبر خوب و تازه در اين زمينه وجود دارد و آن ، اين که بعضي غذاها براي کوتاه مدت باعث افزايش تمرکز فرد مي شود و تحقيقات انجام شده نشان مي دهد فوايد بعضي مواد مغذي و اثرات آنها روي عملکرد مغزي مشخص شده و بررسي ها براي اعلام نتايج نهايي ادامه دارد. بعضي موارد که به نظر مي رسد اثرات مثبتي روي ذهن دارند، به شرحي است که توضيح داده مي شود اما اين که اثرات آنها چقدر مثبت يا منفي است ، جاي بحث دارد. يک فنجان قهوه به همراه شکر بسياري از مردم حاضرند سقم بخورند که قهوه همراه با شکر در شرايطي که آنها به تمرکز فراواني نياز داشته اند به کمک آنها آمده و کاملا موثر بوده است. افراد زيادي به اين مساله و مسائلي از اين قبيل باور دارند و معتقدند موادي مثل قهوه ، چاي ، مواد شيرين مثل بستني يا شيريني جات و يا مواد غذايي که از هر دو ماده مذکور دارند، مانند شکلات و نوشيدني هاي مقوي مثل ليموناد ذهن آنها را باز و آماده تفکر بهتر مي کند. دکتر ويلسون ، سخنگوي انجمن رژيم غذايي امريکا معتقد است کافئين موجود در قهوه مي تواند در رفع خستگي مفيد باشد و به فرد انرژي بدهد؛ اما اين اثر کاملا کوتاه مدت است و در اصل خصوصيات فردي است که طول مدت اثر و يا واکنش نسبت به چنين موادي را تعيين مي کند. بعضي از مردم با مصرف اين مواد احساس بهتري دارند و به علت اثرات تحريکي اين مواد، ميزان ضربان قلب آنها افزايش مي يابد، در حالي که بعضي ديگر احساس ناراحتي مي کنند و عصبي مي شوند. همين حالات ناراحتي و عصبي شدن مي تواند تمرکز فرد را مختل و مساله را بغرنج تر کند. حتي اگر فردي با مصرف اين گونه مواد غذايي احساس بهتري داشته باشد، به هر حال بعد از رفع اثرات اين مواد غذايي دوباره به حالت قبلي برمي گردد و گاهي اگر اين مواد بيش از حد مصرف شود، مشکل ساز مي شود؛ چراکه اثبات شده مصرف بيش از حد قهوه به دليل داشتن کافئين زياد باعث از بين رفتن تمرکز مي شود. از سوي ديگر، اثر شکر بر هشياري و آگاهي کمي پيچيده تر به نظر مي رسد. اين واقعيت وجود دارد که مغز از گلوکز به عنوان منبع اصلي سوخت استفاده مي کند. در يک مطالعه که روي 20 نفر انجام شد، از نوشيدني شيرين يا کربوهيدرات ها استفاده شد و در هيچ کدام از آنها وضعيت حافظه به طور مشخص بهتر نشد. تنها نتيجه اي که به نفع مواد شيرين تمام شد، اين بود که غذاهاي بسيار شيرين اثراتي سريع ، کوتاه مدت و مثبت بر توانايي ذهني دارند. پروفسورگلد، استاد روان شناسي و علوم اعصاب دانشگاه ايلينويز معتقد است در کل گلوکز (قند) اثراتي بر حافظه و يادگيري دارد، اما دخالت ديگر فرآيندها مثل استرس و تفاوت فردي سوزاندن گلوکز را نبايد ناديده گرفت. او در آزمايش هاي خود به اين نتيجه رسيده است که هر چه مقدار مصرف گلوکز بالاتر باشد، اثرات بر روي حافظه بهتر و بيشتر مي شود، اما وقتي به يک مقدار خاصي مي رسيم ، ديگر شرايط بهتر نمي شود و حتي بدتر مي شود و حتي اگر گلوکز از يک حد بالاتر بود، حافظه مختل مي شود. براي صبحانه چه ميل داريد: استيک يا شيريني؟! اين روزها نبرد بين کربوهيدرات و پروتئين بسيار زياد شده است و بخصوص رژيم هاي پرپروتئين و کم کربوهيدرات اثرات مطلوبي در کاهش وزن و افزايش هشياري از خود نشان داده اند. البته نه قندها و نه پروتئين ها نقش مستقيمي در توانايي فرد براي تمرکز ايفا نکرده اند و به عنوان منبع قدرت مغزي به حساب نمي آيند. اما نبايد کل تاثيرات را ناديده گرفت. در بدن ، کربوهيدرات ها (قندها) به گلوکز تبديل مي شوند که اين کار حداقل 2 تا 4 ساعت طول مي کشد، در حالي که تجزيه پروتئين ها حداقل به 4 ساعت زمان لازم دارد. بنابراين نمي