تبليغاتX
دانشجویان کامپیوتر دانشگاه نبی اکرم
وبلاگ دانشجویان کارشناسی ناپیوسته گروه کامپیوتر دانشگاه نبی اکرم (ص) تبریز ورودی بهمن 85

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!» امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم. 

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:4  توسط یونس فرخ پور  | 

آيا مي‌دانيد كه مي‌توانيد از روي ميوه‌هاي انتخاب شده شخصيت آدم‌ها را شناسايي كنيد و براساس ميوه‌هاي موردنظر ‌بگوييد كه شرايط روحي و رواني اشخاص مختلف چگونه است؟ ‌

پرتقال: از بين ميوه‌ها اگر پرتقال ميوه محبوب شماست، شما آدمي پرقدرت و بسيار صبوريد و دوست داريد كارها را به آرامي و‌با متانت، اما در عين حال با درايت كامل و جسارت به انجام برسانيد. سخت كوش، پرتلاش و كمي خجالتي هستيد؛ اما در ‌دوستي مي‌توان به شما اعتماد كرد. شما دوستان خود را با دقت انتخاب كرده و با تمام وجودبه آنها عشق مي‌ورزيد و از ‌درگيري و تنش به هر قيمت پرهيز مي‌كنيد. ‌

سيب: ‌چنانچه سيب ميوه محبوب شماست، فردي اسراف‌كار و بسيار رك‌گو هستيد. اگرچه ممكن است شخصاٌ بهترين سازمان‌دهنده ‌و مدير نباشيد، اما مي‌توانيد رهبر يك تيم كوچك باشيد كه با تلاش زياد، تيم را به موفقيت‌هاي بزرگ مي‌رسانيد. در بيشتر ‌موقعيت ‌ها مي‌توانيد به سرعت و به درستي تصميم بگيريد؛ شما از سفرهاي كوتاه و غيرمنتظره لذت مي‌بريد. زماني كه با ‌شريك زندگي خود به سر مي‌بريد، جذاب و خونگرم به نظر مي‌آييد و به شدت عاشق زندگي به مفهوم واقعي آن هستيد.

‌‌آناناس: ‌اگر آناناس ميوه‌ مورد علاقه‌ شماست، بسيار سريع تصميم مي‌گيريد ‌و سريع‌تر از آن عمل مي‌كنيد. در تغيير شغل و خطر ‌كردن در زمينه‌ اجتماعي شجاع و بي‌باك هستيد. شما داراي يك توانايي ‌‌استثنايي در مديريت مي‌باشيد و نمي‌گذاريد كار ‌‌روي دستتان بماند. ‌‌دوست داريد مورد اعتماد ديگران باشيد، معمولا خيلي سريع با ديگران ‌ارتباط دوستانه برقرار نمي‌كنيد، ولي به محض انجام ‌اين كار دوستتان را براي هميشه براي خود نگه مي‌داريد. به ندرت به دنبال زندگي رمانتيك مي‌رويد و شريك شما غالبا به ‌واسطه اين صفات ممتاز تحت تاثيرتان قرار مي‌گيرد، اما از توانايي شما ‌در نشان دادن اين احساسات نااميد است. ‌‌ ‌

موز: ‌‌ ‌عاشقان موز افرادي دوست داشتني، آرام و طبيعتا گرم و با احساس هستند. شما غالبا از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتي ‌‌بودن در رنج هستيد. ديگران از طبع آرام و شيرينتان سوء‌استفاده كرده و ‌‌سعي مي‌كنند به اين وسيله براي خود ‌موقعيت‌هاي جالبي را رقم بزنند. عاشق شريك زندگي خود در تمام زمينه‌ها هستيد و اين عشقبه خاطر زيبايي جسمي و ‌‌‌روحي اوست! به خاطر روشي كه داريد روابط شما با او همواره در يك هماهنگي كامل است. ‌

نارگيل: ‌دوستداران اين ميوه سنگين و كمياب افرادي جدي، بافكر و باشعور هستند. شما از روابط اجتماعي لذت مي‌بريد و به ويژه روي ‌همراهان و دوستان خود حساسيت خاصي داريد. ممكن است كمي خودخواه به نظر آييد، اما لزوما چنين صفتي در شما ‌برجسته نمي‌شود. شما فردي سريع الانتقال، آگاه و گوش به‌زنگ هستيد كه در زمينه‌ شغلي هميشه در بالاترين رده قرار ‌داشته و به بهترين نحو كارها را انجام مي‌دهيد. شما نياز به شريكي عاقل داشته و عقل و احساس را با هم در اين مسئله ‌دخالت نمي‌دهيد. ‌

گيلاس: ‌چنانچه گيلاس ميوه محبوب شماست، زندگي هميشه به شيريني كه در نظر ‌داريد خود را به شما نشان نمي‌دهد. فراز و فرود ‌در زندگيتان زياد است، به ويژه در موقعيت‌هاي حرفه‌اي و كاري. شما هميشه و در هر پروژه‌اي كمي پول به دست مي‌آوريد ‌و نه به مقدار زياد. ذهني فعال و خلاق داشته و غالبا به دنبال چيزهاي نو هستيد. شما شريكي صميمي و وفادار مي باشيد، اما ‌اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده‌اي نيست. خانه‌تان براي شما به ‌منزله بهشت است و هيچ چيزي را بيشتر از اين ‌دوست نداريد كه در منزل باشيد و دوستان، آشنايان و افراد خانواده، شما را ‌دوره كنند. ‌

انگور سياه: ‌به طور كلي آدمي مودب و خوشرو هستيد، اما گاهي اوقات سريعو به ‌شدت عصباني مي‌شويد، هر چند به همان سرعت نيز ‌‌ ‌عصبانيت شما فروكش مي‌كند. از زيبايي‌ها به هر شكلي كه باشد، لذت ‌مي‌بريد. بسيار محبوب و موردعلاقه ديگران هستيد ‌و اين محبوبيت به علت طبيعت گرم شماست. شور، شوق و علاقه وافري به ‌زندگي داريد و ازهر كاري كه مي‌كنيد، لذت ‌مي‌بريد؛ اعم از لباس پوشيدن، خوردن و خوابيدن. شريك شما بايد در تمام ‌شور و علاقه شما سهيم باشد تا بتواند ازتمام ‌چيزي كه به او هديه مي‌دهيد، لذت ببرد! ‌

هلو: ‌درست مثل هلو شما از عصاره زندگي لذت مي‌بريد. فردي رك گو بوده و ‌روشي دوستانه داريد. در بخشش و در فراموش ‌كردن نظير نداريد و براي دوستي‌ها ارزش بسيار زيادي قائل هستيد. حس ‌استقلال‌طلبي در شما بسيار قوي مي‌باشد و اين امر‌ ‌از شما فردي راستگو ساخته است. ‌عاشقي ايده‌آل، صبور، صميمي و يكرنگ هستيد. با اين حال به هيچ وجه دوست نداريد احساسات خود را در ملاء عام بروز دهيد. ‌

گلابي: ‌چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاري مي‌كنيد، مي‌توانيد آن را با ‌موفقيت به انجام برسانيد. شما دوست داريد كه نتيجه ‌تلاش‌هايتان را به سرعت ببينيد. از انگيزه‌هاي مفيد ذهني لذت برده و ‌دنباله‌رو آن هستيد. كمي خجالتي به نظر مي‌رسيد و ‌در بيان احساسات خود چندان راحت نيستيد. زماني كه به دنبال شريك ‌زندگي هستيد به هوش سرشار، ديد وسيع و دل ‌دريايي‌اش اهميت مي‌دهد.‌

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:32  توسط بهرام منافی  | 
 


 
با کمک این مقاله میتوانید یاد بگیرید که چطور احترام دیگران را در محل کار، مدرسه، دانشگاه یا اجتماعات دیگر به دست آورید.

مراحل
1. موقع حرف زدن با دستورزبان صحیح صحبت کنید. جملات را کامل بیان کنید، در مواقع مناسب مکث کنید، و کلمات اضافی را از حرفهایتان حذف کنید.
2. در حرف زدنتان از کلمات تکراری پشت سر هم استفاده نکنید. دایره لغاتتان را گسترش دهید تا بتوانید با حداقل کلمات به بهترین صورت منظورتان را برسانید.
3. از عبارات عامیانه مخصوصاً عباراتی که موجب ناراحتی کسی می شود، استفاده نکنید.
4. صادق باشید.
5. قسم نخورید/فحش ندهید.
6. قبل از ارائه نظراتتان، مخصوصاً وقتی می خواهید توصیه ای بکنید، خوب و با دقت به حرف طرف مقابل گوش دهید.
7. از کسی به خاطر اطلاعاتی که نمی خواهد عنوان کند، پرس و جو نکنید.
8. ظاهری آراسته و مرتب داشته باشید. لباسهایتان را اتو بزنید، دقت کنید که همه دکمه هایتان بسته باشد، موهایتان را تمیز و مرتب نگه دارید، کفش هایتان را واکس بزنید و ناخن ها و دندانهایتان را هم تمیز نگه دارید.
9. سروقت سر قرارها حاضر شوید.
10. عادات بد مثل ناخن جویدن یا دست کردن در موهایتان را کنار بگذارید.
11. قبل از برداشتن وسایل دیگران حتماً اجازه بگیرید.
12. وسایلتان را تمیز و مرتب نگه دارید.
13. زنگ موبایلتان را طوری انتخاب کنید که وقتی به صدا درمی آید در حضور دیگران احساس خجالت نکنید.
14. مودب باشید. از الفاظ مودبانه مثل، "سلام"، "لطفاً"، "متشکرم" و "عذر می خواهم" استفاده کنید.
نکات
· این قوانین را در خانه آنقدر تمرین کنید تا برایتات شکل عادت بگیرند.
· به اطراف خود خوب دقت داشته باشید.
· همیشه لبخند روی لبهایتان داشته باشید.
· دو برابر آنچه حرف می زنید، گوش دهید.
· به جای "آره" از "بله" استفاده کنید.
هشدارها
· هیچوقت وانمود نکنید کسی هستید که نیستید.
· هیچوقت سعی نکنید خودتان را برتر و بالاتر از طرف مقابل نشان دهید.
· سعی کنید دیگران را اذیت نکنید.
· به مقدسات بی حرمتی نکنید.
· اگر چیزی را متوجه نمی شوید، قبل از اینکه طرف مقابل درمورد آن از شما سوال کند، بلافاصله توضیح بیشتر بخواهید.
· غیبت نکنید.
· قبل از تعریف یک لطیفه یا خاطره با خودتان فکر کنید که مبادا کسی را آزار دهد.
· وقتی می خواهید بحثی را تغییر دهید، مراقب باشید که بی ادبانه جلوه نکند.
· هیچوقت ارزشهایتان را به خطر نیندازید.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:3  توسط بهرام منافی  | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد :
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسر پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی . از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خودبه مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:8  توسط یونس فرخ پور  | 

