تبليغاتX
دانشجویان کامپیوتر دانشگاه نبی اکرم
وبلاگ دانشجویان کارشناسی ناپیوسته گروه کامپیوتر دانشگاه نبی اکرم (ص) تبریز ورودی بهمن 85

قوانین مورفی

این قوانین از قول اون استادکی است که در درس نام آشنای ژگت باهاش درس داشتیم::: بخونید و کیف کنید

مقدمه

شاید این قوانین به نظر مسخره و خنده دار بیاید ولی در اغلب اوقات در زندگی روزمره جاری و صادق هستند .پس بی راه نیست که مورفی آنها را قانون بخواند ....

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

قانون پزشک:

اگر چند روز پیاپی دردی در بدن خود داشته باشید، وقتی تصمیم گرفتید به مطب دکترمراجعه کنید، درد عضو بیمار رفته رفته کمتر شده و در مطبِ پزشک به حداقل خواهد رسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:24  توسط بهرام منافی  | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد :
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

اما پسر پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی . از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خودبه مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:8  توسط یونس فرخ پور  | 

 پارس اوکی سرگرمی دانلود بازی اخبار و..|ParsOK.com|

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:23  توسط یونس فرخ پور  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:22  توسط یونس فرخ پور  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:48  توسط یونس فرخ پور  | 
از غضنفر مي پرسن: آخرين دنداني که در دهان انسان در مي آد چه نام دارد؟
غضنفر ميگه: دندان مصنوعي!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:10  توسط بهرام منافی  | 

کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر می رسد؟

کدامشان دو قلو هستند؟

چند تا زن در عکس دیده می شود؟

چند نفرشان خوشحالند؟

چند نفرشان ناراحتند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 17:54  توسط یونس فرخ پور  | 
آمریکا

چین

روسیه



ژاپن



لبنان



کره جنوبی




ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:0  توسط بهرام منافی  | 
غضنفر توی آژانس هواپيمايي استخدام ميشه! آخر وقت، رئيسه ازش میپرسه: خب، امروز چیکار كردی؟ غنضفر میگه: هيچی!! كليدهای كيبورد نامرتب بودن، بترتيب الفبا مرتبشون کردم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 16:49  توسط بهرام منافی  | 

چرا دخترها هزار جور بزک دوزک میکنند؟

چون میدانند با اون قیافه هیچکس نمیاد سراغشون !


چرا دخترها میرن بدن سازی؟

چون با اون هیکل های ناقص کسی سراغشون نمیاد !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:45  توسط بهرام منافی  | 

اینترنت در صد سال آینده




علاوه بر چك ميل، امكانات چك فيميل هم ارائه خواهد شد.

به محض انجام سرقت ادبي (كپي كردن متن از يك سايت )، آژير دزدگير اينترنت به صدا درخواهد آمد.


بانك مسكن براي ساخت سايت-هاي نو ساز، وام خواهد پرداخت.

در برخي كشورها، اينترنت مردانه-زنانه شده و از ورود نامحرم به برخي سايتها جلوگيري خواهد شد.

دريافت كليه قبوض و حتي قبض روح، از طريق اينترنت امكان پذير خواهد شد.

براي مقابله با جرائم اينترنتي، امكان رديابي افراد بازديد كننده هر سايت با استفاده از نمونه گيري مجازي خون و دي ان اي امكان پذير خواهد شد .

ميزان از حدقه درآمدگي چشم برخي بازديدكننده-ها در هنگام تماشاي صفحات برخي سايتها قابل محاسبه خواهد شد.

اينترنت، كاربراني را كه علائق مشتركي دارند، به هم معرفي كرده و به زوجين براي برگزاري مجالس عروسي، 50 گيگا بايت فضاي رايگان ارائه خواهد داد.

با همكاري پليس راه، امكان جريمه كاربراني كه سرعت اينترنت و دانلودشان بيش از حد مجاز باشد، فراهم خواهد شد.

