در جستجوي پدر

دلتنگ غروبي خفه بيرون زدم ازدر

 

در مشت گرفته مچ دست پسرم را
 

***

يا رب به چه سنگي زنم از دست غريبي

 

اين کله پوک و سر و مغز پکرم را

***

هم در وطنم بار غريبي به سر ودوش

 

کوهي است که خواهد بشکاند کمرم را

***

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز

 

چون شد که شکستند چنين بال و پرم را

***

رفتم که بکوي پدر و مسکن و مالوف

 

تسکين دهم آلام دل جان بسرم را

***

گفتم بسر راه همان خانه ومکتب

 

تکرار کنم درس سنين صغرم را

***

گر خود نتوانست زدودن غمم ازدل

 

زان منظره باري بنوازد نظرم را

***

کانون پدر جويم و گهواره مادر

 

کانون هنر جويم و مهد هنرم را

***

تا قصه رويين تني و تير پراني است

 

از قلعه سيمرغ ستانم سپرم را

***

با ياد طفوليت و نشخوار جواني

 

ميرفتم و مشغول جويدن جگرم را

***

پيچيدم از آن کوچه مانوس که درکام

 

باز آورد آن لذت شير و شکرم را

***

افسوس که کانون پدر نيز فروکشت

 

از آتش دل باقي برق و شررم را

***

چون بقعه اموات فضايي همه خاموش

 

اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

***

درها همه بسته است و برخ گردنشسته

 

يعني نزني در که نيابي اثرم را

***

در گرد و غبار سر آن کوي نخواندم

 

جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

***

مهدي که نه پاس پدرم داشته زين پيش

 

کي پاس مرا دارد و زين پس پسرم را

***

اي داد که از آن همه يار و سر وهمسر

 

يک در نگشايد که بپرسد خبرم را

***

يک بچه همسايه نديدم به سرکوي

 

تا شرح دهم قصه سير و سفرم را

***

اشکم برخ از ديده روان بودوليکن

 

پنهان که نبيند پسرم چشم ترم را

***

ميخواستم اين شيب و شبابم بستانند

 

طفليم دهند و سر پر شور و شرم را

***

چشم خردم را ببرند و به من آرند

 

چشم صغرم را و نقوش و صورم را

***

کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه

 

ارواح گرفتند همه دور و برم را

***

گويي پي ديدار عزيزان بگشودند

 

هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

***

يکجا همه گمشدگان يافته بودم

 

از جمله حبيب و رفقاي دگرم را

***

اين خنده وصلش بلب آن گريه هجران

 

اين يک سفرم پر سد و آن يک حضرم را

***

اين ورد شبم خواهد و ناليدن شبگير

 

وآن زمزمه صبح و دعاي سحرم را

***

تا خود به تقلا بدر خانه کشاندم

 

بستند به صد دايره راه گذرم را

***

يکباره قرار از کف من رفت ونهادم

 

بر سينه ديوار در خانه سرم را

***

صوت پدرم بود که مي گفت چه کردي؟

 

در غيبت من عاله در بدرم را

***

حرفم بزبان بود ولي سکسکه نگذاشت

 

تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

***

في الجمله شدم ملتمس از در بدعايي

 

کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

***

اشکم بطواف حرم کعبه چنان گرم

 

کز دل بزدود آنهمه زنگ و کدرم را

***

نا گه پسرم گفت چه مي خواهي از اين در

 

گفتم پسرم بوي صفاي پدرم را