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذ ره اي نا چیز
صدايم كن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من ھديه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از توبه تو
اينك صدايم كن
رھا كن غیر ما را، سوي ما باز آِ
منم پرو د گار پاك بي ھمتا
منم زيبا، كه زيبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پرورد گارت با تو مي گويد
تو را در بیكران دنیاي تنھايان
رھايت من نخواھم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رھا كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا، من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي يا صدايي، میھمانم كن
كه من چشمان اشك آلو ده ات را دوست میدارم
قسم بر روز، ھنگامي كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما د ور
رھايت من نخواھم كرد
بخوان ما را
كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خداي ديگري داري؟
رھا كن غیر ما را
آشتي كن با خداي خود
تو غیر از ما چه مي جويي؟
تو با ھر كس به جز با ما، چه مي گويي؟
و تو بي من چه داري؟ھیچ!
بگو با من چه كم داري عزيزم، ھیچ!!
تو اي محبوب تر مھمان دنیايم
نمي خواني چرا ما را؟؟
مگر آيِا كسي ھم با خدايش قھر میگردد؟
اگر در روزگار سختیت خواندي مرا
اما به روز شاديت، يك لحظه ھم يادم نمیكردي
به رويت بنده من، ھیچ آوردم؟؟
اين منم پرور دگار مھربانت، خالقت
اينك صدايم كن مرا،با قطره اشكي
به پیش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
لیك غوغاي دل بشكسته ات را من شنیدم
غريب اين زمین خاكیم
آيا عزيزم، حاجتي داري؟
به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است
براي درك آغوشم
شروع كن
يك قدم با تو
تمام گامھاي مانده اش، با من

این متن زیبا رو آقای ابراهیم میرلو برام ایمیل زدند. از ایشون بخاطر این متن زیباشون کمال تشکر را دارم. امیدوارم همیشه و در همه حال به یاد خدا باشیم .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 8:29  توسط یونس فرخ پور  | 

اين را بدان كه تك تك انسانها هدفند پس انها را هرگز وسيله ي اهداف خود قرار نده .

براي اينكه بتوانيد بدون دغدغه و ناراحتي خيال زندگي كنيد راز خود را به كسي نگوييد.

راز دوستی در این است که از سعادت دوستان شاد باشی و هرگز خود  وضعیت را با بد بینی به وضعیت آنها مقایسه نکنی.

هر حرکتي که چيزي به وجود شما نيافزايد، چيزي از آن خواهد کاست و حرکتي که اثرش خنثي باشد وجود ندارد .

دنيا دار مكافات است هر كس آسايش ندارد بايد به ديروزش بنگرد .

هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی، اول خودت را به جای او بگذار .

اگر دلت آتشفشان باشد چگونه انتظار داری بر دهانه ی آن بنفشه بروید ؟!

براي اينكه بزرگ و پر ارزش شويد، هنگامي كه اشكهاي شما مي خواهد بريزد، تبسم كنيد .

اگر بدي ها را زير پا له كنيم از انها براي خود نردبان ساخته ايم .

آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن ، آستینها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست بکار شده اند .

عفو از كساني نيكوست كه توانايي انتقام دارند .

هيچ كس نمي تواند ما را بهتر از خودمان فريب دهد .

تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي كنيم .

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:20  توسط یونس فرخ پور  | 

عاقل کسی است که نور ایمان و یقین به قلبش بتابد ، بزرگش کند ، بزرگ که شد تمام اوضاع دنیا را میفهمد که بازیچه و لهو و لعب است ، این چهلچراغ مال تو یا او باشد صرف اعتبار ، وهم و خیال است. وقتی میخوابی ، در حمام لخت میشوی ، در غسالخانه که ترا عریان کردند میخواهند لباس کهنه ات را از برت در آورند ، با لباس متری فلان مبلغ گزاف چه فرق میکند؟
تو در بانک یک میلیون داشته باشی یا هیچ نداشته باشی چیزی نیست که در ذات تو باشد ، در ذات تو همان است که به گور می بری.

 آنکه همیشه با تو است دارائیست نه آنکه در بانک و صحرا و مغازه است.

"سید عبدالحسین دستغیب"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:2  توسط یونس فرخ پور  | 

 

 این تصویر امروز بر روی وب سایت معتبر نشنال جیوگرافیک قرار گرفته و در شمار ۵ تصویر برتر هفته جای دارد.

 عکس فوق تصویر سرزمین سوخته‌ای را در استرالیا نشان می‌دهد که کمتر از سه ماه پیش (۹ فوریه ۲۰۰۹) این چنین در آتش سوخت و با خود جان ۱۷۳ انسان را هم گرفت و بیش از دو هزار خانه را سوزاند … اما امروز دوباره دارد می‌روید و تو می‌توانی شوق رویش دوباره و برق آن رنگ سبز دوست‌داشتنی را باز هم بر خاکستر آن زمین نفرین شده ببینی و اوج بکشی. اگر که یادت باشد، زندگی همواره و در سخت‌ترین شرایط  کوره ‌راه‌هایی از امید دارد تا به آدم‌های مثبت‌اندیشش ارایه دهد.

و البته این تصویر می‌تواند هم چنان حامل پیام‌های بیشتری هم باشد:

این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیده‌اید؛ حتی اگر در تیره‌‌ترین یا کسل‌کننده‌ترین دوران زندگی‌تان قرار گرفته‌اید …

این که زندگی بسیار مهربان‌تر از آن چیزی است که گمان می‌کنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید …

این که همیشه می‌توان از دل سیاه‌ترین و سوزان‌ترین رخدادها، زیباترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید …

این که مزه‌ گس و استثنایی حیات را نمی‌توان و نباید با هیچ مزه‌ دیگری برابر دانست …

این که رویش دوباره‌ عشق می‌تواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد …

فقط کافی است نگاه‌مان را عادت ندهیم به بد دیدن!

و یادمان بماند که:

فردی که کوه را از میان برداشت، همان کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه‌ها کرده بود!

همین.!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:12  توسط یونس فرخ پور  | 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:8  توسط یونس فرخ پور  | 

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...
 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:4  توسط یونس فرخ پور  | 

قدرت انديشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

 

هيـچ گاه...

براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:43  توسط بهرام منافی  | 

چه بخوريم تا تمرکز فکري بهتري داشته باشيم

نظريه هاي مختلفي درباره نوشيدني ها و غذاهايي که تمرکز را بالا مي برند، وجود دارد. از کافئين قهوه گرفته تا شکر و پروتئين که معتقدند تمرکز را افزايش مي دهد. حتي کار به جايي رسيده است که مکمل هاي غذايي خاصي براي اين منظور به بازار آمده اند تا حافظه ، توجه و عملکرد مغز را بهبود ببخشند. اما واقعا در شرايطي که بايد تمام ذهن متمرکز يک موضوع مهم باشد چه کمکي مي توان به مغز و ذهن رساند؟ آيا واقعا مواد غذايي خاصي باعث تقويت هشياري و آگاهي مي شوند و ما مي توانيم با مصرف آنها و با خيال راحت در امتحان ، مصاحبه شغلي يا کنفرانس شرکت کنيم؟! اگر به صحبتها و گزارش هاي متخصصان توجه کنيم ، با اخبار خوب و بدي در اين باره مواجه مي شويم. اول اين که نمي توان از تاثير غذا روي ذهن و قدرت تفکر چشم پوشي کرد و حتما تاثيراتي وجود دارد و اما دوم اين که هيچ غذاي جادويي خاصي وجود ندارد که بتواند قدرت ذهني افراد را به صورت معجزه آسا افزايش دهد. بنابراين بايد واقعگرا بود و به صورت مبالغه آميز با اين مساله برخورد نکرد. اما يک خبر خوب و تازه در اين زمينه وجود دارد و آن ، اين که بعضي غذاها براي کوتاه مدت باعث افزايش تمرکز فرد مي شود و تحقيقات انجام شده نشان مي دهد فوايد بعضي مواد مغذي و اثرات آنها روي عملکرد مغزي مشخص شده و بررسي ها براي اعلام نتايج نهايي ادامه دارد. بعضي موارد که به نظر مي رسد اثرات مثبتي روي ذهن دارند، به شرحي است که توضيح داده مي شود اما اين که اثرات آنها چقدر مثبت يا منفي است ، جاي بحث دارد. يک فنجان قهوه به همراه شکر بسياري از مردم حاضرند سقم بخورند که قهوه همراه با شکر در شرايطي که آنها به تمرکز فراواني نياز داشته اند به کمک آنها آمده و کاملا موثر بوده است. افراد زيادي به اين مساله و مسائلي از اين قبيل باور دارند و معتقدند موادي مثل قهوه ، چاي ، مواد شيرين مثل بستني يا شيريني جات و يا مواد غذايي که از هر دو ماده مذکور دارند، مانند شکلات و نوشيدني هاي مقوي مثل ليموناد ذهن آنها را باز و آماده تفکر بهتر مي کند. دکتر ويلسون ، سخنگوي انجمن رژيم غذايي امريکا معتقد است کافئين موجود در قهوه مي تواند در رفع خستگي مفيد باشد و به فرد انرژي بدهد؛ اما اين اثر کاملا کوتاه مدت است و در اصل خصوصيات فردي است که طول مدت اثر و يا واکنش نسبت به چنين موادي را تعيين مي کند. بعضي از مردم با مصرف اين مواد احساس بهتري دارند و به علت اثرات تحريکي اين مواد، ميزان ضربان قلب آنها افزايش مي يابد، در حالي که بعضي ديگر احساس ناراحتي مي کنند و عصبي مي شوند. همين حالات ناراحتي و عصبي شدن مي تواند تمرکز فرد را مختل و مساله را بغرنج تر کند. حتي اگر فردي با مصرف اين گونه مواد غذايي احساس بهتري داشته باشد، به هر حال بعد از رفع اثرات اين مواد غذايي دوباره به حالت قبلي برمي گردد و گاهي اگر اين مواد بيش از حد مصرف شود، مشکل ساز مي شود؛ چراکه اثبات شده مصرف بيش از حد قهوه به دليل داشتن کافئين زياد باعث از بين رفتن تمرکز مي شود. از سوي ديگر، اثر شکر بر هشياري و آگاهي کمي پيچيده تر به نظر مي رسد. اين واقعيت وجود دارد که مغز از گلوکز به عنوان منبع اصلي سوخت استفاده مي کند. در يک مطالعه که روي 20 نفر انجام شد، از نوشيدني شيرين يا کربوهيدرات ها استفاده شد و در هيچ کدام از آنها وضعيت حافظه به طور مشخص بهتر نشد. تنها نتيجه اي که به نفع مواد شيرين تمام شد، اين بود که غذاهاي بسيار شيرين اثراتي سريع ، کوتاه مدت و مثبت بر توانايي ذهني دارند. پروفسورگلد، استاد روان شناسي و علوم اعصاب دانشگاه ايلينويز معتقد است در کل گلوکز (قند) اثراتي بر حافظه و يادگيري دارد، اما دخالت ديگر فرآيندها مثل استرس و تفاوت فردي سوزاندن گلوکز را نبايد ناديده گرفت. او در آزمايش هاي خود به اين نتيجه رسيده است که هر چه مقدار مصرف گلوکز بالاتر باشد، اثرات بر روي حافظه بهتر و بيشتر مي شود، اما وقتي به يک مقدار خاصي مي رسيم ، ديگر شرايط بهتر نمي شود و حتي بدتر مي شود و حتي اگر گلوکز از يک حد بالاتر بود، حافظه مختل مي شود. براي صبحانه چه ميل داريد: استيک يا شيريني؟! اين روزها نبرد بين کربوهيدرات و پروتئين بسيار زياد شده است و بخصوص رژيم هاي پرپروتئين و کم کربوهيدرات اثرات مطلوبي در کاهش وزن و افزايش هشياري از خود نشان داده اند. البته نه قندها و نه پروتئين ها نقش مستقيمي در توانايي فرد براي تمرکز ايفا نکرده اند و به عنوان منبع قدرت مغزي به حساب نمي آيند. اما نبايد کل تاثيرات را ناديده گرفت. در بدن ، کربوهيدرات ها (قندها) به گلوکز تبديل مي شوند که اين کار حداقل 2 تا 4 ساعت طول مي کشد، در حالي که تجزيه پروتئين ها حداقل به 4 ساعت زمان لازم دارد. بنابراين نمي توان گفت يک ماده غذايي اثرات معجزه آسايي بر حافظه داشته باشد، بلکه متخصصان تغذيه معتقدند ترکيبي از غذاها مثل ميوه جات ، سبزيجات ، غلات و ديگر مواد غذايي در کل باعث بهبود سلامت جسم و ذهن مي شوند و اگر فردي رژيم غذايي سالمي داشته باشد، کل فعاليت هاي جسمي و ذهني او در حد مطلوب و مورد نظر قرار مي گيرند. عامل ديگري که ممکن است با تمرکز ذهن افراد رابطه داشته باشد، پرخوري يا کم خوري است. اگر فردي قبل از انجام يک کار مهم ، پرخوري کند، احساس خواب آلودگي مي کند؛ زيرا گردش خون از مغز به سمت معده منحرف مي شود تا عمل هضم غذا به بهترين نحو صورت گيرد. از سوي ديگر افرادي که کالري کافي دريافت نمي کنند و از وعده غذايي خود صرف نظر مي کنند يا تحت رژيم هاي سخت غذايي قرار دارند، نمي توانند تمرکز خوبي داشته باشند و حواس آنها براحتي پرت مي شود. بعلاوه تحقيقات نشان داده است کودکاني که صبحانه ميل مي کنند، حافظه کوتاه مدت بهتري نسبت به همکلاسي هاي خود که صبحانه نمي خورند، دارند. در ضمن کودکاني که صبحانه هاي پر کالري مي خورند (مثل کيک ، شکلات ، شيريني و...) تمرکز خوبي ندارند. رژيم هاي غذايي پرچرب نيز روي آگاهي و تمرکز، اثرات منفي دارد، به صورتي که حافظه و يادگيري تضعيف مي شود پس نمي توان از افرادي که غذاهاي پرچرب مي خورند، انتظار هوش آنچناني داشت. سوپ مکمل؟! قفسه هاي مغازه ها و يا داروخانه ها پر از قرص ها، شربت ها و مکمل هاي ويتامين ، املاح و موادگياهي است که روي همه آنها قيد شده که از نظر جسمي و ذهني ، باعث تقويت شما مي شوند. تعداد اين مواد آنقدر زياد است که قابل شمارش نيست ، اما مطمئن باشيد اين مواد آن طور هم که درباره آنها تبليغ شده ، سودمند نيستند و اگر يک امتحان يا مصاحبه بزرگي در پيش داريد، بهتر است براي تقويت حافظه و تمرکز خود، بر روي اين مواد حساب باز نکنيد. گزارش هايي وجود دارد که مي گويد ويتامين هاي B، C، E، بتاکاروتن و منيزم مي توانند قدرت مغز را تقويت کنند. اما هيچ کس ثابت نکرده که قرصهاي حاوي اين مواد بتوانند باعث تقويت حافظه و تمرکز شوند. در ضمن وقتي مقدار زيادي از اين مواد در غذاهاي طبيعي وجود دارند، چرا به سراغ قرصهاي آنها برويم؟ ويتامين Cرا براحتي در مرکبات مي توان يافت. بتاکاروتن در هويج ، اسفناج و ديگر سبزيجات برگدار و برگ سبز وجود دارد. قرصهاي ويتامين و مکمل موارد مصرف خاصي دارند و هيچ وقت نمي توانند جاي مواد غذايي را بگيرند. بتازگي نظريه هايي مطرح شده که قابل توجه است. مثل مواد غذايي حاوي اسيدهاي چرب امگا3 (مثل ماهي)، وين پوستين (که در يک گياه وجود دارد)، يا کولين (ماده مغذي اصلي موجود در لسيتين) داراي اثرات خاصي هستند و بر سلامت ذهن ، تاثيرات مثبتي دارند و محققان در تلاشند ترکيبي از اين مواد را در اختيار افراد بگذارند تا قدرت حافظه آنها تقويت شود. براي يک روز بزرگ آماده شويد فکر نکنيد اگر غذاي خاصي مصرف کنيد، تمرکز و حافظه شما قدرت خارق العاده اي پيدا مي کند. اگر امتحان يا مصاحبه اي در پيش داريد و دوست داريد حافظه و تمرکز شما قدرت خوبي داشته باشند، نکات زير را به ياد بسپاريد: - کارهاي لازم را براي آمادگي خود، از قبل انجام دهيد، سر فرصت و بدون عجله. - شب قبل ، خوب بخوابيد. - ورزش را در برنامه زندگي خود به طور منظم در نظر بگيريد. - يک رژيم غذايي متعادل و حاوي تمامي گروههاي غذايي مصرف کنيد. به هيچ وجه از ماده غذايي خاصي به منظور تقويت حافظه استفاده نکنيد ؛ چون ممکن است وضعيت شما را بدتر کند. از غذاهاي طبيعي و سالم در حد معقول استفاده کنيد تا ذهن شما براي هر کاري آماده باشد.

منبع::: روزنامه جام جم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:49  توسط بهرام منافی  | 