در ورودي كافي نت ها جمله زير نصب خواهد شد: ورود كاربران معتاد (به اينترنت) ممنوع!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:35  توسط بهرام منافی  | 

انشاء یک دختر دبستانی درباره تورم

 تازه تولم گفته که از این به بعد سیپس (چیپس) هم گران می شود و مادرم دیگر برای من یک سیپس کامل نمی خرد و باید با معصومه (خواهر کوچکم) سیپسم را نصف کنم، من دوست ندارم سیپسم را با معصومه نصف کنم چون او دستهایش همیشه توی دماغش است و من حالم بد می شود.
بابایم می گوید باید ماشینمان را بفروشیم چون صاحبخانه با خودکارش یواشکی یک صفر به قرارداد اجاره خانمان اضافه کرده و گرنه باید بریم توی کوچه بخوابیم، بابایم از اداره پول زیاد می گیرد، اداره آدم خوبی است چون پول می دهد اما صاحبخانه آدم بدی است چون پولهای بابایم را می گیرد، صاحبخانه شکم گنده ای دارد چونکه پول های بابایم را گرفته و برای خودش سیپس خریده است، چونکه چونکه او اینکار را می کند من هم دیروز یواشکی آدامسم را گذاشتم توی کفش زن صاحبخانه و با معصومه خندیدیدم خیلی.
امروز که بابا از اداره آمده بود میوه خریده بود اما مادرم با او سر صدا کرد که میوه ها گندیده هستند و نمیشود جلوی مهمان گذاشت، پدرم اما گفت که خانم تولم است میوه پیدا نمی شود، پدرم دروغ می گوید من خودم در سریال شبکه یک دیدم که بازیگره داشت موز و نارنگی می خورد، بابا حتما دیگر ما را دوست ندارد که میوه خوب نمی خرد، بابا تازگی ها همش عصبانی است حتی توی خواب هم اخم می کند،اما ما رو که توی خواب نمی بیند پس چرا اخم می کند؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:4  توسط بهرام منافی  | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:41  توسط یونس فرخ پور  | 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:8  توسط یونس فرخ پور  | 

اوباما را از بالا ببینید !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:53  توسط بهرام منافی  | 

1. در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم افزار باشیم، نه سخت افزار.

2- برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی، از سه کاراکتر "ع"،"ش"،"ق"، استفاده کنیم نه چیز دیگر.

3- هیچ گاه قفل سی دی قلب مردم را نشکنیم که "تا توانی دلی بدست آور، دل شکستن هنر نمی باشد".

4- چنانچه در کاری شکست خوردیم، آن را “Shut Down” نکنیم بلکه آن را “Restart” کنیم.

5- برای مانیتور زندگی مان، بک گراند (Background) سبز یا آبی را در نظر بگیریم نه سیاه یا دودی.

6- برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده کنیم.

7- برای حل اختلاف زناشویی، روی گزینه ی "گذشت و ایثار"، دابل کلیک (Double click) کنیم.

8- برای فایل های اسرار زندگی مان، پسورد (Password) بگذاریم و آن را مخفی (Hidden) کنیم.

9- همواره پیش از سخن گفتن، سی پی یو (CPU) فکرمان را به کار بیندازیم.

10- بر صفحه مشکلات مردم، کلید F1 باشیم و آنان را کمک و راهنمایی (Help) کنیم.

11- اگر شخصیت ما بزرگ و والاست، این نوع شخصیت، نباید به ما اجازه دهد که با هر کسی چت (Chat) کنیم و هر کسی با ما چت کند.

12- اگر از کسی بدی و کم لطفی دیدیم، آن را “Save” نکنیم بلکه آن را “Delete” نماییم و حتی آن را از ریسایکل بین (Recycle bin) قلب مان کاملا محو نماییم.

13- به دیگران اجازه ندهیم در سی دی رام (CD-ROM) زندگی مان هر نوع  سی دی (CD) را که بخواهند، قرار دهند.

14- خانه و دفتر کارمان، به روی مردم نیازمند، “Open” باشد.

15- تا حرف کسی تمام نشده، اسپیکر (Speaker) خود را روشن نکنیم.

16- در سایت زندگی شخصی مان، یک روم (Room) به نام مشکل گشا (Moshkel gosha) بسازیم تا دیگران با ما چت (Chat) کنند.

17- هنگام مشاهده خوبی ها و نیکی های دیگران، بلافاصله کلید پرینت اسکرین (Print Screen) را بزنیم و از آن ها تصویر بگیریم.

18- فایل های مهم زندگی خود را گاه به گاه، اسکن (Scan) کنیم تا اگر به ویروسی آلوده شده باشند، سریعا مشخص شود.

19- در زمان ناتوانی، درماندگی و تاریکی زندگی دیگران، کلید “Power” برای آنان باشیم.

20- نگذاریم هر کسی در روم (Room) زندگی مان چت نماید و در این صورت، او را ایگنور (Ignore) کنیم.

