بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذ ره اي نا چیز
صدايم كن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من ھديه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از توبه تو
اينك صدايم كن
رھا كن غیر ما را، سوي ما باز آِ
منم پرو د گار پاك بي ھمتا
منم زيبا، كه زيبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پرورد گارت با تو مي گويد
تو را در بیكران دنیاي تنھايان
رھايت من نخواھم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رھا كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا، من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي يا صدايي، میھمانم كن
كه من چشمان اشك آلو ده ات را دوست میدارم
قسم بر روز، ھنگامي كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما د ور
رھايت من نخواھم كرد
بخوان ما را
كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خداي ديگري داري؟
رھا كن غیر ما را
آشتي كن با خداي خود
تو غیر از ما چه مي جويي؟
تو با ھر كس به جز با ما، چه مي گويي؟
و تو بي من چه داري؟ھیچ!
بگو با من چه كم داري عزيزم، ھیچ!!
تو اي محبوب تر مھمان دنیايم
نمي خواني چرا ما را؟؟
مگر آيِا كسي ھم با خدايش قھر میگردد؟
اگر در روزگار سختیت خواندي مرا
اما به روز شاديت، يك لحظه ھم يادم نمیكردي
به رويت بنده من، ھیچ آوردم؟؟
اين منم پرور دگار مھربانت، خالقت
اينك صدايم كن مرا،با قطره اشكي
به پیش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
لیك غوغاي دل بشكسته ات را من شنیدم
غريب اين زمین خاكیم
آيا عزيزم، حاجتي داري؟
به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است
براي درك آغوشم
شروع كن
يك قدم با تو
تمام گامھاي مانده اش، با من
این متن زیبا رو آقای ابراهیم میرلو برام ایمیل زدند. از ایشون بخاطر این متن زیباشون کمال تشکر را دارم. امیدوارم همیشه و در همه حال به یاد خدا باشیم .
مردی دوستانش را به شام دعوت کرد و برای شام خواست گوشت بپزد که فهمید نمکشان تمام شده است.
پسرش را صدا زد و گفت، برو به ده و نمک بخر، اما به قیمت بخر نه گرانتر نه ارزانتر.
پسر تعجب کرد و گفت، پدر می دانم که نباید گرانتر بخرم اما اگر توانستم ارزانتر بخرم چرا کمی صرفه جویی نکنیم؟!!
پدر جواب داد، این کار در شهری بزرگ قابل قبول است اما در جای کوچکی مثل ده ما این کار همه ده را از بین می برد.
میهمانان با شنیدن این حرف متعجب شده و پرسیدند چرا نباید نمک را ارزانتر بخرد؟
مرد گفت، کسی که نمک را زیر قیمت می فروشد حتما به شدت به پولش احتیاج دارد. کسی که از این موقعیت سوء استفاده کند نشان می دهد که برای عرق جبین و سعی و تلاش او در تولید نمک احترامی قائل نیست.
یکی از میهمانان پرسید، امااین مسئله کوچک که نمی تواند دهی را ویران کند!
مرد گفت، در آغاز دنیا، ستم کوچک بود اما آمدن هر ستم از پس ستم دیگر به روندی فزاینده منجر شد. همیشه فکر می کردند مهم نیست تا کار به جایی رسید که امروز رسیده.
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.