توان گفت يک ماده غذايي اثرات معجزه آسايي بر حافظه داشته باشد، بلکه متخصصان تغذيه معتقدند ترکيبي از غذاها مثل ميوه جات ، سبزيجات ، غلات و ديگر مواد غذايي در کل باعث بهبود سلامت جسم و ذهن مي شوند و اگر فردي رژيم غذايي سالمي داشته باشد، کل فعاليت هاي جسمي و ذهني او در حد مطلوب و مورد نظر قرار مي گيرند. عامل ديگري که ممکن است با تمرکز ذهن افراد رابطه داشته باشد، پرخوري يا کم خوري است. اگر فردي قبل از انجام يک کار مهم ، پرخوري کند، احساس خواب آلودگي مي کند؛ زيرا گردش خون از مغز به سمت معده منحرف مي شود تا عمل هضم غذا به بهترين نحو صورت گيرد. از سوي ديگر افرادي که کالري کافي دريافت نمي کنند و از وعده غذايي خود صرف نظر مي کنند يا تحت رژيم هاي سخت غذايي قرار دارند، نمي توانند تمرکز خوبي داشته باشند و حواس آنها براحتي پرت مي شود. بعلاوه تحقيقات نشان داده است کودکاني که صبحانه ميل مي کنند، حافظه کوتاه مدت بهتري نسبت به همکلاسي هاي خود که صبحانه نمي خورند، دارند. در ضمن کودکاني که صبحانه هاي پر کالري مي خورند (مثل کيک ، شکلات ، شيريني و...) تمرکز خوبي ندارند. رژيم هاي غذايي پرچرب نيز روي آگاهي و تمرکز، اثرات منفي دارد، به صورتي که حافظه و يادگيري تضعيف مي شود پس نمي توان از افرادي که غذاهاي پرچرب مي خورند، انتظار هوش آنچناني داشت. سوپ مکمل؟! قفسه هاي مغازه ها و يا داروخانه ها پر از قرص ها، شربت ها و مکمل هاي ويتامين ، املاح و موادگياهي است که روي همه آنها قيد شده که از نظر جسمي و ذهني ، باعث تقويت شما مي شوند. تعداد اين مواد آنقدر زياد است که قابل شمارش نيست ، اما مطمئن باشيد اين مواد آن طور هم که درباره آنها تبليغ شده ، سودمند نيستند و اگر يک امتحان يا مصاحبه بزرگي در پيش داريد، بهتر است براي تقويت حافظه و تمرکز خود، بر روي اين مواد حساب باز نکنيد. گزارش هايي وجود دارد که مي گويد ويتامين هاي B، C، E، بتاکاروتن و منيزم مي توانند قدرت مغز را تقويت کنند. اما هيچ کس ثابت نکرده که قرصهاي حاوي اين مواد بتوانند باعث تقويت حافظه و تمرکز شوند. در ضمن وقتي مقدار زيادي از اين مواد در غذاهاي طبيعي وجود دارند، چرا به سراغ قرصهاي آنها برويم؟ ويتامين Cرا براحتي در مرکبات مي توان يافت. بتاکاروتن در هويج ، اسفناج و ديگر سبزيجات برگدار و برگ سبز وجود دارد. قرصهاي ويتامين و مکمل موارد مصرف خاصي دارند و هيچ وقت نمي توانند جاي مواد غذايي را بگيرند. بتازگي نظريه هايي مطرح شده که قابل توجه است. مثل مواد غذايي حاوي اسيدهاي چرب امگا3 (مثل ماهي)، وين پوستين (که در يک گياه وجود دارد)، يا کولين (ماده مغذي اصلي موجود در لسيتين) داراي اثرات خاصي هستند و بر سلامت ذهن ، تاثيرات مثبتي دارند و محققان در تلاشند ترکيبي از اين مواد را در اختيار افراد بگذارند تا قدرت حافظه آنها تقويت شود. براي يک روز بزرگ آماده شويد فکر نکنيد اگر غذاي خاصي مصرف کنيد، تمرکز و حافظه شما قدرت خارق العاده اي پيدا مي کند. اگر امتحان يا مصاحبه اي در پيش داريد و دوست داريد حافظه و تمرکز شما قدرت خوبي داشته باشند، نکات زير را به ياد بسپاريد: - کارهاي لازم را براي آمادگي خود، از قبل انجام دهيد، سر فرصت و بدون عجله. - شب قبل ، خوب بخوابيد. - ورزش را در برنامه زندگي خود به طور منظم در نظر بگيريد. - يک رژيم غذايي متعادل و حاوي تمامي گروههاي غذايي مصرف کنيد. به هيچ وجه از ماده غذايي خاصي به منظور تقويت حافظه استفاده نکنيد ؛ چون ممکن است وضعيت شما را بدتر کند. از غذاهاي طبيعي و سالم در حد معقول استفاده کنيد تا ذهن شما براي هر کاري آماده باشد.