21- چشم هایمان را به روی عیب های پنهان مردم، “Close” کنیم.

22- گاه و بی گاه، کامپیوتر زندگی ما هنگ (Hang) می کند که باید آن را با "فکر"،"مشورت" و "برنامه ریزی"، ری استارت (Restart) کنیم.

23- برای کپی گرفتن از دیسکت زندگی دیگران، نخست آن را ویروس یابی و سپس ویروس کشی کنیم.

24- مواظب باشیم که رایانه زندگی زناشویی مان، ویروس غرور و لجبازی به خود نگیرد که در این صورت، ممکن است هیچ آنتی ویروسی نتواند آن را از بین ببرد.

25- اگر می خواهیم در زندگی خویش موفق و خوشبخت باشیم، باید خودمان زیرمنوهای Programs را دقیقا تنظیم کنیم و نباید بگذاریم که دیگران این کار را برای ما انجام دهند اگرچه می توانیم در این زمینه، با آنان مشورت کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:3  توسط یونس فرخ پور  | 

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:8  توسط یونس فرخ پور  | 

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 1:25  توسط یونس فرخ پور  | 

این ماجرای پرتاب کفش به سوی بوش هم داستانی شده! با گذشت زمان کمی از حادثه، در اینترنت می‌شود، بازی‌های فلشی بر این این اساس پیدا کرد.

حتما می‌دانید که روز یکشنبه در جریان یک کنفرانس خبری در بغداد، خبرنگار عراقی به نام منتظر الزیادی، دو لنگه کفش به سمت بوش پرتاب کرد. با اینکه این خبرنگار کفش‌ها را خیلی خوب پرتاب کرد، اما جورج بوش با چالاکی که از او انتظار نمی‌رفت، جای خالی داد و جان سالم به در برد!

این ماجرا در اینترنت بازتاب زیادی داشته، طوری که مثلا در یوتیوب تا به حال ویدئوی این حادثه، بیشتر از ۵ هزار بار به وسیله کاربران مختلف آپلود شده است و مجموعا این ویدئو بیشتر از ۸ میلیون بار تماشا شده است.

چنین بازتاب خبری گسترده‌ای، پیش از این فقط در ماجرای حمله زیدان به سمت ماتراتزی در جریان بازی فینال جام جهانی سال ۲۰۰۶ سابقه داشت.

اما معرفی بازی‌های فلش:

۱- در نخستین بازی فلش شما باید کمی از فیزیک سررشته داشته باشد تا با بتوانید با محاسبه دقیق زاویه پرتاب کفش و سرعت آن، درست به هدف بزنید! اینجا!

۲- بوش الحق و الانصاف آمادگی بدنی و چابکی خوبی دارد. بد نیست، در این بازی فلش تمرین جا خالی دادن بکنید!

۳- در این بازی فلش باید کفش‌هایی را که به سمت بوش پرتاب می‌شود، در هوا با گلوله بزنید.

۴- یک بازی فلش خوب برای پرتاب کفش به سمت بوش.

۵- این یکی و این یکی هم یک بازی‌های ساده، پرتاب کفش به سمت بوش هستند.

بازی فلش دیگری اگر پیدا کردید، کامنت بگذارید و آدرسش را بنویسید!

منبع : یک پزشک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:52  توسط یونس فرخ پور  | 
 یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست، آقا؟ "

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت، برادرم به عنوان عیدی به من داده است

پسر متعجب شد و گفت، منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش...
البته پل کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک هم چو برادری داشت. اما آن چه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم "

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت، " دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟ "
پسرک گفت، اوه بله، دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوش حالی برق می زد، گفت، آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.

پسر گفت، بی زحمت اون جایی که دو تا پله داره، نگه دارید.

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد.
اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه هم چو ماشینی به تو هدیه خواهم داد... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی.