سکوت گویای میلیون ها کلمه است
ولی
میلیون ها کلمه گویای ثانیه ای از سکوت نیست
|
دولانوردی گئجه لر کوچه ده بیر دیوانه |
آغلیوردی دانشوردی بو سوزی جانانه |
|
بار الها بو سنیق قلبیده وردیم سنه یر |
سنکی گلدون چکیلوب قالمادی بیر بیگانه |
|
شرف مقدموه نفسیمی قربان کسدیم |
بلی هر بزمیده قربان کسیلر سلطانه |
|
بیت الاحزاندا تجلا ایلدی جلوه نور |
حسنون دن ایشیقلاندی سینیق ویرانه |
|
یدّی دفعه ایلدیم شمع وصالونده طواف |
نجه کی باشینه شمعون دولانار پروانه |
|
سنکی گلدون منه یر قالمادی ویرانمده |
چیخدیم اودن او اوی بذل الدیم مهمانه |
|
سنون عشقوندی سالیب چوللره آواره منی |
نه اویم واردی بو عالمده نه بیر کاشانه |
|
ایندی سلطان بقایم بو فنا ملکون ده |
غبطه ایلله بو دیوانیه مین فرزانه |
شعری از سروده های مرحوم حاج یدالله منعم
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي اِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي اِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
- نه من يادداشت كردهام، من هميشه به پرستار بچههايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد.
شما دو ماه براي من كار كرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كردهام. كه ميشود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه ميدانيد يكشنبهها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد.
سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد.
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشيد.
دوازده و هفت ميشود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصيها ؛ آهان، چهل و يك روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش ميلرزيد. شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديميتر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بيتوجهيتان
باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا » فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز ميكرديد. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد.
پس پنج تا ديگر كم ميكنيم.
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
« يوليا واسيلي اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من يادداشت كردهام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي ميماند.
چشمهايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد. طفلك بيچاره !
- من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش ميلرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . يكي و يكي.
- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
- به آهستگي گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
- آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه ميزدم، يك حقهي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود.
اثر : آنتوان چخوف
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.
برگرفته از کتاب ازدواج و پند های زندگی -مجید احمدی
يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي
بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟
ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .
بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .
ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .
و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.
ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟
Huwa khairu khaliqillahi,rahmatun lil’alamin او بهترین مخلوق خداست و رحمتی برای جهانیان است
‘alaihi salatullah بر او درود وسلام باد
Ya sadiqal aqwal ya Muhammad ای راستگو ترین در کلام
Ya tahiral akhlaq ya Muhammad ای خوش اخلاقترین انسان ها
Ya hadiyal akwan ya Muhammad ای راهنمای مخلوقات
Ya taja ruslillah ya Muhammad ای سرور تمام پیامبران خدا
Ya khayra khalqillah, ya rasulallah ای بهترین مخلوق خدا، ای پیامبر خدا
Ya nabiyyallah, safiyyallah ya Muhammad ای فرستاده ی خدا،ای برگزیده ی خدا
Ya waliyyallah, hafiyyallah ya Muhammad ای دوست خدا و مورد احترام خدا
Ya bashirallah, nadhirallah ya Muhammad ای بشارت دهنده و بیم دهنده از سوی خدا
Ya habiballah, shafi’allah ya Muhammad ای محبوب خدا و شفاعت کننده نزد خدا
Ya khayra khalqillah, ya rasulallah ای بهترین مخلوق خدا،ای فرستاده ی خدا
Ya badrat tamam ای ماه کامل
Nuradh dhalam (و ای) نوری در تاریکی ها
‘Aliyal maqam در مقام بلندمرتبه ترین(انسان ها)هستی
Sayyidul kiram سرور بزرگوار
Monqidhal anam و بیدارگر خفتگان
‘Alaykas salatu wassalam (repeat) درود و سلام بر او باد
Ya nabiyyallah, safiyyallah, ای فرستاده ی خدا،ای برگزیده ی خدا
waliyyallah, Muhammad ای دوست خدا
Ya habiballah, khalilallah, nadhirallah, Muhammad ای محبوب خدا دوست خدا و بیم دهنده (ازسوی) خدا
Ya khitamal anbiya’i ya rasulallah ای آخرین پیامبر،ای فرستاده ی خدا
Ya imamal atqiya’i ya rasulallah ای پیشوای متقیان،ای فرستاده ی خدا
Ya dawa’a kulli da’i ya rasulallah ای درمان همه ی دردها،ای فرستاده ی خدا
Ya rabbal Mustafa ای پروردگار مصطفی
Bi jahil Mustafa بخاطر مصطفی
Ighfiridh dhunub, usturil ‘uyub گناهان ما را ببخش و عیب های ما را بپوشان
ihdil qulub, likay tatub قلب ها را هدایت کن ،شاید از توبه کنندگان باشیم
Dha’ifi thawab, yamminil kitab, اجر و ثواب (اعمالمان)را زیاد گردان ،در قیامت نامه ی اعمالمان را در دست راستمان قرار ده
ab’idil ‘athab, yawmal hisab و در روز حساب عذاب را از ما دور بگردان
Ya rasuli, ya habibi, ya nabiyallah ای فرستاده شده(برای من)،ای محبوب من،ای بیم دهنده (از سوی) خدا
Ya shafi’i, ya bashiri, ya safiyyallah ای شفاعت کننده ی من ،ای بشارت دهنده ی من،ای برگزیده(از سوی) خدا
Ya rasulallah ای فرستاده ی خدا
ترانه را از اینجا دانلود نمایید.