تقویت اراده از نظر اسلام

تقويت اراده عوامل متعدّدى تأثير گزار هستند كه بايد رعايت شده و با عواملى كه موجب ضعف اراده مى‏شود مبارزه گردد: 1- اصل مقاومت: اولين اصلى كه بايد رعايت شود، اصل مقاومت است كه روان شناسان از آن به عنوان "اصل تسليم ناپذيرى" ياد مى‏كنند. معناى اصل مقاومت آن است كه انسان در برابر شكست‏ها و ناكامى‏ها مقاومت كند؛ زيرا برخى از شكست‏ها زمينه پيروزى‏هاى بزرگ را فراهم مى‏كند. يكى از نويسندگان مى‏نويسد: "هرگاه برايتان مسئله‏اى پيش ‏آيد كه به نظر بسيار مشكل، نا اميد كننده و غير قابل حل مى‏رسد، آنچه شما را تا حصول پيروزى يارى خواهد كرد، اصل "تسليم ناپذيرى" است.(1) 2- اميد داشتن: دومين اصلى كه نقش بنيادى در تقويت اراده دارد، اميدوارى است. انسان بايد در زندگى با اميد زندگى نمايد. يأس و نا اميدى انسان را از رسيدن به هدف باز داشته و روند زندگى را دچار مشكل مى‏كند. آن دسته از بزرگان كه قله‏هاى موفقيت را كسب نمودند، اميد به زندگى داشتند. از سوى ديگر برخى كه در زندگى موفق نبودند، معمولاً نا اميد بوده و يأس در زندگى آن‏ها حكومت مى‏كرده است. "فيلس سيمولك" مى‏نويسد: "به كار بردن و نگارش كلمات منفى، ويرانگر و مخرّب است. اين كلمات قفل هايى هستند كه بر درهاى ورودىِ هر راه حلى زده مى‏شود تا ما را براى شكست آماده كند. بر عكس كلمه "آرى" هيجان مى‏آورد و تحرك مى‏بخشد...".(2) 3- مبارزه با عادت ناپسند: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، مبارزه با عادت‏هاى بد و ناپسند است؛ از اين رو بايد سعى شود با هواهاى نفسانى (كه انسان را به اعمال ناپسند مى‏كشاند) مبارزه شده و از عادات ناپسند جلوگيرى گردد. "ويليام جيمز" روان‏شناس معروف مى‏گويد: "يك نه گفتن به عادت بد موجب مى‏شود شخص براى مدّتى تجديد قوا كند و بدين وسيله ضعف اراده خود را به تدريج بر طرف سازد".(3) در اسلام نيز به مبارزه عليه هواهاى نفسانى كه زمينه‏هاى عادت بد را فراهم مى‏كند پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد:"الشّديد من غلب نفسه؛(4) كسى قوى و با اراده است كه بر هواى نفس خود چيره شود". 4 -تلقين به داشتن اراده قوى‏: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، تلقين كردن است كه انسان اراده قوى دارد. انسان بايد اين گونه باور داشته باشد كه "من مى‏توانم بر مشكلات پيروز شوم. من مى‏توانم در امتحان موفق شوم. من اراده قوى و پولادين دارم". در اين خصوص سخنى از ناپلئون شنيدنى است: "بايد كلمه "نمى‏شود" از قاموس زندگى و از لغت محو گردد و از شنيدن واژه‏هاى "نمى‏شود، نمى‏توانم و نمى‏دانستم" (نبايد استفاده كرد)...".(5) 5- داشتن هدف روشن: متأسفانه آن عدّه كه دچار ضعف اراده مى‏شوند و از فعاليت‏هاى موفقيّت‏آميز دست بر مى‏دارند، آنانى هستند كه هدف معيّن و تعريف شده ندارند. اينان فعاليت‏هاى خويش را نيمه كاره رها مى‏كنند. براى تقويت اراده بايد اهداف معيّن داشت. 6- تمرين تمركز حواس: تمرين تمركز حواس يكى از راه‏هاى تقويت اراده است. براى تمركز حواس بايد نظم و انضباط در همه امور زندگى ايجاد كرده و با برنامه ريزى فعاليت‏هاى خويش را پيش برد. 7- انجام وظايف الهى: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، انجام وظايف الهى و حاضر دانستن خداوند در همه صحنه‏هاى زندگى است. نماز را اوّل وقت خواندن، مقررّات الهى را رعايت نمودن، اجتناب از گناه، هر كدام مهم‏ترين عامل تقويت اراده به شمار مى‏آيد. كسى كه روزه مى‏گيرد؛ در واقع با تمام هوس‏ها و رذايل اخلاقى مبارزه مى‏كند. كسى كه به عبادت خداوند مى‏پردازد، آرامش روانى پيدا مى‏كند. آرامش روانى مؤثرترين عامل تقويت اراده است. يكى از بزرگان مى‏گويد: "خداوند بزرگترين گنج آرامش من است. من ديگر شتاب نخواهم كرد. او به من فرمان داده است كه گاهى بايستم و آرام باشم...".(6)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 19:58  توسط بهرام منافی  | 

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی ام، سر پناه بی کسی ام بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟!!!

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی. باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو  به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:37  توسط یونس فرخ پور  | 

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند:بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه.

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند.

پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم.

پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم.او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمیشناسد

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

            پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:45  توسط یونس فرخ پور  | 

At least 5 people in this world love you so much they would die for you

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

 

At least 15 people in this world love you, in some way

حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

 

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you

تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

 

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you

یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

 

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep

هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

 

You are special and unique, in your own way

تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

 

Someone that you don't know even exists, loves you

یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

 

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it

وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

 

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world

وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

 

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know

همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

 

If you have great friends, take the time to let them know that they are great

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1:0  توسط یونس فرخ پور  | 

معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازي کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي که از آنها بدشان ميآيد ، سيب زميني بريزند و با خود به کودکستان بياورند .!!

فردا بچه ها با کيسه هاي پلاستيکي به کودکستان آمدند . در کيسه بعضي ها 2 ، بعضي ها 3 ، و بعضي ها 5 سيب زميني بود .

معلم به بچه ها گفت : تا يک هفته هر کجا که مي روند کيسه پلاستيکي را با خودببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوي سيب زميني هاي گنديده . به علاوه ، آن هايي که سيب زميني بيشتري داشتند ازحمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت يک هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .

معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه يک هفته سيب زميني ها را با خود حمل ميکرديد چه احساسي داشتيد ؟ .... بچه ها از اينکه مجبور بودند ، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند .

آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي ، اين چنين توضيح داد :

اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايي که دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد . بوي بد کينه و نفرت ، قلب شما را فاسد مي کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل مي کنيد .

حالا که شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد ،

پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:19  توسط یونس فرخ پور  | 

small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.

 Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled.

 The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.

 The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.

 Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.

  

شكاف كوچكي بر روي پيله كرم ابريشمي ظلاهر شد. مردي ساعت ها با دقت  به تلاش پروانه براي خارج شدن از پيله نگاه كرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر مي رسيد خسته شده و نمي تواند به تلاش هايش ادامه دهد. او تصميم گرفت به اين مخلوق كوچك كمك كند. با استفاده از قيچي شكاف را پهن تر كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما بدنش كوچك و بال هايش چروكيده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه براي محافظت از بدنش بال هايش را باز كند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين بخزد، و نمي توانست پرواز كند.

مرد مهربان پي نبرد كه خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه بوجود آورده. به اين صورت كه مايع خاصي از بدنش ترشح مي شود كه او را قادر به پرواز مي كند.

بعضي اوقات تلاش و كوشش تنها چيزي است كه بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچگونه سختي را براي ما مهيا  كرده بود در اين صورت فلج مي شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز كنيم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:47  توسط یونس فرخ پور  | 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:42  توسط یونس فرخ پور  | 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آن جا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میان سالی متوجه نوازنده شد، از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آن که توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالی که گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالی که هم چنان نگاهش به ویلون‌زن بود، به همراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آن که مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتی که ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا  حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچ کس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان ( جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاترهای شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.
بیایم با هم کمی فکر کنیم  آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟

لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟

آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش می تواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم از دست می دهیم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:8  توسط یونس فرخ پور  | 

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:21  توسط یونس فرخ پور  | 

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !


آنچه امروز یک درخت را تنومند، سایه گستر و پر ثمر ساخته است، ریشه دواندن دیروز بذر آن در تاریکی های خاک بوده است. در هنگامه ی رنج های بزرگ، ملال های طاقت فرسا، شکست ها و مصیبت های خورد کننده، فرصتهای بزرگی برای تغییر، گام نهادن به جلو و تصوري براي خلق آینده ایجاد می شود. ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، بلكه با انگیزه زیستن و اميدوار زيستن است ...

پس زندگی را باور کن همانگونه که هست، با همه دردها و رنجهایش، با همه شادیها و غمهایش، با همه ملال ها و دلفریبی هایش، باهمه شکستها و پیروزی هایش و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش، و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت امیدوار باش، هر روز را با امید و ایمان به خدا و فردايی بهتر به شب برسان، اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود، یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند و همواره از مراقبت و همراهي او نيز بي بهره نخواهي ماند ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:39  توسط یونس فرخ پور  | 

سکوت

                      

سکوت دردناک است . اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد ، و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد . درون هر چیز ، در اعماق هستی ، نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود  که هنوز قادر به درکش نیستیم .     هر آنچه امروز هستیم ، از سکوت دیروز زاده شده   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:1  توسط بهرام منافی  | 

هوش‌ها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روان‌شناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید.

هوش‌ها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روان‌شناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید.
درس پشت درس، دارید می‌افتید؟ کم کم دارد از تحصیلات آکادمیک حالتان به هم می‌خورد؟ دپ زده‌اید که آن‌قدر خنگید که نمی‌توانید درس‌هایی را که نصف بیشتر همکلاسی‌هایتان پاس می‌کنند، پاس کنید؟ دارید حس می‌کنید که بلا نسبت ما، «خنگ» هستید؟
اما آیا واقعا چون نمی‌توانید درس‌هایتان را پاس کنید، خنگ هستید؟ آیا فقط آنهایی که مدرک دکترا و فوق لیسانس‌شان را قاب گرفته‌اند و زده‌اند بالای میز کامپیوترشان، باهوش هستند؟
تا موقعی که هوش به معنی همین آی‌کیویی بود که از تست‌های سنتی به دست می‌آمد بله؛ باهوش‌ترین‌ها همان آقا مهندس‌ها و خانم دکتر‌ها بودند. اما نظریه‌های جدیدتر هوش، چیز دیگری می‌گویند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:54  توسط یونس فرخ پور  | 

تاثیر فشار هوا بر تلفظ حروف و کلمات

یکی از تازه ترین بخش ها در علم فنوتیک یا آواشناسی که یافته های بسیار جالب توجهی هم داشته ,اندازه گیری برای فشار هوایی است که انسان در دهان خود به هنگام تلفظ کلمات و یا حروف مختلف احساس می کند .اکنون ابزاری را طراحی کرده اند که به آسانی این فشار را در هر گونه تلفظی اندازه گیری می کند .در مقایسه برای مثال فشار هوای وارده بر دهان در هنگام تلفظ « ک » با صدای « او» متفاوت است .نکته جالب اینکه, هنگام تلفظ عبارتی که حروف « ک » در آن وجود دارد,هوا فشردهتر بر دهان تاثیر می گذارد ودر مقابل در تلفظ کلمه ای که صدای « او » دارد,فشار هوا بازتر و کمتر است.