منبع::: روزنامه جام جم

تقویت اراده از نظر اسلام

تقویت اراده از نظر اسلام

تقويت اراده عوامل متعدّدى تأثير گزار هستند كه بايد رعايت شده و با عواملى كه موجب ضعف اراده مى‏شود مبارزه گردد: 1- اصل مقاومت: اولين اصلى كه بايد رعايت شود، اصل مقاومت است كه روان شناسان از آن به عنوان "اصل تسليم ناپذيرى" ياد مى‏كنند. معناى اصل مقاومت آن است كه انسان در برابر شكست‏ها و ناكامى‏ها مقاومت كند؛ زيرا برخى از شكست‏ها زمينه پيروزى‏هاى بزرگ را فراهم مى‏كند. يكى از نويسندگان مى‏نويسد: "هرگاه برايتان مسئله‏اى پيش ‏آيد كه به نظر بسيار مشكل، نا اميد كننده و غير قابل حل مى‏رسد، آنچه شما را تا حصول پيروزى يارى خواهد كرد، اصل "تسليم ناپذيرى" است.(1) 2- اميد داشتن: دومين اصلى كه نقش بنيادى در تقويت اراده دارد، اميدوارى است. انسان بايد در زندگى با اميد زندگى نمايد. يأس و نا اميدى انسان را از رسيدن به هدف باز داشته و روند زندگى را دچار مشكل مى‏كند. آن دسته از بزرگان كه قله‏هاى موفقيت را كسب نمودند، اميد به زندگى داشتند. از سوى ديگر برخى كه در زندگى موفق نبودند، معمولاً نا اميد بوده و يأس در زندگى آن‏ها حكومت مى‏كرده است. "فيلس سيمولك" مى‏نويسد: "به كار بردن و نگارش كلمات منفى، ويرانگر و مخرّب است. اين كلمات قفل هايى هستند كه بر درهاى ورودىِ هر راه حلى زده مى‏شود تا ما را براى شكست آماده كند. بر عكس كلمه "آرى" هيجان مى‏آورد و تحرك مى‏بخشد...".(2) 3- مبارزه با عادت ناپسند: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، مبارزه با عادت‏هاى بد و ناپسند است؛ از اين رو بايد سعى شود با هواهاى نفسانى (كه انسان را به اعمال ناپسند مى‏كشاند) مبارزه شده و از عادات ناپسند جلوگيرى گردد. "ويليام جيمز" روان‏شناس معروف مى‏گويد: "يك نه گفتن به عادت بد موجب مى‏شود شخص براى مدّتى تجديد قوا كند و بدين وسيله ضعف اراده خود را به تدريج بر طرف سازد".(3) در اسلام نيز به مبارزه عليه هواهاى نفسانى كه زمينه‏هاى عادت بد را فراهم مى‏كند پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد:"الشّديد من غلب نفسه؛(4) كسى قوى و با اراده است كه بر هواى نفس خود چيره شود". 4 -تلقين به داشتن اراده قوى‏: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، تلقين كردن است كه انسان اراده قوى دارد. انسان بايد اين گونه باور داشته باشد كه "من مى‏توانم بر مشكلات پيروز شوم. من مى‏توانم در امتحان موفق شوم. من اراده قوى و پولادين دارم". در اين خصوص سخنى از ناپلئون شنيدنى است: "بايد كلمه "نمى‏شود" از قاموس زندگى و از لغت محو گردد و از شنيدن واژه‏هاى "نمى‏شود، نمى‏توانم و نمى‏دانستم" (نبايد استفاده كرد)...".(5) 5- داشتن هدف روشن: متأسفانه آن عدّه كه دچار ضعف اراده مى‏شوند و از فعاليت‏هاى موفقيّت‏آميز دست بر مى‏دارند، آنانى هستند كه هدف معيّن و تعريف شده ندارند. اينان فعاليت‏هاى خويش را نيمه كاره رها مى‏كنند. براى تقويت اراده بايد اهداف معيّن داشت. 6- تمرين تمركز حواس: تمرين تمركز حواس يكى از راه‏هاى تقويت اراده است. براى تمركز حواس بايد نظم و انضباط در همه امور زندگى ايجاد كرده و با برنامه ريزى فعاليت‏هاى خويش را پيش برد. 7- انجام وظايف الهى: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، انجام وظايف الهى و حاضر دانستن خداوند در همه صحنه‏هاى زندگى است. نماز را اوّل وقت خواندن، مقررّات الهى را رعايت نمودن، اجتناب از گناه، هر كدام مهم‏ترين عامل تقويت اراده به شمار مى‏آيد. كسى كه روزه مى‏گيرد؛ در واقع با تمام هوس‏ها و رذايل اخلاقى مبارزه مى‏كند. كسى كه به عبادت خداوند مى‏پردازد، آرامش روانى پيدا مى‏كند. آرامش روانى مؤثرترين عامل تقويت اراده است. يكى از بزرگان مى‏گويد: "خداوند بزرگترين گنج آرامش من است. من ديگر شتاب نخواهم كرد. او به من فرمان داده است كه گاهى بايستم و آرام باشم...".(6)