خواننده : سامی یوسف
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))
تفکر عالمیندیدیم ، اوتورموشدوم گجه تنها
قلم گوتدوم ایدم شان علیدن شمه ای انشا
دل آچدی طوطی طبعیم به عشق حضرت مولا
سروش غیبی سسلندی هامی قطره علی دریا
ندا گلدی قولاقیمه علی مولا علی مولا
علیدور صادر کامل ، زمانین ابتداسیندن
نظیری گلمیوب گلمز وفاسندن عطاسیندن
علیدور قاضی عادل قضاوتده قضاسیندن
علینون شان والاسین خبر آل هل اتی سندن
اورکدن یا علی سسلن علیدن اول مدد جویا
دلیمی بافلیوب مصحف و گرنه سخت و بی پروا
دیردیم من علی کفو خدادور ایتمورم حاشا
نهاندور آستیننده هزاران موسی و عیسی
شب معراجیده اصحابه سر لیله الاسرا
یانمدا جبرئیلیدی او پیک لایزالیله
سووشدوم آسمان دومی اول خوش مقالیله
اوچومجی آسماندا شادیدیم شوق وصالیله
یتیشدیم آسمان چارمه گوردوم جلالیله
نچه مین اوردا مسجد وار درون مسجد الاقصی
شاعر : صادقی تبریزی
ادامه شعر را در قسمت ادامه مطلب بخوانید.
ئوزگه دیله یازمارام
دوغراسالاردا منی اُوز دیلیمی آتمارام
جنتی وئرسز منه ، دونیانی ساتساز منه
من آنامین ناز دیلین باشقا دیله ساتمارام
شهریاریم دوز دییب قاتما دیلین دیللره
من بو گوزل تورک دیلین آیری دیله قاتمارام
باخ بو دیلین سایه سی ، گزدی آدیم دیللره
اولماسا گر بو دیلیم هئچ یئره من چاتمارام
اوندا کی من اولموشم قورلایین اوز یوردوما
چون بودور عادت منیم ئوزگه یئره یاتمارام
قبریمین اوستونده سیز تورکی بو شعری یازین
اوز دیلیمی آتمارام ، باشقا
دیله ساتمارام
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي گويد که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به ديگران نيکي کرد اما با تمام پرهيزگاري در زندگيش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشکلاتش به شدت بيشتر مي شدند يک روز عصر دوستي که به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجيب است درست بعد از اينکه تصميم گرفتي مردي باخدا شوي زندگيت بدتر شده نمي خواهم ايمانت را ضعيف کنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني هيچ چيز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همين فکر را کرده بود و نمي فهميد چه بر زندگيش آمده است .
