خاطرات یک دوست روز پنجم عید به اتفاق خانواده به خطه ی سر سبز مازندران سفر کردیم 9 روز توی شمال بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت روز 15 فروردین از ساری به مقصد مشهد بلیط گرفتم . ساعت 18 ترمینال رفتیم و نیم ساعت منتظر موندیم تا اتوبوس بیاد همه خانواده ها سوار اتوبوس شدند صندلیهای ردیف پشت سرمون هنوز خالی بودند. یک خانواده 6 نفری که دو نفر همراه آنها رو تا داخل اتوبوس بدرقه می کردند آخرین مسافرهای اتوبوس یودند که ردیف پشت سر ما نشستند. دو ساعت بعد یکی به موبایل پدر خانواده زنگ زد بعد از کلی چاق سلامتی آقای پدر فرمودند فردا شب حتما به مجلس عروسیمون بیایید مادرتون رو هم حتما بیارید با خودم فکر می کردم آخه چطور عروسی دارند اینا که فقط تا مشهد 14 ساعت توی راه هستند پس کی وقت می کنند بساط عروسی رو راه بندازند ساعت 2 نصف شب بود که با سر و صدا از خواب بیدار شدم پدر خانواده داشت با صدای بلند با راننده حرف می زد.این خانواده می خواستند تهران برند و شب دیگه مجلس دامادی پسرشون هست که اشتباهی داخل اتوبوس مشهد سوار شده بودند پدر خانواده که میبینه چرا هر چی میرند به تهران نمی رسند (آخه از ساری تا تهران 6 ساعت بیشتر راه نیست) میره از راننده می پرسه گی به تهران می رسیم که راننده میگه ما تهران نمیریم این اتوبوس مشهد میره! پدر خانواده به سمت راننده رفت که ببینند تا مشهد چند ساعت راه مونده و راننده جواب دادند 4 یا 5 ساعت دیگه به مشهد می رسیم. پدر با خانواده وارد شور شدند که چیکار کنند و نظر بقیه اعضای خانواده رو بپرسند نظر مادر خانواده این بود که اتفاقی هست که افتاده حتما امام رضا ما رو طلبیده تهران کجا مشهد کجا! ما که این همه راه اومدیم بقیشو هم میریم! مشهد رسیدیم میریم زیارت میکنیم و بعدش به تهران برمیگردیم. همه با نظر مادر خانواده موافقت می کنند من دیگه نتونستم بخوابم اشکم در اومده بود با خودم میگفتم ببین این امام رضا چطور یکی رو از اون سر کشور می طلبه بدون اینکه خود شخص بخواد! ساعت 9 صبح اتوبوس وارد ترمینال مشهد شد مادر خانواده از ابتدای ورودی مشهد داشت امام رضا رو صدا میزد و صلوات می فرستاد به وضوح می شد اشک رو توی چشاش دید منم براش دعا کردم که امروز هرچی از امام رضا میخواد بهش بده میدونم این بهترین عیدی امام رضا توی این سال جدید به این خانواده بود الهم عجل الولیک الفرج