این اندازه گیری از آن جهت اهمیت دارد که بسیاری از پژوهشگران یکی از عوامل فشار های عصبی روی انسان را همان فشردگی بیشتر  هوای وارده بر دهان می دانند ,جرا که این فشردگی به صورت مستقیم روی سیستم اعصاب تاثیر می گذارد.

اگر خوب دقت کنیم پی می بریم که در زبان های مختلف کلماتی وجود دارند که نمایانگر حالات روحی انسان هستند مانند تعجب ,خشم , نفی و امثال آن.مثلا در اغلب زبان های دنیا ,انسان به هنگام تعجب از عبارتی شبیه « اوه...» که همراه با سر تکان دادن است استفاده می کند . یا اگر دقت کنیم متوجه می شویم که در اغلب زبانهای جهان ,عبارت یا علامت نفی  ,قطعا" با حرف « ن » همراه است.شاید زمانی پیشرفت در این علم کارآیی بسیار موثری را نشان دهد ,که انسان بتواند با کنترل روی کلماتی که از آنها استفاده می کند, به آرامش خود هم کمک کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:9  توسط بهرام منافی  | 

رابطه دست دادن با شخصیت

حتماً از تاثیر اولین برخورد در طرف مقابل آگاه هستید. فکر می کنید اولین چیزی که به طرف مقابلتان نشان می دهد کـه چـه نـوع آدمـی هسـتـیـد چیـسـت؟ بــله، نـحوه دست دادنتان...

سـعی کنـیـد هـمیـشه سـفـت و مـحکم دست بدهید، این باعث میشـود کـه در اولین برخورد تاثیر خوبی بگذارید. بعد از بـررسـی و دقــت زیاد روی این موضوع، دست دادن را به پنج گروه تقسیم بندی کرده اند که هر کدام نشاندهنده ی نوعی شخصیت است.

دست دادن با دست های خیس
مسلماً دست دادن های زننده و تنفر آور انواع بسیاری دارد، اما دست دادن با دستهای خیس بدترین آنهاست. حتماً توجه داشته باشید که قبل از دست دادن با کسی دست های خود را کاملاً خشک کرده و آنها را از عرق پاک کنید.

در اینجا به دو نکته برای چگونگی خشک نگاه داشتن دست هایتان اشاره می شود:

 ۱-  قبل از رفتن سر قرارهای مهم یا مصاحبه های کاری دست هایتان را خوب شسته و بعد خشک کنید. دقت کنید که تا موقع دست دادن با فرد مزبور از بستن دست هایتان جلوگیری کنید. چون باعث گرم شدن دست ها و نتیجتاً عرق کردن آنها می شود.

۲- دستان خود را قبل از دست دادن خشک کنید. همیشه دستمالی برای این کار با خود همراه داشته باشید.

دست دادن شل و ول
دست دادن شل و ول نشاندهنده ی ضعف، نداشتن اعتماد به نفس، نداشتن علاقه و ثبات است. مسلماً این خصوصیات متضاد قدرت و استحکام است که ويژگي افراد محترم و موفق است. توصیه می شود اگر حالت دست دادنتان شل و ضعیف است، هنگام دست دادن کمی نیرو صرف کنید. مطمئناً دست دادن سفت و محکم تاثیر بسیار بهتری در مخاطب می گذارد.

دست دادن نوک انگشتی
مطمئنا قبلاً برایتان اتفاق افتاده است. یک نفر هنگام دست دادن نوک چهار انگشتتان را می گیرد  و نمی گذارد که دستتان کاملاً در دستش قفل شود و بعد دستتان را به سختی می فشارد. باید سعی کنید تا می توانید از چنین دست دادنی خودداری کنید. البته ممکن است گاهاً به طور تصادفی یا وقتی عجله دارید برایتان پیش آید. اما به شما توصیه می شود در این مواقع از فرد مخاطب عذرخواهی کرده و دوباره با او دست بدهید. ممکن است کار خوبی نباشد اما در ذهن فرد مقابل می ماند که چقدر برایش احترام قائل بوده اید.

دست دادن خیلی محکم
قدیمی ها معمولاً اینطور دست می دادند. احتمالاً تا به حال با چنین موردی برخورد کرده اید. فردی احساس می کند قوی ترین مرد جمع است و هنگام دست دادن دستتان را مثل لیمو می چلاند. درست است که اغلب افراد از دست دادن محکم خوششان می آید اما این استحکام نباید موجب ناراحتی طرف مقابل شود.

دست دادن دوستانه و خودمانی
مردم باید عادت کنند دست دادن های عجیب و غریبشان را کنار بگذارند. نیازی به شعبده بازی نیست: یک دست دادن ساده، محکم و دوستانه کافی است.

درست است که دست دادن مسئله ای پیش پا افتاده است اما می تواند عامل مهمی در مصاحبه ها و جلسه های اجتماعی شود. سعی کنید که خیلی راحت اما محکم با فرد مقابل دست داده و در چشمانش نگاه کنید تا بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابل بگذارید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:54  توسط بهرام منافی  | 
 

اين يك ماجراي واقعي است:

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

*نکته براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

*نکته محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

*نکته عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

*نکته محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

*نکته بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

*نکته در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

*نکته مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

پس : معجزه ي عشق را امتحان كن

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:48  توسط بهرام منافی  | 
 
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت.

آن را بالا گرفت که همه ببينند.

بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........

استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا" وزنش چقدراست .

اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ،

چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
استاد پرسيد :خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند .

و مطمئنا" کارتان به بيمارستان خواهد کشيد .......
و همه شاگردان خنديدند
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟
درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است .

اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد .

اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .
اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است .

اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند ،
دوستای گلم.......همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:33  توسط بهرام منافی  | 
گلی سرخ برای محبوبم
 
 
جان بلا نکارد از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول جان توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دخترا يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:11  توسط بهرام منافی  | 
وانشناسی ابروها    

در بررسی هایی که بر روی شکل ابروها و رابطه آنها با شخصیت انسان انجام گرفته است، دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که هر شکلی از ابرو با شخصیت صاحب آن رابطه دارد.

در اینجا به چند شکل از ابروها و رابطه آنها با شخصیت افراد اشاره می شود:

۱- ابروهای نرم و کم پشت نشانه ناپختگی و بی تجربگی است.

۲- ابروهای پرپشت نشانه تحرک زیاد و پرانرژی بودن است.

۳- ابروهای بلند نشانه ثبات شخصیت و تلاش و کوشش فراوان است.

۴-  ابروهای کوتاه نشانه عدم استواری و خیالاتی بودن است.

۵- ابروهای پیوسته نشانه حساس بودن است.

۶- ابروهای دور از هم نشانه ضعف و انزوا طلبی و ناپختگی است.

۷- ابروهای نزدیک به چشمها نشانه اراده قوی و تمرکز ذهن است.

۸- ابروهای صاف نشانه شخصیت محکم و لجباز است.

۹- ابروهای کمانی نشانه نیرو و نشاط و گرمی است.

۱۰-  ابروهایی که انتهای آنها به سمت بالاست نشانه جرأت و نشاط و شادمانی است.

۱۱-  ابروهایی که انتهای آن افتاده است نشانه پیچیدگی شخصیت و اضطراب است.

به طور کلی می توان گفت:

ابروهای پرپشت: نشانه فعالیت، ابروهای بلند: نشانه اراده، ابروهای بالا : نشانه جرأت و ابروهای کمانی: نشانه گرمی و اشتیاق است.

اما سوالی که برای من بوجود اومده اینه که، این ژاپنی ها که ابرو ندارن چه جور شخصیتی دارن ؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:45  توسط بهرام منافی  | 

وقتي فكر ميكنيد كه كار نشدني است ، فكرتان در پي دلايلي مي گردد كه اين مطلب را اثبات كنيد،ولي وقتي ايمان داشته باشيد ،ايماني حقيقي كه كار شدني است،فكرتان راههاي انجام آن را مي يابد)دكتر شوارتز(

نا ممكن واژه ي ويرانگري است ، فكر ((اين كار ناشدني است))، زنجير وار، افكار منفي ديگري را در تاييد خود توليد ميكند)دكتر شوارتز(

هر لحظه از زمان را از آن خود گردان)مثل چيني(

اگر مي خواهي براي حال و آينده مفيد باشي از گذشته درس بگير)ناپلئون(

بي اعتقادي يك نيروي مخرب است) دكتر شواتز(

انسان كامل كسي است كه زندگي خود را بدست سازد)آرتور شوپنهاور(

توانايي يك برداشت ذهني است)دكتر شواتز(

اوضاع و احوال زندگي شما زماني تغيير ميكند كه براي تغيير آن اقدام كنيد)آلبرت پويسانت(

فعاليت اساسي و پربار شما در زندگي هنگامي مثمر ثمر خواهد بود كه شما در هر لحظه عمر از كاري كه ميكنيد لذت ببريد)ديل كارنگي(

اشتباه را تصحيح نكردن خود اشتباه ديگري است)كنفوسيوس(

كسي كه از شكست مي هراسد به شكست خود اطمينان دارد)ناپلئون(

رمز پيروزي اراده است)روبرتسون(

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط بهرام منافی  | 
زندگی به روش امریکایی
  
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده می چرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن وخوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى كنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه كنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى!
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:50  توسط بهرام منافی  | 

آيا مردم موفقي كه همواره محزون و غمگين اند ديده ايد؟ شايد بسيار فكر كنيد و موردي بخاطر نياوريد. گارديان انليميتت در مقاله اي دستورالعملي داده است به اين قرار: «اگر  شاد باشيد قطعاً در زندگي پيش خواهيد افتاد.» اين دستور العمل نشان مي دهد كه مردم شاد دوست دارند كه تجارب جديد را امتحان كنند. و همواره بدنبال رقابت با ديگران هستند. و اين اقدام آنها منجر به موفقيت آنها در حرفه، سلامتي و روابط اجتماعي مي شود.