اما نمي خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به اين موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را يافت روز بعد که دوستش به ديدنش آمده بود گفت : در اين کارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم مي داني چطور اين کار را مي کنم ؟ اول تکه اي از فولاد را به اندازه جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود بعد با بيرحمي سنگينترين پتک را بر مي دارم و پشت سرهم بر آن ضربه مي زنم تا اينکه فولاد شکلي را بگيرد که مي خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي کنم تا جاييکه تمام اين کارگاه را بخار آب فرا مي گيرد فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما ناله مي کند و رنج مي برد بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست پيدا کنم " يک بار کافي نيست "آهنگر مدتي سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهي فولادي که به دستم مي رسد اين عمليات را تاب نمي آورد حرارت پتک سنگين و آ ب سرد تمامش را ترک مي اندازد مي دانم که از اين فولاد هرگز شمشير مناسبي در نخواهد آمد "
آنگاه مکثي کرد و ادامه داد " مي دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد ضربات پتکي را که بر زندگي من وارد کرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي کنم انگار فولادي باشم که از آبديده شدن رنج مي برد .
اما تنها چيزي که مي خواهم اين است : " خداي من از کارت دست نکش تا شکلي را که تو مي خواهي به خود گيرم با هر روشي که مي پسندي ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهاي بيفايده پرتاب نکن "
سِرّي که فقط خدا از آن آگاه است
مهدي گل بي خزان آل الله است
اي منتظران حضرتش برخيزيد
پيغام دوباره سحر در راه است
باور دل
ما زمزمه حضور را مي فهميم
معناي زلال نور را مي فهميم
از بس که به داغ انتظارت مانديم
اي باوردل! ظهور را ميفهميم
عطر گل عشق
يک روز نسيم خوش خبر مي آيد
بس مژده به هر کوي و گذر مي آيد
عطر گل عشق در فضا مي پيچد
مي آيي و انتظار سر مي آيد
صبر، صبر
تا وعده قيامت تو صبر مي کنيم
بر داغ بي نهايت تو، صبر ميکنيم
اي از تبار آينه و آفتاب و عشق
تا مژده زيارت تو، صبر ميکنيم
به نام بی نام او
روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند .
هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند و تند نامه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند ، باز ميكنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند .
مرد از فرشته اي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟
فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد ، گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي كنند و آنهارا توسط پيك هايي به زمين مي فرستند .
مرد پرسيد شماها چكار مي كنيد ؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .
مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كنيد و چرا بيكاريد ؟
فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد : بسيار ساده ، فقط كافيست بگويند : خدايا شكر
نویسنده : "حامد" در بخش "هر چه می خواهد دل تنگت بگو"
دلتنگ غروبي خفه بيرون زدم ازدر
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
***
يا رب به چه سنگي زنم از دست غريبي
اين کله پوک و سر و مغز پکرم را
***
هم در وطنم بار غريبي به سر ودوش
کوهي است که خواهد بشکاند کمرم را
***
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنين بال و پرم را
***
رفتم که بکوي پدر و مسکن و مالوف
تسکين دهم آلام دل جان بسرم را
***
گفتم بسر راه همان خانه ومکتب
تکرار کنم درس سنين صغرم را
***
گر خود نتوانست زدودن غمم ازدل
زان منظره باري بنوازد نظرم را
***
کانون پدر جويم و گهواره مادر
کانون هنر جويم و مهد هنرم را
ادامه این شعر زیبای استاد شهریار را در بخش ادامه مطلب مطالعه فرمایید.