ادامه نوشته

گنجشک و خدا ...

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی ام، سر پناه بی کسی ام بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟!!!

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی. باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو  به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

عشقی برای تمام عمر ...

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند:بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه.

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم.او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمیشناسد

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

            پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است...

حقايقي جالب از زندگي ...

At least 5 people in this world love you so much they would die for you

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

 

At least 15 people in this world love you, in some way

حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

 

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you

تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

 

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you

یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

 

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep

هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

 

You are special and unique, in your own way

تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

 

Someone that you don't know even exists, loves you

یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

 

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it

وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

 

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world

وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

 

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know

همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

 

If you have great friends, take the time to let them know that they are great

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

کینه ...

معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازي کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي که از آنها بدشان ميآيد ، سيب زميني بريزند و با خود به کودکستان بياورند .!!

فردا بچه ها با کيسه هاي پلاستيکي به کودکستان آمدند . در کيسه بعضي ها 2 ، بعضي ها 3 ، و بعضي ها 5 سيب زميني بود .

معلم به بچه ها گفت : تا يک هفته هر کجا که مي روند کيسه پلاستيکي را با خودببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوي سيب زميني هاي گنديده . به علاوه ، آن هايي که سيب زميني بيشتري داشتند ازحمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت يک هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه يک هفته سيب زميني ها را با خود حمل ميکرديد چه احساسي داشتيد ؟ .... بچه ها از اينکه مجبور بودند ، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي ، اين چنين توضيح داد :

اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايي که دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد . بوي بد کينه و نفرت ، قلب شما را فاسد مي کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل مي کنيد .