پل در حالی که اشک های گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 0:1  توسط یونس فرخ پور  | 

مرد میان سال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب ‌ام‌ و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به گوش فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است...
ناگهان به خود آمد و گفت: مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می ‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد.
از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آن قدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی.
مرد میان سال نگاهی به افسر کرد و گفت:

می‌دونی جناب سروان، سال ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!
افسر خندید و گفت: روز خوبی داشته باشید آقا! و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:34  توسط یونس فرخ پور  | 

f3su4o

شروع ترم

2vuc754

یک هفته بعد از شروع ترم

2anww4

دو هفته بعد از شروع ترم

2q8rivq

قبل از میان ترم

143fjty

در طول امتحان میان ترم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 23:42  توسط یونس فرخ پور  | 
ساختماني كه داخل آن را به شكل اعضاي بدن ساخته اند
 
 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:45  توسط بهرام منافی  | 

بنا به تقاضای مکرر بینندگان مبنی بر تغییر زمان پخش سریال «مرگ تدریجی یک رؤیا»، این سریال در ایام ماه مبارک رمضان تنها سریال هفتگی از میان سریالهای شبکه دو است که به روی آنتن خواهد رفت. این سریال که پیش از این قرار بود در ساعت 30/21 روزهای جمعه پخش شود، به دلیل همزمانی با سریال «یوسف پیامبر(ص)» به ساعت 21 تغییر زمان داد.

مرگ تدریجی یک رویا

«مرگ تدریجی یک رؤیا» به کارگردانی فریدون جیرانی و تهیه کنندگی آرمان زرین‌کوب در زمره سریالهای ایرانی است که مورد توجه مخاطبان واقع شده است. علاقه‌مندان به تماشای این سریال می‌توانند در ایام ماه مبارک رمضان هر جمعه ساعت 21 این سریال را تماشا نموده و چنانچه موفق به تماشای آن نشدند می‌توانند در روز شنبه ساعت 14 بیننده تکرار آن از همین شبکه باشند.

منبع : پایگاه اطلاع رسانی شبکه دو سیما

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 7:18  توسط یونس فرخ پور  | 

چند تا عکس از بچه های با نمک

دوستان عزیز ببینید و لذت ببرید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:52  توسط بهرام منافی  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:15  توسط یونس فرخ پور  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:21  توسط یونس فرخ پور  | 

/* GNOT General Public License!  (c) 1995-2007 Microsoft Corporation */ 
#include "dos.h"
#include "win95.h"
#include "win98.h"
#include "sco_unix.h"

class WindowsVista extends WindowsXP implements Nothing{}

int totalNewFeatures = 3;
int totalWorkingNewFeatures = 0;
float numberOfBugs = 345889E+08;
bool readyForRelease = FALSE;

void main {
   while(!CRASHED) {
     if (first_time_install) {  
        if ((installedRAM < 2GB)||(processorSpeed < 4GHz)) {
           MessageBox("Hardware incompatibility error.");
           GetKeyPress();
           BSOD();
         }
     }
     Make10GBswapfiles();
     SearchAndDestroy(FIREFOX|OPENOFFICEORG|ANYTHING_GOOGLE);
     GetKeyPress();
     BSOD();
   }
  //printf("Welcome to Windows 2000");
  //printf("Welcome to Windows XP");

  printf("Welcome to Windows Vista");
 
  if (Still_not_crashed){
    CheckUserLicense();
    DoubleCheckUserLicense();
    TripleCheckUserLicense();
    RelayUserDetailsToRemand();
 
    DisplayFancyGraphics();
    FlickerLED(hard_Drive);
    RunWindowsXP();
    return LostMoreMoney;
 }
}

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:5  توسط یونس فرخ پور  | 
آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با ...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:49  توسط یونس فرخ پور  | 

40 قانون از عجیب ترین و خنده دار ترین قوانین جهان

۱. جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.

2. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.

4. مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.

5. در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.

6. در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.

7. در تایلند همه سینما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:35  توسط بهرام منافی  | 

اين طالع بيني با توجه به مقدار بنزين مصرفي يک فرد در دوره هاي ابتدايي ، وسطي و آخرين هر زمان هاي سهميه بندي افراد را تحليل مي کند.

گروه الف)
افراد اين گروه کساني هستند که سهميه ي بنزين خود را در يک سوم ابتدايي دوره سهميه بندي مصرف مي کنند . اين گونه افراد که بيشتر متولدين مرداد و دي و خرداد در اين گروه قرار ميگيرند ذهن شيک و با کلاسي دارند که باعث ميشود زندگي آنها نيز شيک و با کلاس شود.

اين افراد بهترين گزينه براي زماني هستند که شما کارت سوخت خود را همراه نداريد ! به راحتي سهميه بنزين خود را در اختيار شما قرار ميدهند و حتي اگر دليل قانع کننده اي داشته باشيد خوش حال هم ميشوند .

صفات برجسته ي افراد گروه الف، اجتماعي ، خوش مشرب ، معتقد مي باشد .