«پدرم، سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در تبريز متولد شده است. پدرش از وكلاي درجه يك تبريز و مردي نسبتا متمول بوده كه گرسنگان بيشماري از خوان كرم او سير ميشدهاند و فكر ميكنم، همين بلندي طبع و بخشندگي پدرم صفاتي بود كه از پدرش به ارث برده بود. پدرم ايام كودكي را در قراء خشكناب و قيش قورشان گذرانيده و هيچوقت خاطرات خوشي را كه در دهكدههاي مزبور داشته، فراموش نكرد. اولين شعرش را در چهارسالگي سروده، آن موقعي بوده كه مستخدمشان به نام رويه براي ناهارش آبگوشت تهيه كرده بود و بابا كه برنج دوست ميداشته، خطاب به رويه (رقيه) گفته است:
رويه باجي؛ باشيمين تاجي / آتي آت آتيه، منه وئركته (خواهر رويه (رقيه) تاج سر من هستي / گوشت را بده به سگ، به من كته برنج بده)
پدر درباره خاطرات ايام كودكياش ميگويد: «روزي با بچههاي محل مشغول بازي بودم، بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگي كه در وسط حياط خانه بود، خيره شده و شروع به خواندن شعر كردم.
سخنان موزوني كه نميدانستم چگونه به مغز و زبان من ميآمدند، كه ناگهان! پدرم مرا صدا كرد. به صداي بلند پدرم برگشتم. با حالتي تعجبآميز پرسيد: اين اشعار را كجا ياد گرفتي؟ گفتم كسي يادم نداده، خودم ميگويم. اول باور نكرد؛ ولي بعد از اينكه مطمئن شد، در حالي كه صدايش از شوق ميلرزيد، به صداي بلند مادرم را صدا كرده و گفت: بيا ببين چه پسري داريم!»
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در جنگلی بودند و درباره اهمیت دیدارهای غیر منتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد، تمامی چیزهایی که در مقابل ما قرار دارند به ما بخت و فرصت یادگیری یا آموزش دادن می دهند.
در این لحظه، به دروازه محلی رسیدند که - به رغم آنکه در مکان بسیار مناسبی واقع شده بود - ظاهری بسیار حقیرانه داشت.
شاگرد گفت: این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم که در بهشت به سر می برند متوجه آن نبودند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.
استاد گفت: من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد کافی نیست. باید علل را بررسی کرد. پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشویم.
سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. زن و مردی با 3 فرزند با لباسهای پاره و کثیف آنجا بودند. استاد خطاب به پدر خانواده گفت: شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید؟ در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد... چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟
و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد: دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه چند لیتر شیر به ما می دهد. بخشی از شیر را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر، پنیر و کره یا خامه برای مصرف شخصی خود تولید می کنیم و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.
استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: آن ماده گاو را از آنها بدزد و از بالای آن صخره به پایین پرت کن.
شاگرد گفت: اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است. فیلسوف ساکت ماند... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد.
این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از گذشت سالها، زمانی که دیگر بازرگان موفقی شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگردد و با شرح ماجرا از آن خانواده تقاضای بخشش و به ایشان کمک مالی کند؛ اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به مکانی زیبا شده بود، با درختانی شکوفه کرده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. شاگرد با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند مأیوس و ناامید گردید. او وارد خانه شد و پرسيد: آن خانواده ای که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟
جوابی که دریافت کرد، این بود: آنها همچنان صاحب این مکان اند.
صاحبخانه او را شناخت و از احوالات استاد فیلسوفش پرسید؛ اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان توانستند وضع آن مکان را به آن خوبی بهبود بخشند.
آن مرد گفت: ما گاوی داشتیم ، اما وی از صخره پرت شد و مرد؛ و ما برای تأمین معاش خانواده مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدیم... گیاهان و نباتات با تأخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخریسی افتادم. با خرید آن چرخ بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب، یک سال سخت گذشت؛ اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات و پنبه و سبزیجات معطر بودم... هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و ظرفیت من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد، آن گاو مرد.