كاملاً منطقي است زيرا تمايل به امتحان تجارب جديد، روشي براي بيان قدرت ابتكار و خلاقيت است، و مردم خلاق تمايل دارند كه در حل مسايل و سؤالات مشكل موفق باشند. بنابراين اگر چنين افرادي با سؤالات مشكل درگير باشند موفق تر خواهند بود.

همچنين توجه داشته باشيد كه شادي مي تواند منجر به بالا رفتن قدرت سيستم ايمني بدن شود و بنابراين افراد شادتر سالم تر خواهند بود. فوايد شادي بهترين شرايط را براي افزايش افكار و احساسات مثبت فراهم مي كند. اگر چه شادي بايستي سنجيده و منطقي باشد، پروف ليوبميرسكي (كسي كه تحقيقاتش در رسانه هاي روانشناسي امروزي منتشر مي شود.) بيان كرده است ...” تجربه ما ثابت كرده است كه بهتر است مردم غمگين در زندگي شان با انجام كارهايي كه باعث شادي شان حتي به طور موقتي مي شود تكرار احساسات مثبت را امتحان كنند.“

اما هشداري وجود دارد كه عوامل شادي ساز نبايد خطرناك باشد، مانند رانندگي سريع يا مواد مخدر،مثل بعضي شكلاتها و قرصها.

تقويت روحيه و شاد بودن مي تواند چند فايده داشته باشد ” انسانهاي شاد دوست داشتني تر و اجتماعي ترند. بهتر بر استرس غلبه مي كنند و شانس بيشتري براي سلامتي و طول عمر بيشتردارند و....“

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:9  توسط یونس فرخ پور  | 

:::::::دوستان مي توانند تست تمركز و سرعت عمل رو از لينك زير انجام بدهند:::::::

http://fun.tanit.ir/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:55  توسط بهرام منافی  | 
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

لئو بو سکا لیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:46  توسط بهرام منافی  | 
تست هوش احساسي                            


برون گرا هستيد يا درون گرا                         


خود را بهتر بشناسيد                                


تست اعتماد به نفس                                 


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:2  توسط بهرام منافی  | 

اضطراب

اضطراب‌ عبارت‌ است‌ از یک‌ احساس‌ ناراحت‌کننده‌ و مبهم‌ ترس‌ ، وحشت ‌، یا خطر با منشای‌ ناشناخته‌ که‌ بر فرد مستولی‌ می‌گردد. برای‌ بعضی‌ از افراد این‌ حالت‌ ممکن‌ است‌ ناگهانی‌ روی‌ دهد و بر طرف‌ شود، اما برای‌ بعضی‌ دیگر این‌ حالت‌ به‌ صورت‌ مزمن‌ در می‌آید. اضطراب‌ از نظر علمی‌ چندین‌ نوع‌ دارد: اضطراب‌ حاد ناشی‌ از موقعیتی‌ خاص ‌، اختلال‌ در تطابق‌ یافتن‌ با شرایط‌ تازه ‌، اختلال‌ اضطرابی‌ عمومی‌ شده ‌، اختلال‌ هراس ‌، اختلال‌ تنش‌زای‌ پس‌ از حادثه ‌، ترس‌ مرض‌گونه‌ و اختلال‌ وسواسی‌ ـ جبری‌.   علایم‌ شایع‌ بیماری احساس‌ اینکه‌ یک‌ اتفاق‌ نامطلوب‌ یا زیانبار به‌ زودی‌ رخ‌ خواهد داد، خشک‌ شدن‌ دهان ‌، مشکل‌ در بلع ‌، یا خشونت‌ صدا ، تند شدن‌ تنفس‌ و ضربان‌ قلب ‌، تپش‌ قلب‌ ، حالت‌ لرزش‌ یا پرش‌ عضلات‌ ، ناتوانی‌ جنسی‌ ، انقباض‌ عضلات‌ ، سردرد ، کمردرد ، عرق‌ کردن‌ ، تهوع ‌، اسهال ‌، کاهش‌ وزن‌ ، خواب‌آلودگی‌ ، مشکل‌ در تمرکز ، منگی‌ یا غش‌ ، تحریک‌پذیری‌ ، خستگی‌ ، کابوس‌ ، مشکل‌ در حافظه.‌ بروز اختلال‌ در روابط‌ اجتماعی‌ و شغلی‌ ، افزایش‌ ناگهانی‌ میزان‌ اضطراب‌ ممکن‌ است‌ موجب‌ بروز حمله‌ هراس‌ و فرار از موقعیت‌ شود، وابستگی‌ به‌ داروها و نامنظمی‌ ضربان‌ قلب‌ از دیگر علائم این بیماری هستند.   علل‌ بروز اضطراب فعال‌ شدن‌ مکانیسم‌های‌ دفاعی‌ بدن‌ برای‌ مبارزه‌ یا فرار ترشح‌ آدرنالین‌ از غدد فوق‌کلیوی‌ افزایش‌ می‌یابد، و موادی‌ که‌ از تجزیه‌ آدرنالین‌ در بدن‌ جمع‌ می‌شوند (کاتکول‌ آمین‌ها) نهایتاً بخشهای‌ مختلف‌ بدن‌ را تحت ‌تأثیر قرار می‌دهند. تلاش‌ برای‌ پرهیز از اضطراب‌ خود موجب‌ اضطراب‌ بیشتر می‌شود. استرس‌ با هر منشاء (مثلاً مشکلات‌ اجتماعی‌ یا مالی‌) ، سابقه‌ خانوادگی‌ اضطراب‌ ، خستگی‌ یا کار زیاد ، وقوع‌ مجدد موقعیتهایی‌ که‌ قبلاً استرس‌زا بوده‌اند یا طی‌ آنها به‌ فرد آسیب‌ رسیده‌ است‌، بیماری‌ جسمانی ، تکامل ‌طلبی‌ غیرمنطقی‌ ، ترک‌ اعتیاد و ... خطر بروز اضطراب را تسریع می‌کند.  راههای پیشگیری‌ از روشهای‌ کسب‌ آرامش‌ یا مراقبه‌ برای‌ کاهش‌ استرس‌ بهره‌ بگیرید. به‌ فکر تغییر شیوه‌ زندگی‌ خود باشید تا استرس‌ کاهش‌ یابد. استرس و اضطراب ایجاد شده را مدیریت کنید (مدیریت استرس). از تفکرات بی‌ جا و بیش از حد دوری کنید. سعی کنید در اجتماعات حضور بیشتری یابید. سعی کنید زیادی با خودتان خلوت نکنید و خود را از تنهایی دور کنید (رهایی از احساس تنهایی).

درمان‌ اضطراب‌ عمومی‌ شده‌ را می‌توان‌ با درمان‌ کنترل‌ کرد. غلبه‌ کردن‌ بر اضطراب‌ اغلب‌ موجبات‌ زندگی‌ بهتر و رضایت‌ بخش‌تری‌ را فراهم‌ می‌آورد.  روان درمانی وقتی احساس کردید که دارای اضطراب هستید، بهتر است‌ تحت‌ بررسی‌ و درمان‌ از نظر موارد خاص‌ تهدیدکننده‌ یا منشاء استرس‌ که‌ در ناخودآگاه‌ شما است‌ ولی‌ وجود دارد، قرار بگیرید. به‌ فراگیری‌ روشهای‌ کاهش‌ انقباض‌ ناخودآگاه‌ عضلانی‌ مثل‌ بازخورد زیستی‌ و روشهای‌ کسب‌ آرامش‌ بپردازید. فعالیت در زمان ابتلا به این بیماری : فعالیت در زمان ابتلا به این بیماری خود را حفظ‌ کنید. فعالیت در زمان ابتلا به این بیماری به کاهش‌ اضطراب‌ کمک‌ می‌کند.

دارو درمانی امکان‌ دارد داروهای‌ ضداضطراب‌ مثل‌ بنزودیازپین‌ها برای‌ مدتی‌ کوتاه‌ تجویز شوند. امکان‌ دارد از داروهای‌ ضدافسردگی‌ برای‌ اختلال‌ هراس‌ استفاده‌ شود. از کافئین‌ و سایر مواد تحریک‌کننده ‌، و نیز الکل‌ استفاده نکنید. در چه شرایطی باید به پزشک مراجعه نمود؟ اگر شما یا یکی‌ از اعضای‌ خانواده‌تان علایم‌ اضطراب‌ را دارید و خود درمانی‌ نتیجه‌ای‌ نداده‌ است‌. اگر شما دچار احساس‌ ناگهانی‌ هراس‌ بیش‌ از حد شده‌اید.

اگر دچار علایم‌ جدید و بدون‌ توجیه‌ شدید. داروهای‌ مورد استفاده‌ در درمان‌ ممکن‌ است‌ عوارض‌ جانبی‌ به‌ همراه‌ داشته‌ باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 8:36  توسط بهرام منافی  | 

نجواهای منفی درونی را خاموش كنید!!!!!

