دل
آب ميخواهم ، سرابم ميدهند
عشق مي ورزم عذابم ميدهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدن
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
گفتمش دل ميخري ؟ پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
رد پايش روي دل جا مانده بود
عشق مي ورزم عذابم ميدهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدن
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
گفتمش دل ميخري ؟ پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
رد پايش روي دل جا مانده بود
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 19:25 توسط فرید صادقی
|