روابط کاري افراد گروه الف :
دو فرد در گروه الف در تجارت با يکديگر به شدت مواجه با خطر هستند ، اين گونه تعاملات بيشتر با شکست مواجه ميشود ولي در صورت پيروزي مي تواند از شيرين ترين پيروزي ها باشد که سود هر دو طرف بيش از آنچه تصور ميشد خواهد بود.


روابط عشقي :
دو فرد از اين گروه مي توانند رابطه ي دوستي بسيار عالي داشته باشند و به عنوان دو دوست سال ها با هم در ارتباط باشند ، ولي در مسئله ي ازدواج در صورتي که درآمدي ثابت و ماهيانه نداشته باشند به زودي با مشکلات زيادي مواجه ميشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:22  توسط یونس فرخ پور  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:50  توسط یونس فرخ پور  | 

معمولا افراد بیش از هر چیزی به چشمانشان اطمینان دارند. تصاویر زیر نشان می دهند که  گاهی اوقات حتی به این عضو هم نمی توان اطمینان صد در صد داشت .

*اگر به نقطه سیاه مرکز تصویر خیره شوید  و سرتان را به سمت تصویر عقب و جلو ببرید خواهید دید که دایره های کناری شروع به حرکت می کنند

*آیا خطوط این تصویر موازی هستند؟

*آیا می توانید تعداد نقاط سیاه این تصویر را بشمارید؟

* یک سوال ساده کدام دایره سریعتر می چرخد ؟

*هر گوشه این تصویر منطقی و امکان پذیر است ولی کل آن امکان ناپذیر است.

 

*به نظر شما این آبشار امکان پذیر است؟

این هم چند تصویر چند و جهی

*در تصویر زیر چند صورت انسان می توانید پیدا کنید؟

* در این تصویر مونالیزا چند حیوان می توانید بیابید؟

*این تصویر را یکبار از دور و یکبار از نزدیک ببینید

منبع ::: http://software2006.bigestblog.com/Cat/5.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:45  توسط بهرام منافی  | 
 
...تا آخرش بخونین جالبه
یکی بود یکی نبود
غير از خدای مهربون هيچ کس نبود .
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلش رو جواب نميده .
هرچی اس ام اس هم براش ميزنم باز جواب نمیده .
آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم . چند تا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس
مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. می خوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل‌: حنا کجا ميری
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل : برو دختره ............ ......... ......... ......... ....
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تیک آف ميده و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل : تو که دختر خوبی بودی نل !!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی چند ساله زده تو کاره کيف قاپی . جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد . بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه . شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و .... خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم
اخه این چه زندگی ای
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:49  توسط بهرام منافی  | 
نامه ای به پدر
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود (پدر)

با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با)مینا) پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است.

مینابه من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.

مینا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و مینابهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.

يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،((نیما))

پاورقي : پدر: هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه محمد.

فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.

دوسِت دارم! هروقت خونه براي اومدن امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:54  توسط بهرام منافی  | 
دوران قبل از دانشگاه = حسرت

 قبول شدن در دانشگاه = صعود

 كنكور = گذرگاه كاماندارا

 دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه

خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13

بی نصیبان از خوابگاه = اجاره نشین ها

 امتحان ریاضی = كشتار بیوجرسی

افتاده های ریاضی۱ =بایکوت

 امتحان میان ترم = زنگ خطر

 امتحان پایان ترم = آوار

 لیست نمرات دانشجویی = دیدنیها

نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختی

 مسئولین دانشگاه = گرگها

 استادان = این گروه خشن

اشپزخانه = خانه عنكبوت رستوران دانشگرس

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:9  توسط بهرام منافی  | 
  • از قفل فرمونت راضی هستی ؟ 

          آره فقط سر پیچها یه کم اذیتم میکنه !!

  • شنیدی فلانی HIV  ( ویروس ایدز ) گرفته ؟

          آره ٫ پارسال هم GLX گرفته بود !!

  • یارو میره خارج PHD بگیره ؛ میبینه سخته HIV میگیره !!!
  • به سیاه پوسته میگن شامپو بدنت چیه ؟ میگه : مشکین تاژ !!
  • مشتري: « اين كت چند است؟»
    فروشنده:«
    ۱۰ هزار تومان.»
    مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
    فروشنده: « دو تا واي!!!!»
  • پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
    پدر: «بله پسرم!»
    پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
    پدر:« بله پسرم!»
    پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.!!!»
  • به معتادي گفتند : با 45 و 46 و 47 و 48  جمله بساز 

          گفت : چلا پنجه مي کشي؟!!  چلا شيشه مي شکني؟ !!