همه انسانها به ساعات، روزها،ماهها و یا حتی سالهایی برمیخورند كه نمیدانند چه طور باید سر رشته امور زندگیشان را دوباره پیدا كنند و حال و اوضاعشان را تحت كنترل یك ذهن منظم و بازسازی شدهای گیرند كه مال خودشان است. همه ما چنین احساس تلخی را تجربه كردهایم؛ حسی كه به ما میگوید همه چیز در هم ریخته، شكست خوردهایم. بیكار هستیم و تا جای ممكن هم به بقیه بدهكار شدهایم و بدتر و بدتر از همه این كه نمیتوانیم این اوضاع را تغییر دهیم.
این حالت ركود، بیانگیزه بودن، بلاتكلیفی، ترس و اضطراب در همه افرادی كه دو برتان میشناسید و دست بر قضا خیلی هم خوشبخت و سعادتمند زندگی میكنند وجود داشته و هیچ تضمینی نیست كه در آینده هم روی ندهد. آن چه كه از همین افرادی كه به بن بست خوردهاند، انسانهایی فعال و سالم را شكل داده، ایده آنان راجع به راه فرار بوده است و این كه برای یافتن راه فرار چه باید كرد. شاید تعجب كنید ولی همین آدمها نیز گاه به خود گفتهاند: "ببینم اصلا راه خروجی وجود دارد یا نه؟ شاید بهتر باشد دست بكشم و دیگر ادامه ندهم ..." جمله مشهوری هست كه میگوید: "وقتی كه بخواهی از جایی بروی، اول باید تصمیم بگیری كه دیگر نمیخواهی سر جایی كه هستی بمانی."
زمانی كه امور شغلی و كاری یا مسائل شخصی و خانوادگیمان در هم گره خورند و با مشكلاتی پیچیده مواجه میشویم، دو صدای منفی‌‌گوی درون ما شروع به نجوا می‌‌كنند. اولی "او از من بهتر است" نام دارد و دومی را "اگر این طوری شود آن وقت چه؟"... صدا میكنند. اولی میگوید: "ببین، وقتی كه تو آنجا بروی، یك كارمند تازهكاری، همه خیلی از تو با تجربهترند، آنها چیزهایی را میدانند كه تو باید ده سال كار كنی تا بفهمی ..." بعدی پی حرف دوستش را میگیرد: "درست است! اگر كاری را به تو بدهند و نتوانی انجامش دهی چه؟ اگر از تو پرسشهایی بپرسند و نتوانی جواب بدهی چه خواهد شد؟ اگر ایدههایت قدیمی و غیرعملی بود...؟ همین دو نفر كافیاند تا ما را در بن بستهای زندگی برای همیشه متوقف كنند. به طور مثال میبینیم كه مانند دیگر همكاران توانایی و معلومات نداریم. دیگران دانش و مهارتهایی را بلدند كه ما بلد نیستیم. حس میكنیم هیچ نمیدانیم و هر لحظه ممكن است اشتباه جبرانناپذیر یا خندهآوری مرتكب شویم. لازم به توضیح نیست كه این احساسات نیرویی مخربتر از آن دارند كه صاحبشان فكر میكند. رابطه منطقی سادهای حكمفرماست:
گیر افتادن در بن بست = ترس + افكار منفی+ دست روی دست گذاشتن
یافتن راه خروج از بن بست =جسارت + انگیزه+ گزینه+ افكار مثبت+ دست به كار شدن
شرطهای اساسی یا به عبارت بهتر، پیش شرطهای آغاز كار، خاموش كردن آن دو نجوای مخرب است. ابتدا كارمان را با "او از من بهتر است" شروع میكنیم. به خودتان این نكته كلیدی را بیاموزید كه هر كس در این جهان، تواناییها، امكانات و نقاط ضعف مخصوص به خودش را دارد و به همین دلیل است كه هر شخصی در نوع خود منحصر به فرد است به علاوه "هر كس چیزی گرانبها در وجودش دارد كه دیگری از آن بیبهره است." مدارك و شواهدی كه از موفقیتها و كامیابیهای گذشته خود دارید را بیرون بكشید و خوب نگاه كنید. لازم نیست كه اینها تمام مدارك رسمی دانشگاهی و گواهینامه‌‌های برتری باشند. هر چیزی كه شما را به یاد تواناییهایتان بیندازد و خاطرهای موفقیتآمیز را در ذهنتان زنده كند، ارزشمند و گرانبهاست. یادداشت كوتاهی كه همسرتان برای تشكر از همراهیهایتان نوشته و حفظش كردهاید، همان قدر ارزش دارد كه یك دیپلم افتخار و تقدیرنامه برای یك كارمند ترفیع گرفته یا در معرض تنزل رتبه. مهم اینست كه هر دوی اینها از رویدادهایی مثبت و انگیزهبخش در زندگی خانوادگی و حرفهای سخن می‌‌گویند. با اعتماد به نفس و استوار به خود بگویید كه "من تواناییها و استعدادهای زیادی داشتهام و دارم كه توانستهام این موفقیتها را كسب كنم. همه مداركش هم اینجاست!" اگر میبینید كه نمیتوانید از تواناییها و نقاط ضعفتان به تمامی مطلع شوید، از افراد مورد اطمینانتان سوال كنید.
و حالا به سراغ "اگر این طوری شود..." میرویم:
زمانی كه می‌‌خواهید گزینه حرفهای جدیدی انتخاب كنید، به منزل جدیدی نقل مكان نموده یا ازدواج كنید، به موقعیتی قدم خواهید گذارد، متفاوتتر از قبلی گاه این موقعیت جدید، وجه تمایزاتی قابل ملاحظه دارد و گاه نیز چندان با قبلی، غریب و دیگرگونه نیست. نكته اینجاست كه باید ببینید آیا آن چیزهایی كه برای كسب این موقعیت جدید، از دست خواهید داد، با حصول شرایط جدید جبران شده سود خواهید كرد یا نه؟
این درست مثل ترازوست كه باید پیشبینی كنید در پایان این تغییرات، كدام سو سنگینتر خواهد بود؟ اگر كفه ارزشها و معیارهای موردنظر شما سنگینتر باشد، انتخاب مطمئنتری خواهید داشت. و از یاد هم نبرید كه همه چیز را نمی‌‌توان پیشبینی كرد. مسئلهای كه در اكثر اوقات پنهان میماند. اینست كه آیا واقعا خطراتی كه راجع به آنها به این اندازه مضطربید، "تا این اندازه" ترسناك و دلهرهآورند؟ آیا اگر همه پیشبینیها، غلط از آب در بیایند و شكست بخورید؟ به قاعده "یك فاجعه" ضرر خواهید كرد؟ گاهی وقتها نیز برعكس است.
منافع و امتیازات بیش از حد برجسته و مهم جلوه داده میشوند. شخص نمیتواند گزینه مناسبی را انتخاب كند و یا برای حل مشكل و رهایی از بن بست،منطقی فكر كند. حواسش به زیبایی كاذب یك مسیر،منحرف میشود و جهت اصلی را گم میكند. هر كدام از جملات نجواگر دوم را بشنوید ولی بلافاصله، آن را در قالبی دیگر مطرح كنید. او میگوید: "اگر از تو خوششان نیاید، آن وقت چه؟ شما پاسخ دهید: "اگر آنها از من خوششان نیامد، ناراحت نمیشوم و به كارم میپردازم." خوب دقت كنید و اثرات "اگر این طوری شود..." را در خودتان پیدا كنید. این نجوا و تضادهای پیچ در پیچ ذهنی پس از آن، چقدر انرژی شما را تصاحب میكنند؟
حال ببینیم چطور میتوان افكار مخرب و بازدارندهای چون اینها را از بین ببریم و تفكری جهتدار و منظم را جایگزین سازیم؟ برای روشنی بیشتر مطلب، شرایطی ملموس و قابل تصوری را مطرح میكنیم:
شما كارمند لایق و توانمندی هستید كه به تازگی ترفیع گرفتهاید و قرارست در بخش مهمتر و بزرگتری مشغول به كار شوید. خب هر كسی از ترفیع رتبه خوشحال میشود و صد البته كه شما هم خوشحالید ولی از این نگران هستید كه مبادا نتوانید از عهده كارهای جدید برآیید. آنها از من با تجربهترند و ممكن است از ایدههایم خوششان نیاید. اگر به طرحها و خودم بیاعتنایی كنند،
چه میشود... در این باره، همه طرحها، پیشنهادات و گفتههایی كه میخواهید مطرح كنید را یادداشت نمایید و هر كدام را در فرصتی مناسب و به شیوه حرفهایها به اطلاع دیگران برسانید. وقتشناسی و الگوی مناسب و حرفهای بیان یك مطلب، فاكتورهایی هستند كه به تصدیق و تایید آن كمك میكنند. اگر از ناتوانی در پاسخ به پرسشهای همكاران جدیدتان،دلهره و هراس دارید،لازمست كه تلاش و كوششتان را بیشتر كنید و هر روز در پی آموختن مطالب و اطلاعات تازه و مربوط به كارتان باشید. به هر حال این یك مقام بالترست و اگر بخواهید در این هم مثل قبلی موفق باشید، نیاز به سعی و زحمت بیشتری دارید. دست به كار شدن است كه نتیجه بخش خواهد بود نه اضطراب و از دست دادن فرصتها.
اگر قرار است طرح و ایده جدیدتان را مطرح كنید، باید با همه افرادی كه دربارهكارتان صاحب عقیده و استادند و مایل به راهنماییتان هستند، مشورت كنید. عدهای از آنها در همین مجموعهای حاضرند كه مشغول به كارید. گرفتن وقت ملاقات از آنها و دیگر كارشناسان،تماس تلفنی با آنان و گشت و گذار اینترنتی و مطالعه نظرات و ایدههای دیگران روشهای خوبی هستند كه اعتماد به نفستان را بالا خواهند برد. همیشه آخرین مهلت تكمیل یك مجموعه وظایف را بنویسید و مطابق با آن پیش بروید. دیدید كه دور نمای این دلهرهها و نگرانیها به این اندازه ترسناك است. زمانی كه اجازه دهید افكار منطقی، مثبت، واقعگرایانه و موثر به میان آیند، نمای حقیقی این نگرانیها نیز مشخص میشوند و میزان سودآور بودن وجوه مثبت موقعیت و گزینه انتخابی پیشرو نیز، دقیقتر به چشم میآیند.