حالا که شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد ،

پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟

داستان كوتاه مرد و پيله كرم ابريشم - به فارسي و انگليسي

small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.

 Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled.

 The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.

 The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.

 Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.

  

شكاف كوچكي بر روي پيله كرم ابريشمي ظلاهر شد. مردي ساعت ها با دقت  به تلاش پروانه براي خارج شدن از پيله نگاه كرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر مي رسيد خسته شده و نمي تواند به تلاش هايش ادامه دهد. او تصميم گرفت به اين مخلوق كوچك كمك كند. با استفاده از قيچي شكاف را پهن تر كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما بدنش كوچك و بال هايش چروكيده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه براي محافظت از بدنش بال هايش را باز كند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين بخزد، و نمي توانست پرواز كند.

مرد مهربان پي نبرد كه خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه بوجود آورده. به اين صورت كه مايع خاصي از بدنش ترشح مي شود كه او را قادر به پرواز مي كند.

بعضي اوقات تلاش و كوشش تنها چيزي است كه بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچگونه سختي را براي ما مهيا  كرده بود در اين صورت فلج مي شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز كنيم. 

عظمت خداوند

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

ویلون‌نوازی در مترو

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آن جا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میان سالی متوجه نوازنده شد، از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آن که توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالی که گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالی که هم چنان نگاهش به ویلون‌زن بود، به همراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آن که مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتی که ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا  حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچ کس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان ( جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاترهای شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.
بیایم با هم کمی فکر کنیم  آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟

لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟

آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش می تواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم از دست می دهیم؟

هدیه ای پر از محبت (یك داستان واقعی)

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...

تا اوج نا امیدی ...

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !


آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...

سکوت

سکوت

                      

سکوت دردناک است . اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد ، و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد . درون هر چیز ، در اعماق هستی ، نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود  که هنوز قادر به درکش نیستیم .     هر آنچه امروز هستیم ، از سکوت دیروز زاده شده   

آشنایی با هوش‌های ۸ گانه انسان

هوش‌ها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روان‌شناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید.

هوش‌ها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روان‌شناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید.
درس پشت درس، دارید می‌افتید؟ کم کم دارد از تحصیلات آکادمیک حالتان به هم می‌خورد؟ دپ زده‌اید که آن‌قدر خنگید که نمی‌توانید درس‌هایی را که نصف بیشتر همکلاسی‌هایتان پاس می‌کنند، پاس کنید؟ دارید حس می‌کنید که بلا نسبت ما، «خنگ» هستید؟
اما آیا واقعا چون نمی‌توانید درس‌هایتان را پاس کنید، خنگ هستید؟ آیا فقط آنهایی که مدرک دکترا و فوق لیسانس‌شان را قاب گرفته‌اند و زده‌اند بالای میز کامپیوترشان، باهوش هستند؟
تا موقعی که هوش به معنی همین آی‌کیویی بود که از تست‌های سنتی به دست می‌آمد بله؛ باهوش‌ترین‌ها همان آقا مهندس‌ها و خانم دکتر‌ها بودند. اما نظریه‌های جدیدتر هوش، چیز دیگری می‌گویند.
ادامه نوشته

تاثیر فشار هوا بر تلفظ حروف و کلمات

تاثیر فشار هوا بر تلفظ حروف و کلمات

یکی از تازه ترین بخش ها در علم فنوتیک یا آواشناسی که یافته های بسیار جالب توجهی هم داشته ,اندازه گیری برای فشار هوایی است که انسان در دهان خود به هنگام تلفظ کلمات و یا حروف مختلف احساس می کند .اکنون ابزاری را طراحی کرده اند که به آسانی این فشار را در هر گونه تلفظی اندازه گیری می کند .در مقایسه برای مثال فشار هوای وارده بر دهان در هنگام تلفظ « ک » با صدای « او» متفاوت است .نکته جالب اینکه, هنگام تلفظ عبارتی که حروف « ک » در آن وجود دارد,هوا فشردهتر بر دهان تاثیر می گذارد ودر مقابل در تلفظ کلمه ای که صدای « او » دارد,فشار هوا بازتر و کمتر است.