          چلا هف نمي زني ؟!!  چلا هشتي ناراحت؟ !! 

  • چوپان دروغگو میمیره  می ره اون دنیا میگن اسمت چیه ؟

          میگه : دهقان فداکار !!! .

سر سفره عقد ؛ عروس بله نمی گفته . داماد  میگه : عمو زنجیر باف !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 18:47  توسط بهرام منافی  | 
تفاوت زن و مرد
 
 
آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد
تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش
خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است
كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،ولي تغيير نميكند.
يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:36  توسط بهرام منافی  | 

سالها پيش آنقدر از فشارهاي پروژه و دشوار بودن توليد نرم افزار در ايران خسته شده بودم كه با يكي از دوستان هم دانشگاهي تصميم گرفتيم يك شغل شرافتمندانه انتخاب كنيم! اين بود كه مشاغل مختلف را علمي، بررسي كرديم و آخر از همه تصميم گرفتيم يك ميوه فروشي باز كنيم! چرا؟ به هزار و شانزده دليل! 16 دليلش را مي نويسم، هزارتاي بقيه اش را خودتان خواهيد دانست:

1-    عدم وجود گارانتي: بعد از فروش نرم افزار بايد آن را گارنتي كني. برخلاف بسياري از مشاغل كه شما بابت گارانتي پول اضافه مي گيرد و نزد خود نگه مي داريد، در نرم افزار بر عكس عمل مي شود و اين كارفرماي شماست كه از شما تضمين (درصدي از قرارداد، چك تضمين، سفته و يا ضمانت نامه بانكي يا همه مواد) مي گيرد. در حاليكه ميوه فروشي گارانتي ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمي شود.

2-    بازه كوتاه زمان فروش: يك پروژه نرم افزاري ماهها طول مي كشد و باعث فرسايش نيروي كار مي شود در حاليكه در ميوه فروشي، صبح زود بار ميوه و سبزي مي آوري، حداكثر تا ظهر سبزي ها تمام مي شود، ميوه ها هم، بسته به محيط شما، در مدت زمان كوتاهي فروش مي روند و شما بازهم بار جديدي مي آوريد.

3-    تغيير نياز نداريد: رايج است كه نيازهاي مشتري تازه زماني آشكار مي شود كه شما نرم افزار را فروخته ايد و مشتري متوقع است كه در چارچوب همان قرارداد تغييرات اعمال شود، حتي اگر ماهيت تغيير كند. اما در ميوه فروشي، خريدار كه از مغازه خارج شد شما ديگر مسؤوليتي نداريد، اگر تصميمش عوض شد، شما نگران نيستيد، يك كالاي جديد به وي مي فروشيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:40  توسط یونس فرخ پور  | 