گفتگوهای درونی و بار مثبت و منفی آنان، نقش بس پررنگ در زندگی ما دارند. افكار، سخنان ما را میسازند و سخنان خود را در قالب رفتارها به تصویر میكشند. رفتارها هستند كه زندگی شاد، پویا و سلامتی را برایمان شكل میدهند یا این كه ما را در بن بستی از امواج منفی، ترس، اضطراب و خودكم بینی و احساس حقارت به اسارت درمیآورند. انتخاب با خودمان است.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 20:37  توسط بهرام منافی  | 
«هاله» اساسا مفهومی معنوی است و در دنیای نقاشی برای تفکیک کردن شخصیت های قدسی از دیگران، آنان را با هاله هایی رنگی نشان می دهند، اما در کنار این وجه قدسی و روحانی، گروهی از محققان کوشیده اند، علل فیزیکی هاله و انواع آن را بررسی کنند.
گرایش به انواع عرفان و انرژی درمانی که در دهه های اخیر رایج شده، محققان را در این کار جدی تر کرده و حتی روزی را (
۲۵ نوامبر) به عنوان «روز جهانی هاله انرژی» تعیین کرده اند. در مطلب زیر که برگرفته از سایت اینترنتی www.thiaoouba.com است، بحث هاله از منظر علمی، رفتاری و روانی بررسی شده است. طبیعی است که این بررسی را می بایست صرفا در ردیف فعالیت های جذاب و سرگرم کننده دید. آنچه که در فرهنگ اسلامی ما در باب هاله گفته می شود، امری قدسی است که خاص انبیا، ائمه و اولیا است که به تبیین مادی نیازی ندارد.
تاریخچه
در گذشته های دور بودا، مسیح و... را با استفاده از یک هاله طلایی رنگ اطراف سرشان نقاشی می کردند زیرا هنرمندان حقیقتا می توانستند این هاله را رویت کنند. در کنده کاری های موجود در غارهای ماقبل تاریخ استرالیا نقاشی هایی با حلقه های طلایی اطراف سرشان دیده شده است. تاریخچه شناخت هاله به پنج هزار سال قبل برمی گردد. چینی ها، مصری ها، هندی ها، ژاپنی ها و ایرانی ها نخستین مللی بودند که در مورد هاله، تحقیق و مطالعه داشته اند اما هرگز نتوانستند آن را اثبات کنند.
کسانی که ادعای دیدن هاله اطراف اشیای جاندار کرده بودند، بیمار روانی یا جادوگر لقب می گرفتند. در سال
۱۹۳۹ دو دانشمند روسی به نام های «سیمون» و «والنتیا کرلیان» به طور کاملا اتفاقی دوربینی کشف کردند که می توانست از هاله عکس بگیرد.
در انتهای
۱۹۴۰ آنها در مورد میزان هاله انرژی و تعلق آن به بدن فیزیکی شروع به تحقیق جدی کردند و سرانجام در سال ۱۹۷۰ با استفاده از یک دوربین با ولتاژ بالا که قابلیت تبدیل ذرات غیرالکتریکی به الکتریکی را داشت موفق به عکسبرداری از هاله انرژی شدند و گام مهمی در اثبات وجود هاله برداشتند.
با این وجود هنوز هم بسیاری از افراد وجود آن را انکار می کنند. از سال
۱۹۸۰ تاکنون مردم جهان به انرژی درمانی، ماساژ درمانی، رنگ درمانی و... روی آورده اند.
گاهی از کنار کسی رد می شوید و بدون آ گاهی از پس زمینه زندگی او به طور ناخودآگاه نسبت به او احساس بدی دارید یا به اصطلاح، احساس می کنید که دارای انرژی منفی است. برعکس همنشینی با برخی افراد، شما را سر حال می آورد و به شما انرژی بیشتری می بخشد. در بعضی اتاق ها احساس راحتی بیشتری دارید، سنگینی نگاه کسی را متوجه می شوید، صداها ، رنگ ها، بو و رایحه های مختلف باعث احساس ناراحتی یا خوشحالی شما می شود. آیا تا به حال به علت آن فکر کرده اید؟ همه این موارد به هاله انرژی اطراف افراد مربوط می شود.
هر چیزی در دنیا یک ارتعاش است. حتی اتم، الکترون، تمامی افکار و هشیاری ما همه و همه، ارتعاشاتی در این جهان هستند. تمام موجودات زنده (انسان، گیاهان، جانوران و...) ترکیبی از اتم ها، مولکول ها و انرژی هستند و از ترکیب آنها میدان انرژی مغناطیسی به وجود می آید که می تواند حس شود یا حتی در اطراف بدن فیزیکی ما دیده شود.
این میدان و حوزه انرژی را هاله می نامیم که متناسب با وضعیت سلامتی، احساسی و عاطفی، شغل افراد و عوامل محیطی تغییر می کند، اما هاله اطراف اجسام مانند سنگ، آب، کریستال و... ثابت و تغییرناپذیر است.
هاله از انرژی الکترومغناطیسی یعنی ریزموج های مادون قرمز تا اشعه ها ماوراء بنفش تشکیل شده است. به نظر می رسد ریزموج مادون قرمز این طیف، یعنی گرمای بدن مربوط به ساختمان DNA، متابولیسم و گردش خون باشد در حالی که بخش ماورا بنفش با فعالیت های ذهنی مانند تفکر، خلاقیت، خیال و احساسات ارتباط دارد. یافته ها نشان می دهد که DNA می تواند تحت تاثیر این میکرو موج ها تغییر کند. ریزموج های ماوراء بنفش بسیار مهم و جالب هستند ولی هنوز هم ناشناخته اند.
همان طور که جسم به انرژی نیاز دارد و این انرژی از طریق غذا تامین می شود، روح و روان نیز به انرژی های خاص خود نیاز دارند که از طریق هاله تامین می گردد. هاله انرژی افراد تا شعاع حدود یک متر در تمام جهان منتشر می شود.
افرادی که روحانی تر هستند هاله بزرگ تری نیز دارند و به همین خاطر می تواند تعداد زیادی از پیروان و مریدان را به سمت خود جلب کنند. هاله انرژی می تواند در اثر تغذیه نامناسب، عدم تحرک، نبودن هوای تازه، خستگی بیش از حد، استرس، الکل، تنباکو، موادمخدر و عادات غلط و منفی بسیار ضعیف و کوچک شود. رنگ های هاله می تواند نشانگر روحیه و اخلاق اشخاص باشد.
با تغییر روحیه، احساس و وضعیت معنوی شما رنگ هاله نیز تغییر می کند. بهتر است هاله را با نورهایی که برخی افراد مبتلا به میگرن و یا صرع می بینند اشتباه نگیرید. بعضی از این نورها نیز در اثر خستگی بیش از حد چشم دیده می شوند.
دیدن هاله
هرکسی می تواند هاله را ببیند. برخی دارای هاله ضعیف تر و یا قوی تری از بقیه هستند. بچه های بسیار کوچک تا سن
۵ سالگی به طور فطری و طبیعی توانایی دین هاله را دارند. وقتی رنگ هاله اطراف سر کسی را دوست ندارند و یا رنگ آن بسیار متفاوت از هاله والدینشان است، گریه سر می دهند و در این میان، لبخندهای مکرر نیز چاره ساز نیست. بچه ها دارای هاله قویتری از بزرگسالان هستند زیرا افراد بزرگسال اسیر دنیای مادی، کینه، خشم، حسد و “ شده اند.
در نقاشی های بیشتر بچه ها، وجود هاله، دال بر رویت آن توسط بچه هاست. وقتی بچه ها از آن صحبت می کنند و با بی توجهی والدین روبه رو می شوند آن را بی اهمیت تلقی کرده و گاهی نیز فکر می کنند مشکل چشمی دارند. هرکدام از رنگ های موجود در هاله خصوصا هاله بالای سر، معنای خاصی دارند. با دیدن هاله هر کس، در واقع افکار او را قبل از به زبان آوردن می خوانید.
هیچ کس نمی تواند آن را پنهان کند زیرا هاله اطراف ما حقیقت را فریاد می زند. وقتی فردی را با هاله شفاف و روشن ببینید یقین حاصل می کنید که او فردی متعالی است حتی اگر در ظاهر فردی متواضع و بی اطلاع از وجود هاله باشد.
برعکس، اگر هاله فردی خاکستری یا سیاه باشد او شخص مناسبی نیست حتی اگر تحصیلکرده، خوش تیپ، شیک پوش و تاثیرگذار، با بیانی شیوا و رسا باشد. هاله انرژی در واقع از سه لایه تشکیل شده است و هرکدام با بخشی از زندگی انسان مرتبط است. این لایه ها به صورت رنگ نمایان می شوند.
لایه داخلی در واقع لایه حفاظتی بدن است، لایه میانی به احساسات، خصایص و ویژگی های افراد مربوط می شود. مشاهده و تعبیر رنگ های هاله می تواند به شما کمک کند تا هرچه بیشتر با مردم کنار بیایید و موقعیت های منفی و پراسترس را کنترل کنید مثلا اگر می خواهید با فردی صحبت کنید ولی هاله او قرمز است مطمئن می شوید که او عصبانی و نگران است و الان لحظه مناسبی برای گفت وگو با او نیست. می توانید طی روز زمانی که آرام تر است باب گفت وگو را با او باز کنید.
برای دیدن هاله تمرینات ویژه ای مورد نیاز است. مهمترین مسئله برای دیدن هاله، تمرکز کردن است. یک نقطه خاص برای تمرکز کردن در نظر بگیرید. برای این کار قسمت میانی پیشانی بسیار مناسب است. در بسیاری از فرهنگ ها و کشورهایی مثل هند، نشانه ای را در این نقطه می گذارند. این نقطه در گذشته های دور نشان از دیدن هاله افراد داشت.
سعی کنید به مدت
۳۰ تا ۴۰ ثانیه و بیشتر به این نقطه خیره شوید. از اطراف خود آگاه شوید ولی همچنان به تمرکز خود ادامه دهید. البته