آب ميخواهم ، سرابم ميدهند
 عشق مي ورزم عذابم ميدهند
 خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
 از چه بيدارم نکردي آفتاب
 خنجري بر قلب بيمارم زدند
 بي گناهي بودم و دارم زدن

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
 
 گفتمش دل ميخري ؟ پرسيد چند؟
 گفتمش دل مال تو، تنها بخند
 خنده کرد و دل ز دستانم ربود
 تا به خود باز آمدم او رفته بود
 دل ز دستش روي خاک افتاده بود
 رد پايش روي دل جا مانده بود