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:45  توسط چوالدوز  | 
اين يک بيماري مسري در پسران است. اگر برادر و يا دوست‌پسر و يا پسر شما اين بيماري را بگيرد يقين بدانيد که در عرض کمتر از يک هفته کل پسران محل را مبتلا ميکند. پس براي جلوگيري از اين بيماري اگر کسي را مشاهده کرديد که مبتلا است حتمآ او را قرنطينه کنيد.
علايم اين بيماري:
1- گذاشتن ريشهاي نخ قيطوني.
2- طرز نگاه کردن به صورت عجيب غريب.
3- تکرار جمله‌ي «هوش پسران بيش ازدختران است».
4- ايستادن زياد رو به روي آينه.
5- استفاده از جملاتي شبيه: «همين که گفتم»، «حرف من درسته»، «حرف مرد حرفه» و....
6- مخالفتهاي پي در پي.
7- پايين بردن شخصيت دختران براي تقويت روحيه.
8- خواندن اشعار پر محتوا از قبيل: «پسرا شيرن مثل شمشيرن». (دوپينگ)
9- روزي ۵۰ دفعه شنيدن «پسر پسر قند عسل» توسط مامان جون يا کاست ضبط شده توسط مامان جون.
10- خواندن کتابهايي از قبيل:
چگونه اعتماد به نفس خود را بالا بريم؟
انرژي درماني
تقويت اراده در ۲۰ روز
من بهترينم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:56  توسط ضد پسر  | 
آقای بیل گیتس عزیز:
این نامه از طرف سینک از پنجاب می باشد.
ما برای خانه یک کامپیوتر خریدیم و مشکلاتی پیدا کردیم که بنده برای توجه شما مطرح می کنم.
1-بعد از وصل به اینترنت وقتی می خواهیم ایمیل باز کنیم و فرم هات میل را پر می کنیم در ستون پسوورد تنها چند ستاره ظاهر می شود اما در بقیه ء خانه ها هر چی تایپ می کنیم ظاهر می شودبا این مشکل فقط در پسوورد مواجه می شویم .
ما این مسئله رو با فروشنده (سینگ سانتا) چک کردیم و او گفت : هیچ مشکلی در کیبورد وجود نداردبنابر این ما ایمیل ها رو با پسوورد ******** باز می کنیم من خواهشمندم این مشکل را شما چک کنید چون ما نمی دانیم پسووردمان چی هست؟
2-وقتی ما کلید شات داون را فشار می دهیم قادر به وارد کردن هیچ چیزی نیستیم .
3-اینجا یک دگمه ای بنام استارت است ولی دگمه ای بنام استوپ وجود نداردخودتان این را چک کنید.
4-ما گزینهء "Run"را در منو دیدیم یکی از دوستان ما "run"را کلیک کرد و به Amritsar! دوید لذا خواهشمندیم این Run را به Sit(نشستن)تغییر دهید تا ما موقع کلیک کردن بنشینیم.
5-یک مسئلهءمشکوک اینکه آیا در سیستم روروک(re-scooter) وجود دارد چون من فقط re-cycle""پیدا کردم اما من خودم یک رورورک در خانه دارم.
6-اینجا یک دگمهءfind""است اما احتمالا کار نمی کند چون خانم من کلید منزل را گم کرده بود و ما با این دگمه دنبال کلید گشتیم اما پیدا نکرد.
7-هر شب من بخاطر محافظت ماوس از گربه نمی توانم بخوابم بنابراین پیشنهاد می کنم شما یک سگ برای کشتن گربه فراهم کنید.
8-لطفا زمانی را که شما پولهای ما رو که از بازی کارتها بردیم می دهید و همچنین کی خودتون جهت جمع کردن پولهایتان به منزل ما می آیید را تثبیت کنید .
9-بچه های من میکروسافت "کلمه"(word) را یاد گرفتند و حالا می خواهند میکروسافت "جمله " را یاد بگیرند بنابراین کی شما آنرا فراهم می کنید؟
با احترامات فراوان
بانتا سینگ
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9  توسط یونس فرخ پور  | 
مردي ديروقت، خسته و عصباني از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
- بابا ! يك سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد : « اين به تو ربطي نداره. چرا چنين سوالي مي پرسي؟ »
- فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
- اگر بايد بداني مي گويم. 20 دلار.
- پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : « مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟»
مرد بيشتر عصباني شد و گفت :‌« اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريد اسباب بازي از من بگيري، سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم. »
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد.
بعد از حدود يك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي خشن رفتار كرده است. شايد واقعا او به 10 دلار براي خريد چيزي نياز داشته است. بخصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستي پسرم؟
- نه پدر بيدارم.
- من فكر كردم بايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين هم 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا » بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله بيرون آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد و گفت :‌« با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي ؟ »
بعد به پدرش گفت : « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:53  توسط بهرام منافی  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:31  توسط یونس فرخ پور  | 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :

"خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن."

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

"خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم  فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند."

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط یونس فرخ پور  | 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه‌اي كردم كه فهميد جواب «هاي»، «هوي» است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي‌درپي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نمي كردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب مي‌بردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي‌خورد.
هر صفحه‌اي از كتاب را كه باز مي کردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من مي‌پرسيد. اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي‌دانست منو فرستاد المپياد رياضي!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقه‌ها بي اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين برمي‌داشتم، يهو جلوم سبز مي شد و از اين كه گمشده‌اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي‌اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام!
كسي سوالي نداره؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:30  توسط چوالدوز  | 
وقتي براي عروسيت خيلي هزينه کني،مهمان هايت را عمري خوشحال کني و خودت را عمري ناراحت! (ايرلندي)
----------------------
با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي کن.(آلماني)
----------------------
دوام ازدواج 1 قسمت رو محبت است و 9 قسمتش رو اگذش از خطا.(اسکاتلندي)
----------------------
ازدواج پديده اي است براي تکامل مرد.(سانسکريت)
----------------------
زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي کند.(آلماني)
----------------------
عاشق آن کسي است که وقتي در آينه نگاه کرد معشوق را ببيند نه خود را.(انگليسي)
----------------------
کساني که در انتظار زمان نشسته اند،درواقع آن را از دست داده اند.(ايتاليايي)
----------------------
حقيقت و گل سرخ هر دو خار دارند.(اسپانيايي)
----------------------
قلب مثل يک خونه است که دو اتاق داره که تو يکيش شاديه تو يکيش غم،پس سعي کن جوري شادي کني که غم بيدار نشه...!(چيني)
----------------------
خواندن نسخه،کسي را شفا نمي دهد.(چيني)
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:38  توسط بهرام منافی  | 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!
آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:0  توسط چوالدوز  | 