این اندازه گیری از آن جهت اهمیت دارد که بسیاری از پژوهشگران یکی از عوامل فشار های عصبی روی انسان را همان فشردگی بیشتر  هوای وارده بر دهان می دانند ,جرا که این فشردگی به صورت مستقیم روی سیستم اعصاب تاثیر می گذارد.

اگر خوب دقت کنیم پی می بریم که در زبان های مختلف کلماتی وجود دارند که نمایانگر حالات روحی انسان هستند مانند تعجب ,خشم , نفی و امثال آن.مثلا در اغلب زبان های دنیا ,انسان به هنگام تعجب از عبارتی شبیه « اوه...» که همراه با سر تکان دادن است استفاده می کند . یا اگر دقت کنیم متوجه می شویم که در اغلب زبانهای جهان ,عبارت یا علامت نفی  ,قطعا" با حرف « ن » همراه است.شاید زمانی پیشرفت در این علم کارآیی بسیار موثری را نشان دهد ,که انسان بتواند با کنترل روی کلماتی که از آنها استفاده می کند, به آرامش خود هم کمک کند.

رابطه دست دادن با شخصیت

رابطه دست دادن با شخصیت

حتماً از تاثیر اولین برخورد در طرف مقابل آگاه هستید. فکر می کنید اولین چیزی که به طرف مقابلتان نشان می دهد کـه چـه نـوع آدمـی هسـتـیـد چیـسـت؟ بــله، نـحوه دست دادنتان...

سـعی کنـیـد هـمیـشه سـفـت و مـحکم دست بدهید، این باعث میشـود کـه در اولین برخورد تاثیر خوبی بگذارید. بعد از بـررسـی و دقــت زیاد روی این موضوع، دست دادن را به پنج گروه تقسیم بندی کرده اند که هر کدام نشاندهنده ی نوعی شخصیت است.

دست دادن با دست های خیس
مسلماً دست دادن های زننده و تنفر آور انواع بسیاری دارد، اما دست دادن با دستهای خیس بدترین آنهاست. حتماً توجه داشته باشید که قبل از دست دادن با کسی دست های خود را کاملاً خشک کرده و آنها را از عرق پاک کنید.

در اینجا به دو نکته برای چگونگی خشک نگاه داشتن دست هایتان اشاره می شود:

 ۱-  قبل از رفتن سر قرارهای مهم یا مصاحبه های کاری دست هایتان را خوب شسته و بعد خشک کنید. دقت کنید که تا موقع دست دادن با فرد مزبور از بستن دست هایتان جلوگیری کنید. چون باعث گرم شدن دست ها و نتیجتاً عرق کردن آنها می شود.

۲- دستان خود را قبل از دست دادن خشک کنید. همیشه دستمالی برای این کار با خود همراه داشته باشید.

دست دادن شل و ول
دست دادن شل و ول نشاندهنده ی ضعف، نداشتن اعتماد به نفس، نداشتن علاقه و ثبات است. مسلماً این خصوصیات متضاد قدرت و استحکام است که ويژگي افراد محترم و موفق است. توصیه می شود اگر حالت دست دادنتان شل و ضعیف است، هنگام دست دادن کمی نیرو صرف کنید. مطمئناً دست دادن سفت و محکم تاثیر بسیار بهتری در مخاطب می گذارد.