«پائولوکوئیلو»
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا
* استاد محمد حسین شهریار
سكاكی ، مردی فلزكار و صنعتگر بود ، توانست با مهارت و دقت دواتی بسيار ظريف با قفلی ظريفتر بسازد كه لايق تقديم به پادشاه باشد . انتظار همه گونه تشويق و تحسين از هنر خود داشت . با هزاران اميد و آرزو آن را به پادشاه عرضه كرد . در ابتدا همان طوری كه انتظار میرفت مورد توجه قرار گرفت ، اما حادثهای پيش آمد كه فكر و راه زندگی سكاكی را بكلی عوض كرد . در حالی كه شاه مشغول تماشای آن صنعت بود ، و سكاكی هم سر گرم خيالات خويش ، خبر دادند - عالمی اديب يا فقيهی - وارد میشود . همين كه او وارد شد ، شاه چنان سرگرم پذيرايی و گفتگوی با آن شد كه ، سكاكی و صنعت و هنرش را يكباره از ياد برد . مشاهده اين منظره تحولی عميق در روح سكاكی به وجود آورد . دانست كه از اين كار تشويق و تقديری كه میبايست نمیشود ، و آن همه اميدها و آرزوها بیموقع است . ولی روح بلند پرواز سكاكی آن نبود كه بتواند آرام بگيرد . حالا چه بكند ؟ فكر كرد همان كاری را بكند كه ديگران كردند و از همان راه برود كه ديگران رفتند . بايد به دنبال درس و كتاب برود و اميدها و آرزوهای گمشده را در آن راه جستجو كند . هر چند برای يك عاقل مرد كه دوره جوانی را طی كرده ، با طفلان نورس همدرس شدن و از مقدمات شروع كردن ، كار آسانی نيست ، ولی چارهای نيست ، ماهی را هر وقت از آب بگيرند تازه است . از همه بدتر اينكه ، وقتی كه شروع به درس خواندن كرد ، در خود هيچگونه ذوق و استعدادی نسبت به اين كار نديد . شايد هم اشتغال چندين ساله او به كارهای فنی و صنعتی ذوق علمی و ادبی او را جامد كرده بود ، ولی نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد ، هيچكدام نتوانست او را از تصميمی كه گرفته بود باز دارد . با جديت فراوان مشغول كار شد ، تا اينكه اتفاقی افتاد : آموزگاری كه به او فقه شافعی میآموخت ، اين مسأله را به او تعليم كرد : " عقيده استاد اين است كه پوست سگ با دباغی پاك میشود " . سكاكی اين جمله را دهها بار پيش خود تكرار كرد تا در جلسه امتحان خوب از عهده برآيد ، ولی همين كه خواست درس را پس بدهد ، اين طور بيان كرد : " عقيده سگ اين است كه پوست استاد با دباغی پاك میشود " . خنده حضار بلند شد . بر همه ثابت شد كه اين مرد بزرگسال كه ، پيرانه سر ، هوس درس خواندن كرده به جايی نمیرسد . سكاكی ديگر نتوانست در مدرسه و در شهر بماند ، سر به صحرا گذاشت . جهان پهناور بر او تنگ شده بود . از قضا به دامنه كوهی رسيد ، متوجه شد كه از بلنديی قطره قطره آب روی صخرهای میچكد ، و در اثر ريزش مداوم ، صخره را سوراخ كرده است . لحظهای انديشيد و فكری مانند برق از مغزش عبور كرد ، با خود گفت : دل من هر اندازه غير مستعد باشد از اين سنگ سختتر نيست . ممكن نيست مداومت و پشت كار بیاثر بماند . برگشت و آن قدر فعاليت و پشت كار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد . عاقبت يكی از دانشمندان كم نظير ادبيات گشت.
منبع : داستان راستان
رسول اكرم " ص " وارد مسجد ( مسجد مدينه ) شد ، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود ، و هر دسته ای حلقه ای تشكيل داده سر گرم كاری بودند : يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند ، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد . به كسانی كه همراهش بودند رو كرد و فرمود : " اين هر دو دسته كار نيك میكنند وبر خير و سعادتمند " . آنگاه جملهای اضافه كرد : " لكن من برای تعليم و داناكردن فرستاده شدهام " ، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت ، و در حلقه آنها نشست .
منبع : داستان راستان