يه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه

یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه (نکته مهم المپیاد )

یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه

یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه

یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه

یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه

یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه

یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره

یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری

یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه

یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه

یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه

یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی

یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره

یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی WC نمی مونه (نکته مهمتر از کنکور)

یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه

یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه

یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده

یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه

یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه

یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره

یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه

یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده

یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه (صغرا= هانی - کبری= مانی)

یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره

یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه

یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟

یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي( جت اسکی اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه

یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه

یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه

یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو!

یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه (جوابیه)

یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن

یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از همسایگانش قرض نمی کنه

یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه

یه دختر خوب اولاً اصلاً پیدا نمیشه خلاصه بگم یه دختر خوب باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:27  توسط ضد دختر  | 

یک پسر خوب هنوز امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمی دهد
یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه می شود"مشتری گرامی دسترسی شما به این سایت مقدور نمی باشد"
یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمی رود
یه پسر خوب عکس الکساندر گراهام بل رو قاب نمی کنه بزنه تو اتاقش
يه پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم چشماش مثه چراغهای فولکس نمی زنه بیرون
یه پسر خوب روزی چند بار به سازندگان یاهو مسنجر لعنت می فرسته
یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متریِ هیچ خانمی نمی شینه
یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمی ده
یه پسر خوب هیچ وقت پای تلفن از این کلمات استفاده نمیکنه:"ساعت چند"؟ "کی میای؟" "کجا؟" "دیر نکنی ها"
یک پسر خوب زمانی که کسی می خواهد از عرض خیابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نمی کند
يک پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده می بیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید
یک پسر خوب که ژیان سوار می شود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمی کشد
یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر را متر نمی کند
یک پسر خوب دکمه های پیراهنش را از یک متر زیر ناف تا زیر چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم می کند
یک پسر خوب به محض دیدن دختر همسایه رنگش لبویی شده و چشمش را به آسفالت می دزود
یک پسر خوب روزی 10بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسایه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نمی کند
یک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد یساری نخوانده وبرای همسایگان آلودگی صوتی ایجاد نمی کند
یک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نمی کند
یک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار می کند و به هر کس که می رسد نمی گوید که بجای اصغر به او رامتین و آرش و ... بگویند
یک پسر خوب در اثر دیدن افراد غرب زده جو گیر نشده و لحاف کرسیه قرمز خال خال یشمی را به پیراهن تبدیل نکرده و سر زانو خود را جر نمی دهد
یک پسر خوب در صورتی که با نامزد خود بیرون رفت و کسی به خانم متلک گفت فورا با پلیس 110 تماس حاصل می کند
یک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به 12 ماه دهانش بوی تلفن نمی دهد
یک پسر خوب هر صدایی از قبیل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و يک متر به بالا نمی پرد
یک پسر خوب برای بیرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوی آئینه نایستاده و بزک نمی کند
یک پسر خوب تنها جوکهایی را بیان می کند که مورد تائید 1)وزارت ارشاد اسلامی 2)وزارت بهداشت 3)وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و ... باشد
یک پسر خوب در جشنهای فامیلی جو گیر نشده و نمی رقصد تا آبروی کل خاندان را بر باد دهد
یک پسر خوب هر زمان که عشقش کشید با زیر شلواری کردی چین پیلیسه دار و یا شرت مامان دوز و رکابی همانند ... به وسط کوچه نمی پرد
یک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:9  توسط ضد پسر  | 
آخرین اخبار فوتبال ایران و جهان