دست دادن نوک انگشتی
مطمئنا قبلاً برایتان اتفاق افتاده است. یک نفر هنگام دست دادن نوک چهار انگشتتان را می گیرد  و نمی گذارد که دستتان کاملاً در دستش قفل شود و بعد دستتان را به سختی می فشارد. باید سعی کنید تا می توانید از چنین دست دادنی خودداری کنید. البته ممکن است گاهاً به طور تصادفی یا وقتی عجله دارید برایتان پیش آید. اما به شما توصیه می شود در این مواقع از فرد مخاطب عذرخواهی کرده و دوباره با او دست بدهید. ممکن است کار خوبی نباشد اما در ذهن فرد مقابل می ماند که چقدر برایش احترام قائل بوده اید.

دست دادن خیلی محکم
قدیمی ها معمولاً اینطور دست می دادند. احتمالاً تا به حال با چنین موردی برخورد کرده اید. فردی احساس می کند قوی ترین مرد جمع است و هنگام دست دادن دستتان را مثل لیمو می چلاند. درست است که اغلب افراد از دست دادن محکم خوششان می آید اما این استحکام نباید موجب ناراحتی طرف مقابل شود.

دست دادن دوستانه و خودمانی
مردم باید عادت کنند دست دادن های عجیب و غریبشان را کنار بگذارند. نیازی به شعبده بازی نیست: یک دست دادن ساده، محکم و دوستانه کافی است.

درست است که دست دادن مسئله ای پیش پا افتاده است اما می تواند عامل مهمی در مصاحبه ها و جلسه های اجتماعی شود. سعی کنید که خیلی راحت اما محکم با فرد مقابل دست داده و در چشمانش نگاه کنید تا بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابل بگذارید.

 

معجزه ي عشق را امتحان كن

 

اين يك ماجراي واقعي است:

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

*نکته براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

*نکته محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

*نکته عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

*نکته محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

*نکته بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

*نکته در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

*نکته مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

پس : معجزه ي عشق را امتحان كن

همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید

 
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت.

آن را بالا گرفت که همه ببينند.

بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........

استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا" وزنش چقدراست .

اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ،

چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
استاد پرسيد :خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند .

و مطمئنا" کارتان به بيمارستان خواهد کشيد .......
و همه شاگردان خنديدند
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟
درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است .

اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد .

اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .
اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است .

اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند ،
دوستای گلم.......همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید

گلی سرخ برای محبوبم

گلی سرخ برای محبوبم
 
 
جان بلا نکارد از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول جان توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دخترا يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد

وانشناسی ابروها

وانشناسی ابروها    

در بررسی هایی که بر روی شکل ابروها و رابطه آنها با شخصیت انسان انجام گرفته است، دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که هر شکلی از ابرو با شخصیت صاحب آن رابطه دارد.

در اینجا به چند شکل از ابروها و رابطه آنها با شخصیت افراد اشاره می شود:

۱- ابروهای نرم و کم پشت نشانه ناپختگی و بی تجربگی است.

۲- ابروهای پرپشت نشانه تحرک زیاد و پرانرژی بودن است.

۳- ابروهای بلند نشانه ثبات شخصیت و تلاش و کوشش فراوان است.

۴-  ابروهای کوتاه نشانه عدم استواری و خیالاتی بودن است.

۵- ابروهای پیوسته نشانه حساس بودن است.

۶- ابروهای دور از هم نشانه ضعف و انزوا طلبی و ناپختگی است.

۷- ابروهای نزدیک به چشمها نشانه اراده قوی و تمرکز ذهن است.

۸- ابروهای صاف نشانه شخصیت محکم و لجباز است.

۹- ابروهای کمانی نشانه نیرو و نشاط و گرمی است.

۱۰-  ابروهایی که انتهای آنها به سمت بالاست نشانه جرأت و نشاط و شادمانی است.

۱۱-  ابروهایی که انتهای آن افتاده است نشانه پیچیدگی شخصیت و اضطراب است.

به طور کلی می توان گفت:

ابروهای پرپشت: نشانه فعالیت، ابروهای بلند: نشانه اراده، ابروهای بالا : نشانه جرأت و ابروهای کمانی: نشانه گرمی و اشتیاق است.

اما سوالی که برای من بوجود اومده اینه که، این ژاپنی ها که ابرو ندارن چه جور شخصیتی دارن ؟؟